حیرت دمیده ام _ شرح بیتی از بیدل دهلوی
محمدرضا اکرمی دکتر اکبر نحوی
درآمد
این مبحث به بهانهي شرح يكي از ابيات دشوار بيدل – كه ازدحام استعارهها آن را تا مرز بيمعني بودن كشانده است – به كالبد شكافي استعارههاي آن ميپردازد تا ضمن ارائهي خلاصهای از مباحث پیشین، کاربرد عملی آن مباحث و راهگشایی آنها را در راه شناخت بهترِ شعر بیدل به اثبات رساند.
اين بيت كه تبديل به يكي از پرآوازهترين ابيات بيدل نيز شده است عبارت است از:
حيرت دميدهام، گلِ داغم بهانهايست
طاووسِ جـلوهزار تو، آيينهخانهايست (1/603/12)
سالها پيش دكتر شفيعي كدكني در كتاب شاعر آينهها ضمن معرفي شعر بيدل و آشنا ساختن شاعران و علاقهمندان جوان با آن اعجوبهي شاعري، اين بيت را كه پيشتر هم در مقالهاي (شفيعي كدكني،1374، 46) به آن اشاره كرده بود، مبهم و بيمعني خواند (شفيعي كدكني،1366ب، 20) كه موجب بحثهاي فراوان در محافل ادبي شد و موافقان و مخالفان بر سر آن بيت نزاعها كردند. از اين ميان دو نفر شيفتهي بيدل، دكتر حسن حسيني در كتاب بيدل، سپهري و سبك هندي (حسيني،1368 ، 116-129) و علي معلم در ماهنامهي شعر (معلم،1372، ش 1-7) به شرح آن بيت همّت گماشتند كه شرح دوم تكرارِ گسترش يافتهي شرح اول است.
در اينجا صحبت از طرفداري و مخالفت با كسي يا كساني نيست، زيرا به نظر ميرسد كه دكتر شفيعي كدكني به تسامح و تساهل آن بيت معروف را بيمعني دانسته و دكتر حسن حسيني و علي معلم نيز خود را در شعر آينهگون بيدل معني كردهاند و اگر در اينجا معني جديدي از آن بيـت ارائـه ميشود لزوماً بياعتباري دو شرح پيشين نيست چرا كه اين بيت مبهم و تأويلبردار را از زاويههاي مختلف ميتوان نگاه كرد و ترجيح شرحي بر شرح ديگر به عهدهي خوانندگان است.
در ابتدا ضمن ارائهي خلاصهاي از دو شرح پيشين، خلاصهي شرح حاضر ارائه ميگردد تا:
1- شرح واژگان كليدي و توضيح نكات بياني كه به تفصيل ميانجامد، موجب ملال خوانندگان نگردد.
2- چند لايگي استعارههاي تودرتو و اثبات برداشتهاي مختلف از موارد بياني، خوانندگان را سردرگم نكند.
3- خوانندگان با در اختيار داشتن معني جديد – كه كاملاً تصويري است – بحثهاي انتزاعي را بهتر و راحتتر دنبال كنند.
4- مقايسهي دو شرح ديگر با شرح حاضر، به سهولت انجام پذيرد.
خلاصهاي از شرح دكتر حسن حسيني
«گل داغم بهانهاي است: گل داغ من، داغ محرومي جدا شدن من از تو و هبوط من به خاك، بهانه و صنعت توست» (حسيني،1368، 124)
«معني مصراع نخست چنين ميشود:
من از تبار آينه، خداينُماي، هستم اما به خاك آغشته گرديدن من و دور شدنم از محرمكدهي يار و نشستن داغ تعين بر پيشانيام، بهانه و صنعت و افسون عشق، آينهساز است» (همان، 126)
«مصراع دوم، توضيح مصراع اول منتهي به شكل محسوس و مجسم آن است. رمز وحدت معنـوي اين دو مصـراع در اين است كه بيدل خودش (انسان) را هم به آينه تشبيه كرده است و هم به طاووس كه سراپا آينهخانه است» (همان، 126)
واژگان و تركيبات بيت با توجه به مباحثي كه دكتر حسيني مطرح ميكند، به صورت زير است:
حيرت دميدن : خدانُماي بودن، از تبار آينه بودن.
گل داغ: داغ مهجوري و محرومي انسان از خدا، هبوط به خاك.
بهانه: بهانهي ذات حق. افسون و صنعت عشق.
طاووس: استعاره از انسان.
جلوهزار: بَلَد كبيرهي تعين.
خلاصهاي از شرح علي معلم
حضرت ابوالمعاني بدين يك مصراع، از ظهور توحيد حقيقي خبر بازداد كه "حيرت دميدهام" و نفي اثنينيت و غيريت نمود؛ بدين بيان كه "گل داغم بهانهاي است"؛ ازيرا كه تعيّن، امر وهمي و بهانه است "خيال آب و گل در ره بهانه" كه به واسطهي عروض آن واجب به صورت ممكن مينمايد... بيدل در اين مصراع به لفظ "حيرت دميدهام"،عين اوّل را اراده فرمود و به لسان جمع كه لسان اسم جامع است فرمود: خواه نهال، خواه آينه، خواه آفتاب، خواه ماه و نوريان عالم يا ناريان، خواه ني، خواه طاووس، خواه ديده، خواه آدمي، كه ديدهي نور قديم است "بود آدم ديدهي نور قديم"، هر چه خواهي منم و من نيستم الاّ آن مستغرق مستغني كه در سطوت نور وحدت محو و فانيام؛ پس عين حقام و اين "گل داغ" كه همان نقطهي وهمي است، كه عين را غين مينمايد، بهانهاي بيش نيست و بهانه "مَكر" اوست كه مايهي دوبيني من بوده است. اكنون كه ديدهي من صافي گرديده است، از گمراهي فرق، به مقام جمع بازآمده و به لفظ "حيرت دميدهام" انا الله ميگويم.
(معلم،1372، ش6، 6-7)
در مصراع «طاووس جلوهزار تو آيينهخانهاي ست» طاووس، تجلي خاص حضرت است كه از آن به "تجلي رحيمي" تعبير كردهاند و آن عبارت از انسان كامل است. "جلوهزار" تجلّي عام است و تجلّي رحماني است و مراد از آن جملهي موجودات و مخلوقات است. آيينهخانه، تمثيل از «نمودِ بي بود» است. (معلم،1372، ش 7، 8)
علي معلم در پايان مباحثِ خود، واژگان و تركيبات بيت را چنين ارزيابي ميكند:
1- حيرت دميدهام؛ كنايت از آينگي است كه شأن انسان كامل است و اعلان سلطنت الوهيّت است از لسان وي كه اسم جامع "الله" و شامل جميع مراتب عالم مي باشد و همهيحقايق عالم مظهر حقيقت وياند.
2- گل داغم؛ كنايت از نقطهي وهمي تعيّن و امكانيّت است كه امر اعتباري است و وجود حقيقي ندارد و عارضِ عين حقيقت شده و آن را غين گردانيده است.
3- بهانهاي است؛ عبارت از "مكر الله" است كه توهم اثنينيّت و پندار غيريت است...
4- طاووس؛ انسان كامل است كه تجلّي رحيمي و تجلّي خاص حضرت است و نسخهي جامعهي عالم و انموذج عالم كبير است.
5- جلوهزار تو؛ كنايت از عالم غيب و شهادت و دنيا و عقباست كه فضل و فيض و رحمت امتناني و تجلّي عام و رحماني حضرت حق است.
