میرِ عاشقان _ بررسي نشانه شناختی و روابط عمودي غزلي از حافظ
بررسي نشانه شناختی و روابط عمودي غزلي از حافظ
دكتر محمدرضا اكرمي[*]
چكيده
براي دريافت چرخشهاي معنايي و در نتيجه ژرف ساخت متفاوت با رويه ظاهري اشعار و نيز شناخت مخاطب پنهان غزلهاي حافظ ـ در غزلهايي كه روي سخن با شخصيتي خاص است ـ ، كشف نشانههاي درونْ متني نه تنها راهگشا كه اجتناب ناپذير است.
حافظ شخصيت مورد خطابش را ـ بويژه در غزلهاي انتقادي ـ با نام وارههايي چند ميخواند تا زواياي وجودي وي را با زباني پنهان و پرنشانه معرفي نمايد. اين امر ضمن آن كه شعر را تأويل بردار ميسازد، باعث توهم تعدد مخاطب نيز ميگردد.
مقاله حاضر غزلي به مطلع
صوفي گلي بچين و مرقع به خار بخش وين زهد خشك را به ميخوشگوار بخش
را با توجه به حركت عمودي شعر و يافتن و نماياندن نشانههاي درونْ متني مورد بررسي قرار داده است.
اين غزل يكي از غزلـ شخصيتهاي پر از طنز حافظ است كه در سراسر آن روي سخن با يك مخاطب است كه وي را با نام وارههاي مختلفي چون صوفي، مير عاشقان، رب و شاه ميخواند تا افشاگر شخصيت خونريز و باده نوش محتسبي رياكار به نام امير مبارزالدين باشد.
واژههاي كليدي: 1. حافظ 2. امير مبارزالدين 3. ميرعاشقان
4. رب 5. نشانه شناسي 6. محور عمودي غزل
1- مقدمه
يكي از ساحتهاي وجودي حافظ و شعر وي نگاه انتقادي همراه با طنز نسبت به مسائل اجتماع و شخصيتهاي رياكار آن است. نگاهي كه از رنديهاي وي سرچشمه ميگيرد و شعرش را زبانِ حالِ خونينْ دلانِ خاموشِ زمانة بيداد ميسازد. زمانه اي كه اوضاع و احوال فلكي مدام با وي و رندان بي ساماني چون وي سر ناسازگاري دارد و با بيدردان ظاهرالصلاح مساعد و يار هميشگي است. در هنگامهاي كه حاكميرياكار در زير لواي دين و عرفان فرياد«انا ربكم الاعلي»1 ميزند، سلاح رند شوريدة شيراز، فريادهاي خموشانة شعري خونبار است كه ميتواند مرهميبر دل سوخته او و آشنايان شعرش باشد و افشاگر رازهاي پنهان اجتماعي فاسد. حافظ در آشكار و پنهانِ غزلش با ظرافت پرده از نامردميهاي برخي شخصيتهاي ريا كار زمان برميدارد و گاه سراسر غزلي را به معرفي شخصيت مورد نظرش اختصاص ميدهد و معمولاً غزل را با نام وارة وي آغاز ميكند و سپس در مسير غزل زواياي شخصيتي وي را به آرامي نشان ميدهد. وي با ايراد نشانههاي درونْ متني و ارتباط آنها با هم، غزلي را كه در ظاهر آشفته و پريشان مينمايد، به وحدتي ساختاري و يكپارچگي معنايي ميرساند. براي رهيابي به اين يكپارچگي و ژرف ساخت منسجم غزل بايد از لاية ظاهري (روساخت) ابيات عبور كرد و با كشف نشانهها به رابطه پنهان ابيات و محور عمودي غزل پي برد.
مطلعهاي زير نمونههايي از اين دست غزلهاست:
|
صوفي نهاد دام و سرحقّه باز كرد |
|
بنياد مكر با فلك حقّه باز كرد |
|
صوفي بيا كه آينه صافي ست جام را |
|
تا بنگري صفاي ميلعل فام را |
|
واعظان كاين جلوه در محراب و منبر ميكنند |
|
چون به خلوت ميروند آن كار ديگر ميكنند |
|
گر چه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود |
|
تا ريا ورزد و سالوس مسلمان نشود |
|
زاهدِ ظاهر پرست از حال ما آگاه نيست |
|
در حقِ ما هر چه گويد جاي هيچ اكراه نيست |
نگارنده اين گونه غزلها را «غزلـ شخصيت» ناميده است. غزلـ شخصيتها ساختاري تقريباً مشابه دارند. بدين گونه كه حافظ در ابيات آغازين به نصيحتِ شخصيت مورد نظر ميپردازد و وي را به شراب و شاهد و موسيقي و آنچه مايه لطافت روح آدمياست دعوت ميكند، اما از آنجا كه اين نصايح را شيخ و زاهد و واعظ و صوفي و امثالهم برنميتابند، ميانه غزل را به حالات عشق و مستي خود اختصاص ميدهد تا آنها را در عمل به خود و آنچه كه هست دعوت كرده باشد و همچون آنان واعظي بي عمل نباشد، و در پايان از شخصيت مورد نظر ميخواهد كه اگر به راه وي نميپيوندد باري موي دماغ نشود و حافظ را به راه خويش و به خداي خويش واگذارد، كه نشان از اذيت و آزارهايي ست كه حافظ از زاهدان و واعظان و صوفيان ريايي ديده است.
گاه در همين غزلـ شخصيتها با نشانه گذاريهاي پنهان و در پردهـ كه شگرد حافظ در زمانه اختناق است و شعر را از مقطعي بودن نجات ميدهدـ پرده از نام آن شخصيت نيز بر ميدارد و به طور ضمني و بسيار رندانه وي را همراه با صفات و اعمالي كه دارد معرفي ميكند. براي چنين دريافتي از غزلـشخصيتهاي حافظ بايد با گذر از رو ساخت به ژرف ساخت و ساحت پنهان غزل وي راه برد و محور عمودي غزل و پيوستگي معنايي ابيات را در نظر گرفت، همچنين بايد نشانههاي پنهان غزل شناخته شود، تا از چند پهلويي و چند معنايي ابيات به وحدتي يكپارچه در فضاي پيوسته غزل دست يافت.
هر چند كه شعر حافظ چنان تأويل بردار است كه برداشتهاي مختلف را برميتابد و هر كسي بر حَسَب فهم خويش گماني از آن دارد و با ذوق و سليقة خود معنايي را ميپذيرد اما برداشتي رساتر و به متن نزديكتر است كه با نشانههاي درونْ متني همخوانيِ بيشتري داشته باشد. لذا در اين مقاله سعي بر آن شده كه با ارائة نشانههايي از متن، همخوانيِ برداشت نگارنده با متن غزل رعايت گردد. ضمن آنكه نگارنده با ارائة برداشت ويژة خود در پي ابطال نظريههاي ديگر نيست، زيرا «بر انديشه گرفت نيست و درون عالم آزادي ست»( مولوي،98: 1362)، و به نظر ميرسد كه خود حافظ نيز مايل نبوده كه شعرش به طور كامل و شفاف دريافت شود.
مقاله حاضر بر آن است تا غزلـشخصيت زير را واكاوي نمايد و پرده از چهره صوفيِ غزل بر دارد.
|
صوفي! گلي بچين و مرقّع به خار بخش |
|
وين زهدِ خشك را به ميخوشگوار بخش |
|
طامات و شطح در رهِ آهنگِ چنگ نه |
|
تسبيح و طيلسان به ميو ميگسار بخش |
|
زهدِ گران كه شاهد و ساقي نميخرند |
|
در حلقة چمن به نسيمِ بهار بخش |
|
راهم شرابِ لعل زد اي ميرِ عاشقان! |
|
خونِ مرا به چاهِ زنخدان يار بخش |
|
يا رب! به وقتِ گل گنه بنده عفو كن |
|
وين ماجرا به سروِ لبِ جويبار بخش |
|
اي آن كه ره به مشربِ مقصود برده اي! |
|
زين بحر قطره اي به منِ خاكسار بخش |
|
شكرانه را كه چشم تو روي بتان نديد |
|
ما را به عفو و لطفِ خداوندگار بخش |
|
ساقي! چوشاه نوش كند بادة صبوح |
|
گو جامِ زر به حافظِ شب زنده دار بخش |
2. بررسي پيشينة تحقيق
شارحاني چند به شرح اين غزل پرداخته اند كه از آن ميان چند شرح معروف تر بررسي ميگردد. مهمترين ايرادي كه بر شرحهاي مختلف وارد است اين است كه فضاي يكپارچه غزل رادرنيافته اند و غزلي را كه وحدت مخاطب دارد با مخاطبهاي چندگانه شرح كرده اند.
هر چند هدف اين مقاله شرح ابيات نيست و در پي يافتن شخصيت مورد خطاب حافظ و نشان دادن محور عمودي منسجم غزل است اما به ناچار اختلاف شرحهاي مختلف را مورد بررسي قرار ميدهد. براي رسيدن به اين منظور شرح دكتر حسينعلي هروي در آغاز آورده ميشود و موارد اختلاف در شرحهاي ديگر با آن مقايسه ميگردد.
هروي در بيت سوم شاهد و ساقي را در معناي ظاهري معني كرده است: «زهد ثقيل و ناگوار كه ساقي و معشوق خريدار آن نيستند، در چمن به مجلس دوستان بياور و آنرا به باد بده.»(هروي،ج2، 1151: 1378 ).
در بيت چهارم «مير عاشقان» را با تعابيري چون«سرور عاشقان» و «سالار عاشقان» جايگزين ساخته و «خون» را به معني «خون بها» استنباط و بيت را چنين معني كرده است: «شراب لعل، مثل راهزن سر راه را بر من گرفت و خون مرا ريخت؛ اما اي سالار عاشقان، خون بهاي مرا از او مطالبه مكن، آن را به چاه زنخدان يار بخش، يعني به خاطر زيبائي زنخدان يار از خونبهاي من صرف نظر كن ـ خون من فداي چانه زيباي يار.»(همان). وي مشخص نكرده كه «مير، سرور و يا سالار عاشقان» چه كسي است.
در بيت پنجم «رب» را «خدا» معني كرده و ميگويد:«خدايا وقت گل ـ فصل بهارـ گناه بنده را عفو كن؛ و اين حادثه را به سرو لب جويبار ببخش.» (همان، 1152).
در بيت ششم بي آنكه به طنز بيت و اصطلاحات صوفيانه«بحر» و «قطره» اشاره اي كند، مينويسد:«اي كسي كه سرچشمه مقصود را يافته اي؛ قطره اي از اين در يا به من خاكسار ببخش.»(همان، 1153).
در بيت هفتم مخاطب را درست حدس زده و مينويسد:«به صوفي ميگويد به شكر اين نعمت كه تو نظرباز نيستي و چشمت روي بتان زيبا را نديده و در نتيجه مرتكب اين گناه نشده اي، ما را به خداي بخشندة مهربان واگذار، و دست از سرما گنهكاران بردار.»(همان).