6- آيينهخانهاي است؛ تمثيل از نمودِ بي بود است؛ كه حقيقت آينگي عبارت از آن است و بر نفي اسباب امكان و وهم اثنينيت و غيريت دلالت دارد.
(همان ، 968)
محوريت حيرت در بيت
بيت حول محور "حيرت" ميگردد و آنچه دو شرح پيشين را از شرح حاضر متفاوت ميسازد، اختلاف طرز تلقي از "حيرت" در جهانبيني بيدل است. حيرت بيدل، آينهي خدانماي و خداگونگي نيست. جايگاه سالكي در راه مانده است كه عليرغم ترك دنيا به خواستهاش نرسيده است. و اين نكته را با تمام وجود دريافته كه نميتواند برسد. اينك در اين عجــز و ناتوانيِ همراه با يأس نه ميخواهد و نه ميتواند از راه بازگردد. در اين حال نگاهي دوباره به جهان ميافكند؛ جهان از طرفي خيالات پوچ است و از طرفي جلوهي او. چشم ميبندد، با خيالاتي بيشتر و عميقتر مواجه ميشود. چشم ميگشايد، او را نميبيند. بين نفي و اثبات جهان مردد ميماند. در اين ترديد و تردد حيران و سرگشته ميشود:
يار در آغوش و ما را از جدايي چاره نيست
جلوه در كار و نديدن، جاي حيرانيست اين (1/730/2)
نه پاي رفتن دارد و نه تاب ماندگاري. به عجز خويش دو چندان واقف ميشود؛ عجز حاصل از دانستن اما نديدن و نيافتن. لاجرم بر جاي ميماند و بـــا چشمانِ بازِ حيران نظّاره ميكند؛ نظارهاي از سرِ بينگاهي. كارش بيكاري ميشود: «بيدل! من و بيكاري و معشوقتراشي» (1/408/10) و در اين بيكاري منتظر ميماند تا او بيايد:
ديدهي انتظار را دام اميد كردهايم
اي قدمت به چشم ما! خانه سفيد كردهايم (2/526/12)
اين آينگي، تشنهي ديدار بودن است، نه بانگ اناالحق زدن و اعلان سلطنت الوهيّت كردن.
خلاصهاي از شرح حاضر
شرح حاضر، بيت را يك تصوير ميبيند. تصويري از بيدل با چشماني حيرتزده و اشكبار، و شاعري كه ميگويد گريهي من از غصه نيست از حيرت است و شوق ديدار.
معني مصراع اول: با چشمانِ بازِ آينهگون، حيرت را به سان گلي آشكار كردهام، اشكهايم بهانه است (تنها دليل جاري شدن اشكهايم حيرت است).
معني مصراع دوم: «چشمان من كه آينهي جهان جلوههاي تو است، به همراه اشكهايم تبديل به آيينـهخــانه (تـالار آيينه) شده است.» يا «جهانِ پر جلوهي تو همچون طاووس لبريز از چشمهاي آينهگون و حيران است (تنها من حيران نيستم، جهان حيران است).» و يا «وجود من كه كاملترين جلوهگاه تو است با چشمهاي باز و اشكهايي كه مرا فراگرفته، تبديل به آيينهخانهاي (تالار آيينه) شده است.»
با توجه به معني ارائه شده و از نظر علم معاني، قصد بيدل ميتواند چنين باشد: «گريستن من از سر اندوهِ فراق نيست بلكه آينهخانهاي از اشكها و چشمانم ساختهام تا تو را با هزار ديدهي آينهگون بنگرم و تو در اين آينهخانه فرودآيي و نه تنها من كه جهان حيران تو است.»
در پـايان ايـن بخش توجـه خـوانندگان را به بيت دوم غزل كه ادامهي تصوير بيت اول است، جلب ميكنم:
غفلتنواي حسرتِ ديدار نيستم
در پردهي چكيدنِ اشكم ترانهايست (1/603/13)
تأكيد بيدل در اين بيت، آشكارسازي استعارهي بعيد "گل داغ" و "بهانهي" مبهم آن است. وي بهانهگيري اشكهايش را با واژگان مـوسيقاييِ نوا، پرده و ترانه از فضاي حزنانگيز گريستن رها ميسازد و ميگويد: «در حسرت ديدار، اشك غفلت نميريزم؛ در صداي چكيدن اشكم ترانهي گامهاي او شنيده ميشود.» و يا به سخني ديگر: «از اندوه فراق نيست كه اشك ميريزم، اشكم بهانهي ديدار دارد. از علت اشكم مپرسيد و به دلداريام نياييد، زيرا:
حيرتي دارم چرا آيينهدارم كردهاند؟ (1/817/14)»
سیّالیّتِ استعارهها
سیّالیت استعارههــا و چگونگی تأثیرشان را بر شعر بیدل پیشتر توضیح دادم (ر.ک. استعاره های سیّال)، در انطباق آن مطالب با بیت حاضر باید گفت که: در شعر بيدل كه اوج تصويرپردازي و تخيل سبك هندي است، تصاوير نامحدودند و كاركرد استعارهها چنان گسترده است كه حيرت، آينه، گل، داغ، طاووس و... تبديل به استعارههايي شناور و سيّال ميشوند. عالم، عالمِ حيرت، آينه، رنگ، داغ و... است. همه حيرانند، آينهاند، داغند، طاووسند، جلوهاند و اسيرِ رنگند. در همين بيتِ غوغا برانگيزي كه اين مبحث به آن پرداخته است:
حيرت دميدهام، گل داغم بهانهايست
طاووس جـلوهزارِ تو، آئينهخانهايست
همهي واژهها آينهاند: حيرت، گل، داغ، طاووس و جلوهزار و بيت لبريز از چشم است: حيرت، گل، داغ، طاووس، آينه.
استعارههاي بيت تداعيگر يكديگرند و در اين سلسلهي تداعيها، واژهها چنان به تعامل با يكديگر برميخيزند كه بيت را چند معنايي ميكنند و رسيدن به معني واحدي كه در مسير غزل باشد به دشواري امكانپذير است. اما با نگاهي ساده، بدون عرفانبافي و اينكه كل انديشهي بيدل را به خوردِ يك بيت بدهيم، با تصويري روبروئيم كه محور آن چشم حيرانِ آينهگون (زنجيرهاي از تداعيهاي پنهان چشم و آينه در واژگان بيت) است.
نگـاه استعاري بيدل و در نتيجه كثـرت استعارهها و سيّاليت آنها، شعر او را براي هر خوانندهاي ديرياب و گاه نامفهوم ميسازد. به ويژه در بيتِ مورد بحث ما تزاحم چندين استعاره خواننده را مات و مبهوت ميكند. براي روشن شدن جنبههاي مختلف اين بيت، آن را از سه ديدگاه واژگاني، ساختاري و زيباشناسي مورد بررسي قرار ميدهم تا به معني نهايي بيت دست يابيم.
واژگان بیت
حیرت
در لغت به معني سرگشتگي، سرگرداني، حيراني، بيخودي، بر يك حال ماندن از تعجب است. و در اصطلاح صوفيان:
در واديهاي عطّار نيشابوري، حيــرت ششمين وادي اسـت و آن مرحلهي بعد از توحيد است، كه همه چيز را سايههاي يك خورشيد ديده است... وادي و مقامي است كه سالك نفي همه چيز كرده است "لا اِلهَ". در اين وادي در حيرت و سرگشتگي است، تا كدام در را بزند كه به مرحلهي توحيد كامل «الاّ الله» برسد. سنايي گويد:
چو لا از حدّ انساني، فكندت در رهِ حيرت
پس، از نـور اُلوهيــت به اللـه آي از الاّ
(اشرف زاده،1379، 51و292)
در شرح كلمات قصار باباطاهر آمده است كه «كسي كه بخواهد اسرار آفريدگار را بداند نور ربوبيّت او را بسوزاند و متحيّر و سرگردان بماند و كسي كه بخواهد به علم او دست يابد غلبهي علم حق او را بسوزد و همچنان در حيرت بماند.» (بابا طاهر، به نقل از: سجادي، 1362، 181)
در شـرح حال عرفا، حيــرت همواره همراه و مترادف كلماتي چون غيبت از خلق، غيبت از خود، بيخودي، وله و نفي شعور آمده است (ر.ک. جامي،1370، 330 و 402)
در شعر بيدل، حيرت – كه از پر بسامدترين واژگان شعري اوست – نفي آگاهي است، به حقيقت نرسيدن و عجز و حاصل عجز و مهمتر از همه چشمانِ بازِ سوختهاي به هيأتِ نقشِ قَدَم و منتظر ديدار است:
حيرت اظهاريم بيدل لذت تحقيق كو؟
هيچكس آگاهي از آئينه باور ميكنـد؟ (2/51/24)
صدائي از دراي كاروان عجز ميآيد
كه حيرت هم به راهي ميبرد گمكرده راهان را (1/334/2)
يا رب! تو به حيرتم همآغوشي بخش
با مخمصهي شعور كمجوشي بخش (رباعيات بيدل، 158)
مگذر اي شوخ! از طواف ديدهي حيران من
دارد اين نقشِ قدم از طــرز رفتاري نشـان (2/696/9)
بيــــدل در اوج تفكر وحدت وجودياش به اين نتيجه رسيده كه: «ما نيستيم اوست، او نيست مائيم» (2/468/1) اما در عين حال ميداند كه: «يك زمين و آسمان از اصل خود دوريم ما» (1/347/14) اين دوگانــگي و برزخ ميان هجر و وصل، او را سرگشته و حيرتزده ساخته و با نگـــاهي وحشتزده[1]، خاموش ميمـاند و ميخواهد در حيرت خويش به فنا برسد. او حيرت را انتها و حاصل راه ميداند:
حاصل ما در این تماشاگاه
انتها حیرت، ابتداست نگاه (2/762/25)
چرا كه مقصد ناياب است. تنها بايد چشم شد و در انتظار لحظهي موعود با نگاهي بينگاه به نظّاره نشست و مصداق "ما هيچ، ما نگاه" شد.
دميدن
روئيدن، رُستن، شكفتن گل، پديد آمدن، آشكار ساختن.
داغ
نشان كه از آهن ِتفته بر حيوان يا آدمي ميزنند. جاي سوخته با آهن يا آتش، جاي سوختگي.
بهانه
عذر، دست آويز، حيله، فسون.
طاووس
پرندهاي است معروف. اين پرنده در ميان ساير پرندگان، مانند اسب است بين ساير چارپايان از حيث ارجمندي و زيبايي. طاووس به واسطهي پرهاي رنگارنگ و زيبايش نماد جلوهگري و زيبايي است.
جلوهزار
جلوهگاه، محل تجلي و تابش. پسوند "زار" نشان دهندهي كثرت و مكان است. در كلماتي چون سبزهزار، گلزار، خارزار و شورهزار با مكانهايي روبروييم كه كثرت سبزه، گل، خار و شوره در آنها نمايان است. جلوهزار نيز مكاني است كه كثرت جلوه و تجلي در آن باشد.
آيينهخانه
علي معلم در معني "آيينهخانه" ميگويد:
در اصطلاح پارسيگويان هند "آيينه خانه" و "خانهي آيينه" غالباً اضافهي تشبيهي است... "خانهي آيينه" يا "آيينه خانه" در حقيقت همان آينه است و با تالار آيينه نبايستي اشتباه شود. بيدل خود فرمايد:
ديدهي حيرت نگاهان را به مژگان كار نيست
خانهي آييـــنه در بنــد در و ديوار نيست
و در جاي ديگر گويد:
صاحب دل كيست حيرانم در اين غفلت سرا
آينه يك گل زمين است و جهاني خانه خواه
(معلم، 1372، ش7و 7-8)
دكتر شفيعي كدكني در ذيل "خانهي آينه" ميگويد: «منظور از خانهي آينه ظاهراً صفحهي آينه است و ربطي به آيينهخانه ندارد...» (شفيعي كدكني، 1366ب، 323) و در ذيل "آيينهخانه" ميگويد: «به معني خانه يا سرائي كه در آن آينهكاري شده باشد: طاووس جلوهزارِ تو آيينهخانهاي است» (همان، 324)
ملاحظه ميشود كه هر دو، علي معلّم و دكتر شفيعي كدكني "خانهي آينه" را "آينه" معني كردهاند، اما در مورد "آيينهخانه" كه مورد نظر ماست اختلاف عقيده دارند؛ يكي آن را "آينه" و ديگري "تالار آيينه" معني كرده است، كه لاجرم يكي از دو عقيده درست و ديگري خطاست. علي معلم عليرغم توضيحات مفصلي كه در مورد "آيينهخانه" داده، هيچ شاهد شعري كه "آيينهخانه" به معني "آينه" باشد عنوان نكرده است. با توجه به ابيات بسياري از ديوان بيدل كه تركيب "خانهي آيينه" و "آيينهخانه" در آنها بهكاررفته، با ذكر شواهد شعري که در زیر ارائه میگردد، بايد گفت كه اين دو تركيب در فرهنگ واژگان بيدل دو معني مختلف ميدهد، "خانهي آيينه" قطعاً به معني "آينه" و "آيينهخانه" همواره به معني "تالار آينه" بهكاررفته است.
الف: خانهي آيينه
در مثالهاي زير همواره "خانهي آيينه" به معني "آينه" و "صفحهي آيينه" بهكاررفته است:
مقام عافيت جز آستان دل نميباشد
چو حيرت بايدم در خانهي آيينه جا كردن (2/683/12)
بر در دل ز ادب سجده كن آواز مده
صاحبِ خانهي آيينهي ما هيچكس است (1/526/5)
در فضاي دل مقام عزت و خواري يكيست
نيست صدرِ خــانهي آيينه غير از آســتان (2/653/23)
در ابيات بالا "خانهي آيينه" به صورت تشبيه مضمر يا استعاره بيانگر "دل" است و دل، آينه است. همچنين در ابيات زير "خانهي آيينه" تشبيه مضمر يا استعارهاي از "چشم" است كه آن هم در شعر بيدل"آينه" است:
سيلِ بنيادِ تماشا مژه بر هم زدن است
خانهي آينـه هشدار كه ويــران نكني (2/842/8)
يك تحير دو جهان در نظرت ميسوزد
آتش از خــانهي آيينه طلب بايـد كرد (1/792/10)
تو بر خود جلوه كن من هم كمينِ حيرتي دارم
نــدارد عـكـس، راه خـانهي آيينــه پرسيـدن (2/723/6)
در بيت زير، "آينه" به "خانه" تشبيه شده كه همان "خانهی آيينه" است:
همچو آيينه تحيرْ سفرم
صاحبِ خانهام و در به درم (2/627/1)
ب: آيينهخانه
در مثالهاي زير "آيينهخانه" تشبيه يا استعارهاي است از "عرق"، "اشك" و "عالم و مظاهرش" كه كثرت آيينه در آنها محسوس است و ما با يك آينه روبرو نيستيم بلكه با "تالار آيينه" روبروئيم:
لبريزم آن قَدَر ز تمناي جلوهاي
كز شرم گر عرق كنم آيينهخانهام (2/583/20)
شاعر از بسياري قطرههاي عرق كه هر كدام آينهاي است، خود را تالاري از آينه فرض كرده است.