در بيت هشتم نيز مدلول«شاه» را مشخص نكرده و ميگويد:«ساقي، وقتي صبحگاهان شاه شراب مينوشد، بگو كه جام زرين آن را به حافظ شب زنده دار ببخشد.»(همان).
دكتر حسن انوري در «صداي سخن عشق» تنها در بيت چهارم با شرح هروي اختلاف دارد. وي درباره «ميرعاشقان» ميگويد:«سرور عاشقان، آن كه از همه عاشقان، عاشق تر است. شايد مراد خداوند باشد با توجه به حديث فاحببت... و حديث: من عشقني عشقته... آن كه دلباخته من شود دلباخته اش ميشوم»(انوري،289: 1376). و نيز بيت را بدين گونه معني ميكند:«شراب لعل مانند مرا از راه به در برد[مرا به گناه آلوده ساخت]، اي سرور عاشقان، خون مرا به زيبايي چانه معشوق ببخش(به خاطر گناهي كه كرده ام بايد خونم ريخته شود، از ريختن خونم به خاطر زيبايي چانه يار صرف نظر كن).»(همان).
دكتر رضا اشرفزاده در جلد دوم«پيغام اهل راز»به شرح اين غزل پرداخته كه در دو مورد(بيت 4 و7) با شرح هروي اختلاف دارد. وي در معني بيت چهارم مينويسد:«اي سرور دلدادگان! اين باده لعل گون مرا گمراه كرد، بيا و به حرمت چاه زنخدان يار، خون مرا ببخش و مرا عفو كن.»(اشرف زاده، 38: 1381). و درمورد بيت هفتم ميگويد:«اين بيت نيز طنز و تعريضي است بر همان صوفي و زاهد مطلع غزل. مفهوم بيت: به شكرانه اين كه هرگز به چهره زيبا رويان صنم پيكر نگاه نكردي ـ به جهت زهدي كه داشتي ـ تو هم چون خداوند درگذرنده مهربان، از ما درگذر.»(همان).
دكتر بهروز ثروتيان در تعليقاتِ«غزليات حافظ» اشاراتي بر اين غزل دارند. وي در بيت اول «زهد تلخ» را به جاي «زهد خشك» برگزيده و دليل آن را چنين توضيح ميدهد:«كاتبي بدون توجه به خوشگوار و معني بيت، «زهد خشك» را از خود ساخته است. تلخ در معني ناگوار با خوشگوار صنعت تضاد معنوي دارد.»(ثروتيان،825: 1379).
ثروتيان توجهي به موسيقي فراگير اين غزل نداشته و هماهنگي آوائي«خشك» و «خوشگوار» را از نظر دور داشته است. ضمن آن كه «مي» ذاتاً «تر» است و با خشك به هر حال تضاد معنوي دارد و نيازي نيست كه «تلخ» كه صفت «مي»است به «زهد» داده شود3. همچنين ايشان بيت هفتم غزل را الحاقي دانسته و آن را حذف كرده و در اين باره مينويسد:«انديشه و طرح مسأله، شيوه سخن و فكر حافظ را ندارد زيرا همين سخن را حافظ به زبان هنر ميگويد و اين چنين لخت و بي ملاحظه بيان نميكند كه شعر نيست و زبان است.
در هر صورت اين بيت با ابيات غزل از هيچ نظر همخواني ندارد مگر اينكه بگوييم خداوند ممدوح خواجه را معصوم آفريده است:
شكرانه را كه چشم تو روي بتان نديد ما را به عفو و لطف خداوندگار بخش!» (همان). وي طنز حافظ را درك نكرده، در نتيجه مخاطب بيت را ممدوح حافظ دانسته! و پاي مسئلة عصمت را به ميان كشيده! و بيتي اصيل را الحاقي دانسته و آن را حذف كرده است.
دكتر استعلاميدر «درس حافظ» مخاطب بيت چهارم و پنجم را پروردگار ميداندو ميگويد:«مخاطب اين دو بيت پروردگار است، و مير عاشقان اوست... اي خداي عاشقان! شراب سرخ مرا گمراه كرد. اگر مرا بايد كشت، تو خون مرا به زيبايي معشوق ببخش. در بيت پنجم وقت گل يعني بهار. ماجرا در اصطلاح صوفيان، بازخواست از يك صوفي است كه كاري خلاف آداب خانقاه از او سر زده باشد. در ماجرا، ممكن است صوفي خطا كار را بر سر پا در برابر جمع نگه دارند، و در اشاره به سرو لب جويبار، حافظ به اين رسم هم نظر دارد اما در اينجا آن كه مورد بازجويي است، خود حافظ است، و حافظ از پروردگار ميخواهد كه گناه او را ببخشد و اگر حافظ شايستگي بخشايش ندارد، اين عفو پروردگار ميتواند به خاطر اندام موزون سرو باشد. توبه و استغفاري به اين زيبايي را، حتماً «مير عاشقان» ميپذيرد!»(استعلامي،722: 1383).
استعلاميو شارحان ديگري كه «مير عاشقان» را پروردگار دانسته اند از اين نكته غفلت ورزيده اند كه مجازات گناه باده نوشي در شريعت اسلام مرگ نيست و از آنجا كه حافظ به نكات فقهي كاملاً آگاهي داشته، پس در «ميرعاشقان» بايد به دنبال شخص ديگري گشت كه مجازات باده نوشي را مرگ ميدانسته است.