در عالم خيال تو اين غنچهوار دل
آيينهخانهاي به گريبان شكست و ريخت (1/679/14)
آيينهخانه استعارهي مصرحه از اشكهاي شاعر است.
طاووس ما بهار چراغان حيرت است
آيينهخانهاي به تمـاشـا رسانـدهايم (2/569/16)
"چراغانِ[2] حيرت" و "آيينهخانه" هر دو استعارهي مصرحه از "اشكهاي شاعر" است.
عالم آيينهخانهي سوداست
جز به خود هيچكس دچار نبـود (1/881/15)
آيينهخانه بود تماشاگهِ ظهور
سيرِ بهارِ رنگ به خويشم دچار بـرد (2/32/22)
جهان ز جوش دل، آيينهخانه بود به چشمم
گذشتم از نَفَس و هيچ جـــا غبــار نكـردم (2/588/18)
در سه بيت بالا، شاعر با تشبيهي صريح در جملهاي اسنادي عالم را به تالار آيينه تشبيه كرده است. دليل اين كه "عالم" را كثرت آيينه و "تالار آيينه" خواندهام نه "آيينه"، در دو بيت زير نمايان است:
در اين محفل هزار آيينهام آمد به پيش اما
كسي جز عكس خود ديدم كه سوي من نميبيند (1/848/5)
"محفل" استعاره از "عالم" است كه هزار بلكه هزاران هزار آينه دارد، در نتيجه آينهزار و تالار آينه است.
عالمِ كثرت، طلسمِ اعتبارِ وحدت است
خوشهها آئينهدارِ شـوخيِ يك دانـهاند (1/864/5)
در بيـت بالا كه بنـاي آن بر اسلوب معادله است، خوشهها معادلي است براي عالم كثرت. يعــني هر دانهاي در خوشهها يا هر ذرهاي در عالم كثرت، آينهاي در مقابل وحدت است. پس عالم كثرت با ذرات بيشمارش آيينهخانه (تالار آينه) است.
ساختار بيت
بيت در ساختار خود از سه جمله تشكيل شده است. جملهي اول (حيرت دميدهام) جملهي فعليه و دو جملهي ديگر ("گل داغم بهانهايست" و "طاووس جلوهزار تو آيينهخانهايست") جملات اسنادي هستند. بررسي ساختاري و واژگان بيت به ترتيب عبارت است از:
حيرت: مفعول جملهي اول.
دميدهام: فعل جملهي اول. ماضي نقلي اول شخص مفرد.
علي معلم براي آن كه فاعليت را از بيدل ساقط كند و فعل را به خداوند نسبت دهد، جمله را چنين تعبير كرده: "حيرت دميده شدهام" (معلم،1372، ش2، 9) اما بيدل در جايي ديگر جملهي "حيرت دميدهام" را به صورت "تحيّر رُستم" بهكاربرده كه در آن مفعول بودن "تحير" مسلّم است:
تحير رُستم و بيجنبش مژگان پر افشاندم
نگــاهِ چشمِ شبنــم بود سامان بهــار من (2/690/7)
گل داغ: مضاف و مضاف اليه (در تعبيري ديگر كه در قسمت زيباشناسي توضيح داده خواهد شد اضافهي تشبيهي است). نهاد جملهي دوم.
داغم: مضاف و مضاف اليه.
بهانهاي: مسند جملهي دوم.
است: فعل اسنادي جملهي دوم.
طاووسِ جلوهزار: مضاف و مضاف اليه (در تعبيري ديگر كه در قسمت زيباشناسي توضيح داده خواهد شد اضافهي تشبيهي است). نهاد جملهي سوم.
جلوهزار تو: مضاف و مضاف اليه.
آيينهخانهاي: مسند جملهي سوم.
است: فعل اسنادي جملهي سوم.
زيباشناسيِ بيت
مباحثي كه تاكنون مطرح شد، مقدمهاي بود براي رسيدن به اين بخش، تا با يافتن صور خيال و به ويژه استعارههاي بيت بتوانيم به ظرايف بيت و معني نهايي دست يابيم.
حيرت
پيشتر اشاره كرديم كه درجهانبيني بيدل، عالم، عالمِ حيرت است و ذرهاي نيست كه از شوق ديدار حيران نباشد:
همچو بيدل ذره تا خورشيد اين حيرتسرا
چشمِ شوقي در سراغِ جلــوهاي سردادهاند (1/783/11)
پس "حيرت" علاوه بر مفهوم گستردهاي كه در جهانبيني بيدل و در اين بيت دارد، ميتواند استعاره از هر چيزي به ويژه آينه و چشم (ر.ك. شفيعي كــدكني، 1366ب، 323) باشد. اما در بيت حاضر با توجه به قرينههای "دميدهام[3]" و "گل"، "حيرت" ـ در وهلهي اول ـ استعاره مكنيه از "گل" يا "نهال" است:
هر گل در اين بهار، چمنسازِ حيرتيست
چشمِ كه باز شـد كه نه با او دچــار بود؟ (2/102/18)
خـود رويِ حيرتيم ز نشـو و نمــا مپرس
تخمي فشاند عشــق كه ما را نهال كرد[4] (2/88/10)
تا اينجا از مدلولهاي بسياري كه ميتواند در استعارهي مكنيهي "حيرت" وجود داشته باشد به دو مدلول "گل" و "نهال" رسيديم كه با توجه به جملهي دوم بيت (گل داغم بهانهايست)، هيچكدام بر ديگري برتري ندارد و مصراع با هر كدام از دو مدلول ما، معنيپذير است. اگر "گل" را بپذيريـــم، ميگويد: «گل حيرت دميدهام، گل داغم بهانهايست.» دو گل دميده شده كه شاعر تأكيد ميكند: «منظور من گل حيرت است نه گلداغ.» و اگر "نهال" را بپذيريم، ميگـويد: «نهــال حيرت دميدهام، گل داغم بهانهايست.» پس نهالي داريم كه گلي بر آن روييده و شاعر ميگويد: «منظور من نهال حيرت است نه گل داغي كه بر آن روييده.»
با توجه به مطالب بالا، "حيرت" استعارهي مكنيهای است كه هم "گل حيرت" و هم "نهال حيرت" از آن استنباط ميشود. "گل حيرت" و "نهال حيرت" نيز هر كدام استعاره از چيزي ديگرند. يعني در واژهي "حيرت" با استعارهاي تودرتو و گسترده[5] روبروئيم. اگر "گل حيرت" را بپذيريم، "حيرت" استعارهي مكنيه از "گل" است و "گل حيرت" استعارهي مصرحه از "چشم":
هر گل در اين بهار، چمنْسازِ حيرتيست
چشــم كه باز شد كه نه بـا او دچار بود؟ (2/102/18)
به غير ساغر چشمم كه اشك، بادهي اوست
گرفتن از گلِ حيرت، گـلاب، دشــوار است (1/654/25)
و اگر "نهال حيرت" را بپذيريم، "حيرت" استعارهي مكنيه از "نهال" است و "نهال حيرت" استعارهي مصرحه از "وجود شاعر":
خود روي حيرتيم ز نشو و نما مپرس
تخمي فشاند عشق كه ما را نهال كرد (2/88/10)
پس در گزارش نهايي"حيرت دميدهام" از منظر زيباشناسي با دو گزاره مواجهيم:
1- گل حيرت دميدهام: چشمِ بازِ حيرتزده (آينهگون) را به تماشا رساندهام.