وي بيت ششم و هفتم را به خوبي با ابيات آغازين غزل مرتبط ساخته و ميگويد:«مخاطب اين بيت[بيت ششم] و بيت بعد، باز همان صوفي بيتهاي بالاتر است. مشرب يعني آبشخور و سرچشمه، و راه به مشرب مقصود بردن، يعني درك عالم معنا، كه صوفي و زاهد ميپندارند به آن راه يافته اند و در نظر حافظ چنين نيست. در اين بيت، حافظ به طنز ميگويد: اگر عالم غيب را شناخته اي! اندكي از آن معرفت را هم به ما ببخش.
اين بيت [بيت هفتم] از بيت پيش طنز آميزتر است: تو كه ميگويي ديدن روي زيبايان گناه است، به شكر آن كه اين گناه را نكرده اي، دست از سر ما بردار و بگذار لطف پروردگار گناه ما عاشقان را ببخشد.» (همان).
وي درباره مخاطب بيت هشتم ميگويد:«نميدانيم در اين بيت اشاره به كدام شاه است؟ غزلْ پر مايه است و نشان از سالهاي كمال حافظ دارد و با زمان شاه شجاع جور ميآيد اما اين هم يك حدس است... اين بيت هم اگر چه مدح است، ظرافت طنزگونهيي دارد: شاه بايد چيزي به حافظ ببخشد و نميبخشد، و ساقي بايد به شاه اشاره كند كه همين جام زر را به حافظ مرحمت بفرماييد.»(همان).
چنانكه مشاهده شد استعلامياز سه مخاطب مختلف در غزل يعني صوفي، پروردگار و شاه شجاع ياد كرده است.
سودي به مخاطب يا مخاطبهاي غزل توجهي نشان نداده است. وي بيت چهارم را چنين معني ميكند:«راهم را شراب قرمز زد اي بزرگ و آقاي عاشقان: شراب قرمز مرا گمراه و منحرف كرد پس اي سرور عاشقان، خون مرا به چاه زنخدان يار بخش يعني بحرمت آن از شراب لعل، خون مرا طلب مكن: مگير.»(سودي،ج3، 1608: 1374). سودي ظاهراً خون را در معني خون بها معني كرده و به نظر ميرسد كه دكتر هروي معني خويش را از سودي استنباط كرده باشد.
وي بيت هفتم را «خطاب عام» دانسته و در بيت هشتم به جاي «شاه» لفظ«خواجه» را آورده و ميگويد:«مراد از خواجه ـ وزير اعظم است... اي ساقي وقتي خواجه باده صبوحي نوش ميكند به خواجه بگو كه جام طلائي را به حافظ شب زنده دار بخش. يعني به حافظي كه تا دم صبح احياي ليل نموده به دعا و ثناي تو مشغول است احسان كن.»(همان،1609).
خطيب رهبر اشارهاي به طنز آشكار غزل ندارد. در بيت اول «گل» را «گلي از بوستان عشق» و در بيت پنجم «سرو لب جويبار» را «سرو قامت يار» معني كرده است (رك: خطيب رهبر،373: 1366). وي گرهي از كار مخاطب يا مخاطبهاي غزل نميگشايد و در برابر آنها به آوردن مترادفهايي چون پشمينه پوش، فرمانفرماي بيدلان و سرحلقه عاشقان، پروردگار، زاهد متعصب(در بيت هفتم) و شهريار بسنده ميكند(همان).
3. بحث و بررسي
|
صوفي! گلي بچين و مرقع به خار بخش |
|
وين زهد خشك را به ميخوشگوار بخش
|
غزل با خطاب به«صوفي» آغاز ميشود. حافظ از وي ميخواهد كه مرقع را با گل، و زهد خشك را با ميتر خوشگوار مبادله كند. تشابه و در عين حال تضاد ميان مرقع و گل، دقت بيمارگونه شعراي سبك هندي را به ياد ميآورد. مرقع جامه اي است كه از وصلههاي بسيار ساخته شده و گل نيز وصلههايي به نام گلبرگ دارد، با اين تفاوت كه مرقع خشن و زمخت ولي گل نرم و لطيف و زيبا است و در نگاه رندانه حافظ لطافت گل با وجود آدميسازگارتر است تا مرقع خشن. در مصراع دوم شاهدِ تقابل زهد با ميهستيم. زهد نتيجة عقل است و در ديوان خواجه همراهي آن دو را بارها مشاهده ميكنيم:
|
در خرمن صد زاهدِ عاقل زند آتش |
|
اين داغ كه ما بر دل ديوانه نهاديم (2/371) |
اما «مي» زايل كننده عقل است:
|
ز باده هيچت اگر نيست اين نه بس كه تو را |
|
دميز وسوسة عقل بي خبر دارد؟ (6/116) |
حافظ در اين بيت با پيشنهاد مبادلة مرقع با گل، و زهد با ميصوفي را به لطافت، زيبايي و مستي و بيخبري (لايعقلي) دعوت ميكند.
تصوير زيباي به باغ رفتن و گل چيدن اشاره به فصل بهار و زمان سرايش غزل دارد اما گل استعاره از معشوق نيز است. زيرا حافظ همواره مي و معشوق را با هم ميخواهد و با هم توصيه ميكند. بهره گيري هم زمان از معني حقيقي و مجازي واژگان، شعر را به سمت ايجاز و ابهام بيشتر ميكشاند و دايرة معني را وسعت ميبخشد كه همة اين موارد مورد توجه و مطلوب حافظ است.
طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نه
|
|
تسبيح و طيلسان به ميو ميگسار بخش |
دربيت دوم راهكارهاي ديگري به صوفي پيشنهاد ميشود. طامات و شطحهاي صوفيانه كه زماني در« اناالحق» حلاج و «سبحاني ما اعظم شأني » بايزيد و امثال آنها، حامل حقيقتي، و حاصل مستي و لايعقلي بود، در قرن هشتم سخنان ياوة رياكارانه از سر تعقل براي كسب رياستهاي دنيوي شده بود. حافظ در جائي ديگر نيز از خرافه بودن شطح و طامات سخن ميگويد و آنها را به بازاري ديگر براي مبادله اي ديگر ميبرد:
|
خيز تا خرقه صوفي به خرابات بريم
|
|
شطح و طامات به بازار خرافات بريم (1/373) |
مبادلة صداي ريا و دروغ با نواي مستي آور موسيقي، دعوتي ديگر است تا صوفي را به خاموشي، و لذت و مستي حاصل از شنيدن آهنگ چنگ فرا خواند. در واقع حافظ اين صوفي هذيانگو را به سكوت و خاموشي ميخواند تا صداي فريب و دروغ را دمي فرونشاند.
|
زهد گران كه شاهد و ساقي نميخرند |
|
در حلقة چمن به نسيم بهار بخش |
در سومين بيت تقابل سنگيني زهد با سبكي نسيم، دستماية تصويري ديگر و مضموني ديگر ميشود تا نصيحت رندانة ديگري( دعوتي از گرانجاني به سبكروحي) فراروي صوفي قرار گيرد.
ازدحام ايهامهاي گران(ثقيل و ناگوارـ گران قيمت)، حلقه(حلقة باده نوشيـ حلقة ذكر) و بخشيدن به نسيم بهار(مبادله با نسيم ـ به باد دادن و نابود كردن)، پاي شاهد و ساقي را نيز به دايره ايهامهاي بيت ميكشاند، تا از معني اولية زيباروي و شراب دهنده به معني ثانويهاي متمايل شويم. حافظ در شيوة جدلي خويش همواره در خطاب با صوفي وشيخ و زاهد و ... از اصطلاحات و اعتقادات آنها سود ميجويد تا حرف خود را بهتر به كرسي بنشاند. از آنجا كه مخاطب غزل صوفي است، سراسر غزل را اصطلاحات صوفيانه(مرقع، زهد، طامات، شطح، تسبيح، طيلسان، حلقه، يار، رب، وقت، ماجرا، مشرب مقصود، بحر، قطره، خاكسار، شكرانه، شاه)فرا گرفته است، در نتيجه براي رهيابي به معني شاهد و ساقي در اين بيت، بايد مفاهيم آنها را در ادبيات صوفيانه جستجو كنيم.«شاهد» در ادبيات صوفيانه با توجه به آية قرآنيِ« انّا ارسلناك شاهداً و مبشّراً و نذيراً»(فتح،8)، كنايه از پيامبر اكرم(ص) است و «ساقي» نيز برگرفته از آية قرآنيِ«...سقيهم ربّهم شراباً طهوراً»(انسان،21) و كنايه از خداوند است.
آنچه ظاهراً براي اين صوفيِ زاهدِ تسبيح به دست و طيلسان به دوش اهميت دارد، خدا و پيغمبر (ساقي و شاهد در معني صوفيانه) است كه براي زهد وي ارزشي قائل شوند، نه زيبا روي و شراب دهنده(شاهد و ساقي در معني ظاهري)،كه صوفي را ظاهراً با اين دو كاري نيست. البته اين ايهام هنرمندانه تعريضي است به خرابيِ اعتقادات صوفي غزل تا نشان دهدكه براي اوـعليرغم آنچه مينمايدـ شاهد و ساقي زميني اهميت بيشتري دارد تا خدا و پيغمبر.
حافظ در اين بيت به صوفي ميگويد:« اين زهد گران و ريايي را خدا و پيغمبر(در نقدي روانشناسانه به درون شخصيت صوفيِ غزل، شاهد و ساقي زميني نيز مورد نظر است) از تو نخواهند پذيرفت. در نتيجه از حلقة ذكر و اوراد خويش ـ كه در خلوت بدانها مشغولي ـ به حلقه و جمع ميگساران(آزاد و بي پروا) در ميان گل و چمن بيا و زهد ريايي را بر باد بده و از شراب و فضاي آزاد چمن و نسيم پر لطافت بهره مند شو.»
در سه بيت اول، تقابل ميان مرقع، زهد خشك، طامات، شطح، تسبيح، طيلسان، زهد گران، و حلقة ذكر و اوراد از يك سو با گل، ميخوشگوار، آهنگ چنگ، مي، ميگسار، حلقة باده نوشي در چمن، و نسيم بهار از سوي ديگر، جدال هميشگي دو شيوه زهد و رندي در شعر حافظ را به زيبائي به تصوير كشيده است.