2- نهال حيرت دميدهام: وجود سراسر حيرت خود را آشكار ساختهام.
با توجه به معني بيت – كه پيشاپيش بيان شد – و استعارهي پنهان "گل داغ" - كه به آن خواهيم پرداخت – "گل" بر "نهال" برتري معنايي دارد. زيرا آنچه از تصوير "حيرت دميدن" استنباط ميشود، چشمانِ بازِ حيران است.
گلِ داغ
"داغ" اثر و جاي سوختگي است كه در آغاز، زخم است و به مرهم نيازمند. براي التيام و پوشش آن از "پنبه" استفاده ميكردهاند. پنبه نيز در اصل گلي سفيد رنگ است كه از گياهي به همين نام به وجود ميآيد. پس تركيب شاعرانهي "گل داغ" عليرغم معاني ديگري كه دارد، به معني گليست كه بر روي داغ ميرويد و كنايه از "پنبه" است. بيدل پنبهاي را كه بر سر داغ ميگذارند "گلِ پنبه" و "پنبهي داغ" نيز ناميده است:
مهتابِ شبستانِ خيالم بر و رويي[6] ست
آن به كه گلِ پنبــه گذارم به ســرِ داغ (2/370/13)
امروز جنونِ تبِ عشق تو نـدارم
صبحِ ازلم پنبهي داغِ كهني بود (1/812/4)
با نازكخياليهايي كه از بيدل و ديگر شعراي سبك هندي سراغ داريم، بهكاربردن تركيب "گل داغ" به جاي "پنبه" چندان غريب نيست. صائب نيز به روئيدن گل پنبه بر روي داغ اشاره دارد:
آنجا كه داغِ بيدرد گل كرد، پنبهزاريم
آنجا كه زخم ِعشاق خنديد، مشكِ نابيم (صائب، ج/5، 2881 )
اما نكتهي ظريف آن است كه در تركيب "گل داغ" استعارهاي پنهان وجود دارد، زيرا "پنبه" - كه حاصل تركيب "گل داغ" است – خود استعاره از "اشك" است. به عنوان مثال در بيت زير "پنبه" استعاره از "اشك»" مي باشد:
پنبهي داغِ مرا با حرفِ راحت كار نيست
گر بياضِ من خطي پيدا كند درد دل است (1/689/6)
يعني هر چند اشك (مانند پنبهي مرهم داغ)، تسلّي بخش است امّا اشك من تسلّي بخش نيست زيرا اگر اشك بر چهرهام روان گردد، خطي است كه درد دل را مينويسد.
بيدل در بيت زير ميگويد: «هر پنبهاي لياقت ندارد بر چشمانم كه از شوق ديدارت داغ گشته، قرار گيرد. پنبه و مرهم اين داغ اشك است.» كه تشبيهي پنهان (مضمر) ميان "پنبه" و "اشك" صورت گرفته است.
داغِ شوقت زيرِ مشقِ منّتِ هر پنبه نيست
اشك خود كافيست گر خواهد كباب ما نمك (2/382/1)
در بيتي كه پيشتر در همين مبحث آورده شد:
مهتابِ شبستانِ خيالم بر و روييست
آن به كه گـلِ پنبه گذارم به سرِ داغ (2/370/13)
تصوير گريستن شاعر را در فراق يار ميبينيم كه در آن "گلِ پنبه" استعاره از "اشك" است. شاعر ميگويد: «روشناييِ (مهتاب) چشمانم (شبستان خيال) اندام و چهرهي سفيد معشوق است – حال كه او را نميبينم – بهتر است كه در فراقش بگريم؛ يعني بر چشمانم كه داغِ نديدن دارد، گلِ پنبهاي از اشك (كه همچون بر و روي معشوق سفيد است) قرار دهم.» وجه شبه ميان گل داغ (پنبه) و اشك، سفيدي است. سفيد شدن چشم از اشك را در ابيات ديگر بيدل ميتوان مشاهده كرد:
سفيد از گريه شد چشم و همان مست تماشايم (2/561/14)
هنوز از چشم حيرانم سفيدي ميكند توفان
كـف از جوش تسلي ميكشد بنيـاد قربـاني (2/833/14)
با توجه به معني بيت بالا: «هر چند چشمان قربانی دست از اشک تسلی بخش میکشد اما من که کشتهي تو هستم هنوز از چشم حیرانم سیل اشک جاری است» و كلمات "توفان" و "جوش تسلي" (كنايه از اشك)، "سفيدي" كنايه از "اشك" است. واژهي "هنوز" نيز تأكيدي است بر "اشك باريدن" زيرا اگر "سفيدي" كنايه از "نابينايي" باشد، واژهي "هنوز" مُخلّ معني و مهمل است.
راه غربت يك قدم رنجش كم از صد سال نيست
اشك را از ديده دوري كــرد تــا مــژگان سفيد (2/124/11)
كاروانِ انتظار آخر به جايي ميرسد
بيدل! از چشم ترم راهيست تا كنعان سفيد (2/124/15)
هر چند بيدل در ابيات بسياري، سپيدي چشم را به عنوان كنايهاي از "نابينايي" بهكاربرده اما ابيات بالا تأئيد و تأكيدي است بر اين مطلب كه سفيدي چشم فقط كنايه از نابينايي نيست، به ويژه در بيت مورد نظر ما كه بيدل بلافاصله پس از آن تصويري از اشك و گريستن ارائه ميكند:
غفلتْنواي حسرتِ ديدار نيستم
در پردهي چكيدن اشكم ترانهايست (1/603/13)
"گلِ داغ" را كنايه از "پنبه" و استعاره از "اشك" دانستيم. اما از راهي ديگر نيز ميتوان به مستعارٌله اين استعارهي دور از ذهن و بعيد (اشك) رسيد."گل" علاوه بر مدلولهاي ديگري كه دارد، استعارهي مصرحه از "اشك" است:
به رنگِ غنچه تا كي داغ بيدردي به دل چيدن؟
چـو شبنـم آب شـو شايد گلِ اشــكي بخنداني (2/810/8)
از آنجا که "گلِ اشک" اضافهي تشبیهی است، "گل" به عنوان استعارهای از "اشک" در ذهن بیدل نقش بسته که در بیت زیر نمونهای از آن را میبینیم:
بنیاد شمع از سوختن در خرمن گل غوطه زد
گر هست داغی در نظر، داری گلستان در بغل (2/405/2)
"خرمن گل" و "گلستان" به ترتیب استعاره از "اشک شمع" و "اشک چشم" است.همچنين ر.ك: (3/644/18)، (1/447/2)، (2/498/5)، (1/814/13) و (2/385/3).
"داغ" نيز علاوه بر مدلولهاي ديگري كه دارد، استعارهي مصرحه از "چشم" است:
مهتابِ شبستانِ خیالم بر و روییست
آن به کــه گلِ پنبه گذارم به سر داغ (2/370/13)
در سطور پیش گفته شد که "گل پنبه" استعارهي مصرحه از "اشک" است. با توجه به همان بحث، "داغ" در بیت بالا استعارهي مصرحه از "چشم" میباشد. همراهی "چشم"، "حیرت" و "داغ" در شعر بیدل نمونههای بسیار دارد. زیرا حیرت، چشم را میسوزاند و داغ میکند، در نتیجه وی چشم حیران را داغ مینامد:
سوختن انجمنْآرای هوس بود چو شمع
داغ را مغتنمِ دیـــــدهی حیران کردیم (2/527/18)
دیـده عمریست داغِ حیرانیست
دل همان نسخهی جنونْخوانیست (1/258/1)
همچنين ر.ك: (1/526/25) ، (2/465/22) ، (1/443/6) ، (2/830/25) و (1/871/17).