حافظ در اين سه بيت نصايح رندانه خود را به پايان ميرساند و رسالت پيامبر گونة خويش را در ابلاغ پيام رندي و آزادي انجام ميدهد. اما از آن جا كه گوش صوفي به اين حرفها بدهكار نيست و راه خويش را خواهد رفت و ساز خود را خواهد زد، حافظ در ادامه كوس رسوائي خود را ميزند تا با اقرار به باده نوشي، گناهكاري، نظربازي و عاشقي واعظي باشد كه نخست به وعظ خود عمل ميكند و سپس ديگران را بدان فرا ميخواند.
|
راهم شراب لعل زد اي مير عاشقان! |
|
خون مرا به چاه زنخدان يار بخش |
مخاطب اين بيت«ميرِ عاشقان» است. عليرغم شرحهاي مختلف ديوان، روي سخن حافظ همچنان با صوفي غزل است و فقط نام وارة وي را تغيير داده است. از آنجا كه صوفيان همواره از عشق الهي دم زدهاند، حافظ با تعريض و كنايه صوفي غزل را مير عاشقان (عاشق ترينِ عاشقان)ناميده است. و شگفتا كه اين صوفي يا مير عاشقان كه بايد مطابق مشرب صوفيان به صلح و صفا پاي بند باشد، خون ريز است و خون حافظ را به جرم وگناه شراب نوشي خواهد ريخت. و حافظ رند با طعنهاي طنزآميز پاي يار صوفي را ـ كه ميداند لااقل از نوع حقيقي و آسمانياش را ندارد ـ در ميان ميآورد و آن يار مبهم و چاه زنخدانش را واسطه و شفيع ميسازد تا مير عاشقان از سر گناه باده خواري وي درگذرد و او را نكشد4.
اگر ميرعاشقان را خداوند بدانيم به اعتبار اين كه خدا عاشقترينِ عاشقان است و يا اين كه معشوقِ مطلق است و بر عاشقان امارت و پادشاهي دارد، باز هم منظور حافظ امير مبارزالدين است كه با ادعاي خدايي خونِ خُم و خون بادهنوشان را ميريزد. ميرعاشقان در اين تعبير با «رب» در بيت بعد هماهنگي و همخواني بهتري دارد.
ميتوان گفت مهمترين نشانة غزل در شناساندن نام واقعي صوفي «مير» است. ميري كه خون شرابخواران را ميريزد. با اين نشانه ظريف و رندانه ميرِ خم شكن كه قدرت ريختن خون شرابخواران را دارد، كسي نيست جز امير مبارزالدين، محتسبي كه «شيخ» شده و فسق خود را از ياد برده است5:
|
محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد |
|
قصة ماست كه در هر سر بازار بماند (4/178) |
نشانة ديگري كه به آراميدر تماميابيات تكرار شده، رديفِ«بخش» است كه بخشندگي شاهان و امرا ـ و در اينجا بخشش امير مبارزالديني! ـ را در بردارد.
حافظ در اين بيت با طنزي ظريف به امير مبارزالدين ميگويد: «شراب ـ با زيبايي و گيرايي اش ـ مرا گمراه ساخت و با نوشيدن آن مرتكب گناه شدم و هر چند اي مير عاشقان! (امير مبارزالدين) به اين جرم خون مرا خواهي ريخت اما به خاطر زيبايي چاه زنخدان يار(با توجه به ابهامي كه در عبارت وجود دارد، يار ميتواند خدا، معشوق پنهانيِ محتسب، و نيز معشوق حافظ باشد.) ـ ايهاماً سوگند به چاه زنخدان يار را نيز در بر داردـ از خون من درگذر.»
|
يا رب! به وقت گل گنه بنده عفو كن |
|
وين ماجرا به سرو لب جويبار بخش |
حافظ در اين بيت خانقاهي را به تصوير ميكشد، صوفي غزل را در صدر مجلس مينشاند و خود مريدي مجرم ميگردد كه در موسم گل شراب نوشيده و ماجراي گناه خود را به سمع وي ميرساند و با طنز و ريشخند به وي ميگويد كه سرو به جاي او جريمه را پذيرفته و بر يك پاي به رسم مجازات و عذرخواهي ايستاده است.
«رب» نشانة ديگري است كه امير مبارزالدين را در خود پنهان و ذهن شارحان را به سمت «خداوند» منحرف ساخته است.در خانقاه شيخ و صوفي مجلس است كه بر مسند قضاوت مينشيند نه خداوند. در نظر حافظ صوفيِ غزل (اميرمبارزالدين) بي آن كه لياقت داشته باشد، بر مسند حكم و قضاوت و احتساب نشسته و مزورانه كار خدايي ميكند و همچون فرعون فرياد«انا ربكم الاعلي6» ميزند. حافظ با تعريض و كنايهاي كه در واژة «رب» نهفته است، اين اميرِ صوفي را فرعون ميخواند تا چهره حقيقي او را براي رندان سخن شناس شيرازي بيش از پيش فاش سازد.
|
اي آن كه ره به مشرب مقصود برده اي! |
|
زين بحر قطره اي به من خاكسار بخش |
باز هم اصطلاحاتي مانند«مشرب مقصود»، «بحر»، «قطره» و «خاكسار» فضاي صوفيانه بيت و غزل را تأكيد و تشديد ميكند. بي شك اين صوفيِ غزل است كه در ظاهرِ امر به مشرب مقصود رسيده و حافظِ تشنه لب ملتمسانه قطره اي از درياي خدائي را از او طلب ميكند. لحن تمسخر آميز حافظ در خطاب با صوفي و زاهدي خشك ـ كه در سه بيتِ اول غزل او و لوازم صوفيانه اش را به باد انتقاد گرفته بود ـ كاملاً آشكار است. در واقع حافظ در اين بيت ادعاي به وصال رسيدنِ صوفي را مورد توجه قرار داده و از اين مدّعيِ دروغين ره آوردي از سفر دور و درازش ميخواهد تا ملاكي بر صدقِ نداشته اش باشد. بيت ياد آور سخن ملاي روم است كه ميگويد:
|
يك دستة گل كو، اگر آن باغ بديديت؟ |
|
يك گوهر جان كو، اگر از بحرِ خدائيد؟ (غزليات شمس،6/652) |
|
شكرانه را كه چشم تو روي بتان نديد |
|
ما را به عفو و لطف خداوندگار بخش |
در مذهب رندي ديدن روي زيبارويان نه تنها گناه نيست بلكه فرضِ راه است. و حافظي كه ماجراي نظربازيهاي خود را فاش گفته و همواره همه كس را به ديدن روي زيبا و عاشق شدن تشويق كرده، تنها در جايگاه طنز و ريشخند است كه از صوفيِ غزل به واسطة نديدن روي زيبا و عاشق نشدن و گناه نكردن شكرانه ميخواهد، و اين شكرانه چيزي نيست جز آن كه امثال حافظ را به حال خودشان واگذارد تا مشمول عفو و لطف الهي گردند.
اگر بيت را رندانه تر نگاه كنيم، حافظ اعتقاد ندارد كه صوفي غزل زيبارويان را نديده و مرتكب گناه نشده، زيرا در خراباتِ جهان هشياري وجود ندارد.
|
هر كه آمد به جهان نقش خرابي دارد |
|
در خرابات بگوييد كه هشيار كجاست؟ (3/19) |
و نيز:
|
كس به دور نرگست طرفي نبست از عافيت |
|
به كه نفروشند مستوري به مستان شما (3/12) |
حافظ اين بار صوفي را به «ادعاي» پاكدامنياش مورد خطاب قرار داده و به او ميگويد:«اي شيخ پاكدامن! معذور دار ما را» (13/5).
در پايان توضيحات اين بيت، ايهام ظريف و پنهانِ«خداوندگار» نيز درخور توجه است. «خداوندگار» نشانة ديگري است براي آشكاري چهرة صوفيِ غزل. در تركيبِ «عفو و لطف خداوندگار» كه همان«لطف الهي» است، «عفو ملوكانه» نيز پنهان است زيرا معني ديگر«خداوندگار»، «پادشاه» است.حافظ با اين ايهام ظريف پيوندي بين صوفيِ غزل و پادشاهِ زمانه برقرار ميكند تا بار ديگر صوفي غزل را پادشاه خوانده باشد(بار اول مير عاشقان بود) و چهرة امير مبارزالدين را فاش تر سازد. گويي حافظ از اين صوفيـ پادشاه ميخواهد كه از طرفي كار او را به خدا واگذارد و از طرف ديگر وي را مورد «عفو ملوكانهاش!» قرار دهد.
|
ساقي! چو شاه نوش كند بادة صبوح |
|
گو جام زر به حافظ شب زنده دار بخش |
با تأكيد بر نشانههاي غزل و توضيحاتي كه در ابيات پيش ارائه گشت، واضح است كه «شاه» همان «صوفيِ غزل»
است و كسي نيست جز امير مبارزالدين. حافظ در اين بيت پرده از رازي ديگر بر ميدارد و آن راز، باده نوشيِ امير خم شكن است. محتسبي فاسق و رياكار كه براي حفظ ظاهر در ميخانه را بسته اما در نهان بادة صبوحي مينوشد. شب زنده داريِ حافظ صفتي مناسبِ حال و هواي بيت است تا نشان دهد كه آنچه در پردة شبها و در خفا صورت ميگيرد از چشم حافظ پنهان نمانده است.
اگر در ديگر مدايح، شاعر با مدحِ شاه طلب صله ميكند، حافظ اين پادشاه رياكار راـ در ظاهري از مدحـ هجو مينمايد و با درخواست «جام زر» از او حقالسكوت ميخواهد.
خواجه شيراز بارها به شراب نوشي و مستيِ اين امير ريا كار اشاره كرده است:
|
اي دل! طريق رندي از محتسب بياموز |
|
مست است و در حق او كس اين گمان ندارد (6/126) |
|
با محتسبم عيب مگوييد كه او نيز |
|
پيوسته چو ما در طلب عيش مدام است (10/46) |
|
باده با محتسب شهر ننوشي! زنهار! |
|
بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد (7/150) |
4. نتيجه
حافظ در غزلي كه آگاهانه بر پاية دو آراية تضاد و ايهام بنا شده، دو شيوة زهد و رندي را در دو شخصيت غزل كه صوفي(امير مبارزالدين) و حافظ است به نقد مينشيند كه ياد آور جدال هميشگي شر و خير است.
ساختار ظاهراً پريشان غزل با به كارگيري نشانههاي آشكار و پنهانيـ كه مهمترين آنها مير، رب، خداوندگار، شاه و رديفِ بخش استـ توسط شاعر و يافتن آنها توسط خواننده به ساختاري يكپارچه تبديل ميشود. مخاطبهاي ظاهراً متعدد غزل كه توهم آشفتگيِ ساختاري غزل را باعث شده، در واقع صفات و نام وارههاي يك شخص واحد است.حافظ با اين كار ضمن معرفي وي، آشفتگي شخصيتي او را نيز نشان داده است تا او را در سه چهرة صوفي، خدا(كسي كه ادعاي خدايي دارد) و پادشاه معرفي كرده باشد. ضمن آن كه در زمانة اختناق حافظ نميتوانسته به صورت مستقيم و آشكار به هجو پادشاه خونريز زمانه بپردازد. حافظ با زباني دو پهلو هم امير مبارز الدين و هم همة صوفيان ريا كار زمان خود را به باد انتقاد و تمسخرگرفته است.