پس استعارهي تركيبي "گلداغ" همان "اشك چشم" است. در دو بيت زير كه از مثنوي طلسم حيرت است، داغ و گل با هم ديده ميشوند. "داغ" استعاره از "چشم" و "گلِ آسوده رنگ" استعاره از "اشك سفيد رنگ" (بيرنگ) و "خار" استعاره از "مژه" است.
يكي نيرنگِ مژگان ميتراشيد
به ناخن روي داغي ميخراشيد
گلِ آسوده رنگي خارخارش
به زخم خار سرجوشِ بهارش (3/413/18و19)
با توجه به مطالبي كه عنوان شد، از منظر زيباشناسي تركيب "گلِ داغ" - كه در اينجا به نظر نگارنده اضافهي تخصيصي است[7] – كنايه از "پنبه" و پنبه نيز به شكل پنهان، استعارهي مصرحه از "اشك" است. با نگاهي ديگر، "گل" را استعارهي مصرحه از "اشك" و "داغ" را استعارهي مصرحه از "چشم" دانستيم. يعني بيدل در تركيب شاعرانهي "گل داغ" يك كنايه (گل داغ f پنبه)، يك استعارهي مصرحهي پنهان (پنبه f اشك) و دو استعارهي مصرحه (گل f اشك، داغ f چشم) را به نمايش گذاشته است.
طاووس
پس از بررسي استعارهي دشوار و بعيد "گل داغ" نوبت به "طاووس" ميرسد. بديهي است كه طاووس در معني حقيقي بهكارنرفته است و بايد به دنبال دلالتهاي مجازي آن باشيم. طاووس نيز در شعـر بيدل مـانند حيـرت، آينه، گل و داغ استعارهاي سيّـال است كه مدلولهاي بسيـار دارد. در اينجـا به مـدلولهايي كه در تفسير بيت راهگشاسـت، اشــاره ميكنم:
الف: وجود انسان
از آنجا كه وجود انسان مظهر اسما و صفات الهي و مظهر جمال خداوند است و طاووس نيز با رنگهايش زيباترين پرندگان است، انسان به طاووس تشبيه شده است. بيدل در شعرش به شباهت انسان و طاووس اشاره ميكند:
عضو عضوم چمنآراي پر طاووس است
به خيال تو هــزار آينه آغــوش خودم (2/570/14)
بيدل! اثري بردهاي از يــادِ خرامش
طاووس برونآ، كه خيال تو چمن شد (2/85/18)
چنين لبريز نيرنگ خيال كيست اجــزايم؟
كه رنگم تا شكست انشا كند، طاووس مينالد (1/804/17)
ب: جهان و پديدههاي آن
جهان به واسطهي نقشهاي رنگارنگي كه دارد به طاووس تشبيه شده است. بيدل بيش از آنكه انسان را طاووس بداند، جهان را طاووس مينامد:
يك ذره نديدم كه به طاووس نماند
نيرنگ خيالت به هــزار آينه پر داد (2/122/25)
دلِ هر ذرّه چمنزارِ پرِ طاووس است
گرد ما را به هواي كه پريشان كردند؟ (2/77/12)
آزادم از توهّمِ نيرنگِ روزگار
طاووس اين چمن ز خيالم پريده است (1/575/18)
عالم همه نقشِ پرِ طاووسِ خيال است
اينجـا دگر از رنگ بهـارت چه نمايد؟ (2/65/22)
بيت بالا يادآور "ابتداي كار سيمرغ" در آغاز منطق الطير عطّار است:
ابتداي كار سيمرغ اي عجب!
جلوهگر بگذشت بر چين نيم شب
در ميان چين فتاد از وي پري
لاجرم پـر شور شد هر كشوري (عطار، 121)
ج: چشم
از آنجا كه چشم، جلوهگاه و آينهي تجليات معشوق ازلي است و او به هزاران رنگ جلوه ميكند، بيدل چشـم را به طاووس تشبيه كرده است. با توجه به شعر بيدل بيشترين استعارهسازيهاي او از طاووس در مورد چشم است. چون اين استعاره، استعارهاي بعيد است، توضيحي بيشتر را ميطلبد كه با نمونههاي بيشتري از شعر بيدل نيز همراه باشد:
طاووسِ ما بهارِ چراغانِ حيرت است
آيينهخانهاي به تماشــا رسـاندهايم (1/642/6)
در بيت بالا "طاووس" استعارهي مصرحه از "چشم"، "«چراغان" استعارهي مصرحه از "اشكهاي شاعر" و "آيينهخانه" استعارهي مصرحه از "چشم و اشكهاي شاعر" است.
به طاووسي نيام قانع ز گلزار تماشايـت
مرا زين بيشتر هم چشم حيران ميتوان كردن (2/642/6)
طاووس من بهار كمين چه مژده است؟
عمريست بــال ميزنم و چشم ميپرد (2/85/6)
"بال زدن" استعارهي تبعيه از "پلك زدن" است و "چشم پريدن" كنايه از "مژدهی ديدار" كه يادآور بيت زير از سعدي است:
ديدهام ميجَست گفتندم: ببيني روي دوست
عاقبت معلـوم كردم كاندرون سيماب داشت[8]
در بيت زير نيز كه "طاووس" استعاره از "چشم" است با "چشم پريدن" و "بال" (استعاره از پلك) روبروئيم. "پر" هم استعارهي مصرحه از "مژگان" است.
طاووس من و داغ فسردن چه خيال است؟
بر بـال و پرم دوختــه صد چشــم پريدن (2/634/21)
در بيت زير، بيدل با استعارههاي طاووس (چشم)، بال افشاني (باز ماندن پلك)، چشم (اشك) و مژگان (استعاره مكنيه از پرنده) ميگويد: «شب كه چشمانم از شوق ديدار تو باز مانده بود، با هر مژگان زدن يك جهان اشك ميريختم.»
شب كه طاووسِ مرا شوق تو بالافشان داشت
يك جهان چشم، به هم بر زدنِ مژگان داشت (1/678/21)
در دو بيت زير، تصوير"نرگسستان اشك" و "طاووس چشم" همراه با "پروازِ حيرت"، چشمانِ بازِ حيرتزده و اشكبارِ بيدل را به نمايش گذاشته است:
در جگر صد رنگ توفان كردهايم
تا سرشكي نذر مژگان كردهايم
حيرت از طاووس ما پر ميزند
وحشتي را نرگسستان كردهايم (2/516/11و12)
در بيت زير، "پر طاووس" استعارهای است كه در وهلهي اول "چشم" است و سپس ميتواند استعاره از "جهان" هم باشد. "كمينگاه خيال" نيز استعاره از "چشم" يا "وجود شاعر" است.