از طرف ديگر چون اين غزلـ شخصيت با نام وارة «صوفي» آغاز شده و به زعم نگارنده تا پايان روي سخن حافظ با او است، فضاي غزل را اصطلاحات صوفيانه اي چون مرقع، زهد خشك، طامات، شطح، تسبيح ، طيلسان، زهد گران، شاهد، ساقي، حلقه، مير عاشقان، يار، وقت، ماجرا، مشرب مقصود، بحر، قطره، خاكسار، شكرانه، لطف، ساقي، شاه، بادةصبوح و شبزندهدار گاه به صورت مستقيم و گاه ايهامي فراگرفته است، تا خواننده حضور اين صوفي را تا پايان غزل حس كند، و ساختار يكپارچة غزل نيز حفظ گردد. همچنين در كنار انبوه اصطلاحات صوفيانة غزل واژگان مير، خداوندگار، شاه و رديفِ بخش جنبة ديگرِ شخصيت غزل را نشان ميدهد تا بتوان وي را صوفيـ پادشاه خواند.
با توجه به مطالب ارائه شده ميتوان محور عمودي غزل را چنين بيان كرد. ژرف ساخت غزل هجوية اميرمبارزالدين است. حافظ او را با نام وارههايي چون صوفي، ميرعاشقان و رب ضمن تمسخر، هجو ميكند و به بهانة فرارسيدن بهار به نصيحت او ميپردازد تا با آمدن به بزم بهار، وجود خشك و متعلقات ناسازش را به باد بهاري بسپارد و در تحولي رستاخيزگونه تر و تازه و زنده شود. از آنجا كه اين امير خونريز نصايح رندانه را نميپذيرد، حافظ در دو بيت طنزآميز(بيت4 و 5) به گناه باده نوشي خويش اقرار ميكند و از او ميخواهد كه خونش را نريزد و از سر گناه او در گذرد. در ادامه(بيت 6و7) با زباني نرم ادعاي به وصال رسيدن و پاكدامني صوفي را به باد انتقاد ميگيرد و در ظاهري از التماس از او ميخواهد كه حافظ را به راه خويش واگذارد و ماية دردسر او نشود. در بيت آخر ضربة نهايي را به پيكر صوفيـ پادشاهِ خمشكن ميزند و راز بادهنوشيِ پنهانيِ او را فاش ميسازد.
يادداشتها
1و6- بخشي از آية24 سورة نازعات و سخن فرعون است كه در مقابل دعوت حضرت موسي(ع) گروهي را گرد آورد و گفت:« پروردگار بزرگتر شما منم.»
2- در اين مقاله اشعار حافظ از نسخة مصحح زندهيادان قزويني و غني است. شمارة غزل سمتِ چپ و شمارة بيت سمتِ راستِ خطِ كج ذكر شده است.
3- حافظ از تلخيِ مي و شراب و باده سخن گفته، ولي هيچگاه زهد را تلخ نخوانده است:
سهل است تلخيِ مي در جنب ذوقِ مستي(7/434)
شراب تلخ مي خواهم كه مرد افكن بود زورش(1/278)
بادة گلرنگِ تلخِ تيزِ خوشخوارِ سبك(6/309)
« زهدِ خشك» در بيت زير نيز مشاهده ميشود:
|
ز زهدِ خشك ملولم كجاست بادة ناب؟
|
|
كه بوي باده مدامم دماغ تر دارد |
4- البته اين« يار» ميتواند يار حافظ نيز باشد كه در اين صورت با عذري بدتر از گناهـ كه يكي از شگردهاي حافظ براي تمسخر مخاطبهاي رياكار استـ ميخواهد خود را تبرئه سازد. وي با همين شگرد در جايي ديگر ميگويد:
|
به عزم توبه نهادم قدح ز كف صد بار
|
|
ولي كرشمة ساقي نميكند تقصير |
5- براي آشنايي با اميرمبارزالدين و چگونگي محتسب خوانده شدن وي رجوع شود به : معين، محمد.(1370). حافظ شيرين سخن، چاپ دوم، تهران: معين، ج1، 200-191. خرمشاهي، بهاء الدين.(1366). تهران: علمي و فرهنگي، ج1، 270-268.
منابع
قرآن كريم.
استعلامي، محمد.(1383). درس حافظ، چاپ دوم، تهران: سخن، ج2.
اشرفزاده، رضا.(1381).پيغام اهل راز، تهران: اساطير.
انوري، حسن.(1376). صداي سخن عشق، چاپ سوم، تهران: سخن.
ثروتيان، بهروز.(1379).غزليات حافظ، تهران: نگاه.
خطيب رهبر، خليل.(1366). ديوان غزليات حافظ شيرازي، چاپ چهارم، تهران: صفي عليشاه.
سودي بسنوي، محمد.(1374).شرح سودي بر حافظ، ترجمه عصمت ستارزاده، چاپ چهارم، تهران: زرين، ج3.
مولوي، جلالالدين محمد.(1362). فيه مافيه، به تصحيح بديع الزمان فروزانفر، چاپ چهارم، تهران: اميركبير.
مولوي، جلالالدين محمد.(1366). ديوان شمس تبريزي، مقدمه و شرح حال بديع الزمان فروزانفر، چاپ هفتم، تهران: جاويدان.
هروي، حسينعلي.(1378). شرح غزلهاي حافظ، چاپ پنجم، تهران: تنوير، ج2.