كمينگاه خيالت گر به اين رنگ است سامانش
پـر طاووس خـواهد شد سفيـد از انتظار مــن (2/690/13)
در بيت زير، گرهخوردگي چشم و آينه را در استعارهي طاووس مشاهده ميكنيم:
دل هر ذره به صد چشم تماشا جوشيد
دهر طاووس شد و محرم نيــرنگ نشد (1/860/5)
در بيت زير، "آينه" استعاره از "اشك" است كه جامهي سفيد احرام را بر طاووس پوشانده است. "طاووس" استعارهای از "چشم" يا "جسم" است:
طاووس من احرام تماشاي كه دارد؟
دل گشت سراپاي من از آينه چيدن (2/672/5)
گفته شد كه چشم به واسطهي جلوههاي رنگارنگي كه در آن نقش ميبندد به طاووس تشبيـه شده است. حـال به وجه شبه ديگري ميان چشم و طاووس اشاره ميكنم كه شايد بيش از وجه شبه اول مورد نظر بيدل بوده باشد. بر روي پرهاي طاووس، حلقههايي رنگين هم چون "داغ" نقش بسته است كه در نگاه نكتهياب و استعارهساز بيدل، حلقه و داغِ چشم است. بيدل در بيت زير آن حلقهها را "داغ" ناميده است:
ارباب رنگ دايم محو لباس خويشند
از داغ نيست ممكن طاووس را پريدن (2/640/25)
طاووس به واسطهي همين حلقههاي داغ كه بر پرهاي فراوانش نقش شده، سراپا چشم است:
اين چه طاووسيِ ناز است كه اندوختهاي؟
پاي تا سر همه چشمي و به خود دوختهاي (2/784/19)
در بيت زيـر، طاووس بـا چشـمهاي حيرانش، جهانِ حيرتزده را به نمايش ميگذارد:
بهار مستي، اندازِ پرِ طاووس ميخواهد
به يك مژگان گشودن سيرِ چندين چشمِ حيران كن (2/691/1)
در رباعي زيباي زير، هزار چشم حيران را در بال طاووس مشاهده ميكنيم. در اين رباعي "گل" و "چشم حيران" هر دو استعاره از "اشك" است:
دي سير خيال اين گلستان كرديم
محو تو شديم و گل به دامان كرديم
واشد مژهاي كه همچو بال طاووس
ايجاد هــزار چشـم حيـران كرديم (رباعيات بيدل، 175)
جلوهزار
تركيب "جلوهزار" از منظر زيباییشناسي كنايه است كه در مقايسه با "گل داغ" و "طاووس" رمزگشايي آن آسان مينمايد. در نگاه عرفاني، عالم با تمام مظاهرش تجليگاه خداوند است. انسان نيز محل تجلي اسما و صفات الهي است و دل كه خلاصهي وجود آدمي است آينهي تمام نماي خداوندي است ( نجم الدين رازي،1366، 3و40) همچنين چشم انسان به واسطهي جهان رنگ و جلوه و خاصيت آينگي كه دارد، جلوهزار است[9]. پس جلوهزار به اعتباري جهان و به اعتبار ديگر انسان، دل و چشم است. در غزلي با انديشهي وحدت وجــودي از بيــدل كه چند بيت آن نقل ميشود، وجود انسان و جهان و پديدههايش جلوهگاه خداوند است:
اي جگرخونْكنِ پوشيده و پيدا چـه بلايي؟
جلوههايت همه اينجاست، تو باري بهكجايي؟ ...
مقصد بينش اگر حيرت ديدار تو باشد
از چه خود بين نشود كس؟ كه تو در كسوت مايي ...
دل ز نيرنگ تو خون شد، خرد آشفت و جنون شد
اي جهان شوخيِ رنگ تـو! تو بيرنگ چرايي؟ (2/781/10و14)، (2/782/1)
با این وجود در شعر بيدل غالباً جلوهزار و چمنِ جلوه، كنايه از جهان است. درست است كه آدمي در شعر بيدل آينه است و آينه محل تجلي:
چشم آيينه از تماشـايش
نسخـهي نـوبهـار را مانَد (2/197/11)
امـــا مرتبهي آينگي در شعر بيدل، مقام حيرت است نه جلوهگري. اگر بيدل سراپـــا آينه ميشود، سراپا چشم و حيرت است و تشنهي ديدار. از همين رو بهترين تعبيرِ "جلوهزار" در شعر بيدل "جهانِ رنگ" يا "عالمِ اعتبار" است.
براي تأئيد و تأكيد مطلب بالا ابياتي از بيدل به عنوان شاهد نقل ميشود كه در تمام آنها "جلوه" و "تجلي" مرتبط با "جهان" و "عالمِ امكان" است که در برابر آن، چشمي حيران (آينهگون) به تماشا نشسته است:
بس كه عالم بهارِ جلوهي اوست
بر رخ اوست هر كجــاست نگاه (2/763/6)
جهان آيينهي دلدار وحيراني حجاب من
چمن صد جلوه و نظّاره ناياب است شبنم را (1/446/16)
چندان كه چشم باز كني جلوه ميدهد
اسميست ششجهت ز مسمّــاي آينه (2/755/22)
گر نه اين بزم تماشاكدهي جلوهي اوست
اينقَدَر چشم به ديدار كه حيران شده است؟ (1/541/23)
بوي پيامي از چمنِ جلوه ميرسد
از ديده تا دل آينه ايجاد ميكنم (2/524/18)
يوسف توان خريد به مژگان گشودني
آيينه باش، جلوهْ متـاع است كاروان (2/664/17)
ذرّاتِ جهان چشمهي انوار تجليست
هر سنگ كه آيد به نظر طور ببينيد (2/27/8)
جهان توفانِ رنگ و دل همان مشتاقِ بيرنگي
چه سازد جــلوه با آيينهي مشكل پسند مــا؟ (1/419/9)
در ابيات زير نيز "گلي بيرنگ" را ميبينيم كه "جهانِ رنگ" را نقش ميزند:
بهارستان شوق بينيازي رنگها دارد
گلي مست خودآراييست، يعني: عالمآرایي (2/777/9)
آنكه از بوي بهارش رنگِ امكان ريختند
گَردِ راهش جوش زد آثار اعيان ريختند (1/784/12)
حسنِ بيرنگي كه عالم صورتِ نيرنگ اوست
عـرضِ تمثال، كه دارد باور اندر آينه؟ (2/772/6)
طاووسِ جلوهزار
با توجـه به مـواردي كه در استعارهي طاووس و كنايهي جلوهزار بيان شد، منظور شاعر از "طاووسِ جلوهزار" ميتواند جهان، انسان و چشم باشد. اگر قصد بيدل از اين تركيب "جهان" باشد "اضافهي تشبيهي" و اگر انسان يا چشم باشد "اضافهي تخصيصي" در آن بهكاررفته است. در هر سه مورد "جلوهزار" ميتواند صفتِ "طاووس" باشد كه "تركيبي وصفي" نيز خواهيم داشت.
پس بيدل در تركيب زيباي "طاووسِ جلوهزار" از ديدگاه زيباشناسي و با نگاهی تأویلی، يك استعاره (طاووس f جهان، انسان و چشم)، يك كنايه (جلوهزار f جهان و انسان)، يك اضافه تشبيهي (طاووسِ جلوهزار f جلوهزارِ همچون طاووس f جهان)، دو اضافهي تخصيصي (طاووسِ جلوهزار f طاووسِ آفرينش f انسان، طاووسِ جلوهزارf طاووسِ انسان f چشم)، يك تركيب وصفي (طاووسِ جلوهزار f طاووسِ پُر جلوه f جهان، انسان و چشم) را به نمايش گذاشته است. با توجه به معني بيت كه در آغاز مقاله ارائه شد، هر سه تعبير مختلف اين تركيب يعني جهان، انسان و چشم قابليت پذيرش در معني بيت را دارد.
آيينهخانه
در بخش "واژگان بيت" به تفصيل دربارهي معني و مدلولهاي "آيينهخانه" و تفاوت آن با "خانهي آيينه" صحبت شد. حاصل آنكه "آيينهخانه" تالار آيينه، كثرت آيينه و به قول بيدل "آينهزار" است، نه يك آينه. با توجه به تعابير مختلفي كه در "طاووسِ جلوهزار" (جهان، انسان ،چشم) به دست آمد، "آيينهخانه" دو تعبير استعاري در پي خواهد داشت.
از ديــدگاه زيباشنـاســي، "آيينهخانه" در اين بيت استعاره از "ذرات جهان"، يا "چشمانِ باز و اشكهاي شاعر" است. شواهد شعري ايـن قسمت را مـيتوان در بخش "واژگان بيت" در قسمت "آيينهخانه" مشاهده كرد. آنچه مسلم است، بيشترين استعارهسازيهاي بيدل از آيينهخانه در مورد "اشك" است. در اينجا چند بيت زيباي ديگر كه استعارهي آيينهخانه را روشنتر ميسازد، ذكر ميگردد:
هزار آيينه گل كرد از گشاد چشم من بيدل!
به اين صفرِ تحير، واحــدي را بيعدد كردم (2/628/11)
در دلي اما به قصد اشكم افسون ميكني
سر ز جَيبِ صدهزار آيينه بيرون ميكني (2/826/11)
ياد آن جلوه ز چشمم گرهِ اشك گشاست
شوقِ دیـدارْ پرستــان چهقَدَر آينهزاست! (1/758/1)
ز بس لبريز حسرت دارد امشب شوقِ ديدارم
چكـد آيينهها بر خــاك اگر مژگان بيفشارم (2/537/22)
طاووسِ من احرام تماشاي كه دارد؟
دل گشت سراپاي من از آينه چيدن (2/672/5)
شايد گلي ز عالمِ ديدار بشكفد
تا چشم دارم آينه خواهم گريستن (2/731/20)
از بس گرفته است، تحير، عنان ما
دارد هجومِ آينه، اشـك روان مــا (1/327/10)
نتیجه
با توجه به مطالبي كه در اين مبحث مطرح شد، بيتي مبهم از نازك خيالترين شعراي سبك هندي، از زواياي مختلف مورد بررسي قرار گرفت. بيتي كه چنان در ازدحام استعارههاي سيّال و تأویلی و تودرتو پوشيده شده كه محققي چون دكتر شفيعي كدكني آن را بيمعني خوانده است. تقريباً در هر چند غزل بيدل، بيتي چنين دشوار و مبهم يافت ميشود اما نگارنده تــاكنون بيتي بيمعني در ميان اشعار او نديده است، زيرا بيدل هر چند اسير ويژگيهاي اغراقآميز سبك هندي و عالم تخيلات تودرتوي خويش است، اما شعرش شعر انديشه است و از سر تفنن دست به سرايش نزده است.
دربارهي بيتِ "حيرت دميدهام . . ." بايد گفت مشكل آن در بيمعني بودن نيست، در ارتباطهاي چند وجهي ميان واژگان استعاري بيت است كه ذهن خواننده را ميتواند به هر جايي بكشاند. از آنجا كه معني بيت در آغاز بيان شـد، نيازي به تكرار آن نيست. اما تــأكيد ميكنم كه حاصل بيت، تصوير انساني حيرتزده با چشماني باز و اشكبار است كه در جهان آينههاي حيران به آينهسازيِ اشكهايش مشغول است.
«حيرت دميدهام . . .» و تصويري كه ارائه شد دركارنامهي شاعري بيدل حاصل يك اتفاق يا استثنا نيست بلكه سراسر شعــر بيدل، حيرت و تصوير حيرت است كه نمونههاي فراواني از آن را ميتــوان ارائه داد. در ادامــه توجّه خوانندگان را به ابياتي كه تصوير حيرت و اشك و آينهسازي با واژهها و استعارههاي كمابيش مشابه بيت حاضر در آنها ديده ميشود، جلب ميكنم:
طاووس ما بهارِ چراغانِ حيرت است
آيينهخـانهاي به تماشــا رساندهايم (2/569/16)
طاووس من احرام تماشاي كه دارد؟
دل گشت سراپاي من از آينه چيدن (2/672/5)
نه برق و شعله ميخندم، نه ابر و دود ميبندم
چراغِ انتظـارم، حــيرتي در [10]چشمِ تــر دارم (2/544/5)
در بیت بالا، "برق و شعله" استعارهي بعيد از "اشك" و "ابر و دود" استعاره از "آه" است.
ياد آن جلوه ز چشمم گرهِ اشك گشاست
شوقِ ديــدار پرستــان چهقَدَر آينهزاست! (1/758/1)
ز بس كه محوِ تماشاي او شــدم بيدل!
هــزار آينه از حيــرتم رسيــد بــه آب (1/489/17)
اينقَدَر اشك به ديدار كه حيران گل كرد؟
كه هــزار آينــهام بر ســر مژگان گل كرد (1/814/13)
از بس گرفته است تحير عنان ما
دارد هجوم آينــه، اشك روان ما (1/327/10)
كشتي چشمم كه حيرت بادبان شوق اوست
تا به خود جنبد محيطي از گهـر آورده است (1/561/6)
رنگِ بهارِ خيال ميچكد از ديدهام
اين گلِ حيرتْ نگاه، شبنمِ بستان كيست؟ (1/743/20)
كهن شد سير اين گلشن كنون فال تحير زن
مگـر آيينـه گرديدن گـــل ديگر بــرون آرد (2/213/2)
نرگسستانِ جهان وعدهگهِ ديداريست
كز تحيــر همهجا آينــه خرمن كردند (2/28/1)
زان چمنآراي ناز، رخصتِ نظّارهايست
دستهي نرگس شويد، چشم به دامن بريد (1/877/15)
بهارِ آرزو نگذاشت در هر رنگ نوميدم
ز چشمِ انتظار آخر زدم گل بر سر راهي (2/826/3)
1- بيدل بارها اشكهايش را به "چراغان" تشبيه كرده است:
زين سرشكي چند كز يادت به مژگان بستهام دستـگاه صد چـراغان انتـظارم كـردهاند (1/766/17)
اشـك، بـيرونقيِ بختِ سيــه نپسنديــد داشت اين شام هم از فيضِِ چراغان مددي (2/853/17)
1- هر چند در نگاه استعاري بيدل همهي چيزها دميدني است و او به معني استعاري "دميدن" يعني آشكار شدن توجه ميكند، اما "دميــدن" در معني حقيقي خود به معني روئيدن گل و گياه است. براي نمونــههاي شعــري ر.ك: (2/507/16)، (2/744/2) و (1/727/4).
2- منظور از استعارهی تودرتو يا گسترده، استعارهاي است كه با واسطه به مدلول اصلي خود ميرسد. مثلاً حيرت در مرحلهی نخست استعاره مكنيه از گلِ حيرت يا نهالِ حيرت و در مرحلهی بعد استعارهی مصرحه از چشم يا وجود شاعر است.
1- در نسخه خال محمد خسته و خلیلالله خلیلی، و نسخه بهداروند و عباسی داکانی به صورت "بر روئی" آمده ولی باید "بر و روئی" (پیکر و چهرهای سفید) باشد.
1- در شعر بيدل تركيب "گل داغ" را به صورت اضافهي تشبيهي نيز ميتوان مشاهده كرد:
رميد فرصت و ننواخت عشقم از گلِ داغي گذشت بـرق و نگشتم دچـار سوختگيها (1/353/25)
جـــــور تـــو پنبهکـارِِ گلستانِِ داغِِ دل تیغت زبــانْدهِ دهــنِِ زخــمِِ سینــــهها (1/343/4)
1- خوانش اين بيت را مديون دكتر جعفر مؤيد هستم كه در مقالهي «بازيافت غزلي غوغايي از سعدي» به تصحيح و شرح بيت و غزل آن پرداخته است. (ر.ك. حسن لي،1380، 476-481)