ساختمان و پیرنگ حکایت­های تذکرة الاولیاء

    

                                                                               دکتر محمدرضا اکرمی[1]
                                                               استادیار دانشگاه آزاد اسلامی واحد فسا
    

چکیده

عطار یکی از بزرگترین عارفانه­نویسان زبان و ادب فارسی است که توجه ویژه­ای به حکایت در مثنوی­هایش و همچنین در کتاب ارزشمند تذکرة الاولیاء دارد. عدم توجه به داستان­پردازی و حکایت­نویسی در متون کهن فارسی موجب گشته که حکایت­های عرفانی و عناصر داستانی آن نیز مورد بی­توجهی قرار گیرد.

در این مقاله تلاش شده تا ساختمان و پیرنگ حکایت­های تذکرة الاولیاء مورد بررسی قرار گیرد. عطار با زبانی ساده، حکایاتی کوتاه و موجز را ارائه داده که در اغلب آنها ساختمان سه بخشی حکایت رعایت شده است. وی هر چند حکایات کتابش را از پیشینیان وام گرفته و خود سازندۀ حکایت نیست، امّا با درک صحیحی که از حکایت­پردازی دارد، با تغییراتی اندک توانسته پیرنگ حکایات را کامل و بی­نقص سازد، و حکایاتی به یاد ماندنی و تأثیرگذار بر جای گذارد.

 کلیدواژه:              عطّار             تذکرة الاولیاء             حکایت

                        ساختمان حکایت                  پیرنگ

 

مقدّمه

‌با نگاهي‌ كلي‌ به‌ آثار ادب‌ فارسي، فهم‌ اين‌ نكته‌ كه‌ سهم‌ بزرگي‌ از ادبيات‌ قديم‌ ايران‌ بردوشِ‌ «ادبيات‌ داستاني» است، چندان‌ دشوار نمي‌نمايد. از شاهنامة‌ فردوسي، خمسة‌ نظامي، كليله‌ و دمنه، مرزبان‌ نامه، هزار و يك‌ شب‌ و سمكِ‌ عيار گرفته‌ تا امير ارسلانِ‌ نامدار - و بسياري‌ از كتب‌ نظم‌ و نثر ديگر - داستان‌ و داستانسرايي‌ بيشترين‌ جلوه‌ را دارد.

همچنين‌ قسمت‌ بزرگي‌ از ادبيات‌ فارسي‌ را آثار عرفاني‌ و كتب‌ صوفيانه‌ تشكيل‌ داده‌ است‌ كه‌ در آنها نيز جلوه‌هاي‌ حكايتگري‌ و داستانپردازي، چنان‌ پر رنگ‌ است، كه‌ تقريباً‌ هيچ‌ اثري‌ را بدون‌ حكايت‌ و داستان‌ نمي‌بينيم.

‌تنها كافي‌ست ‌مروري‌ برحكايات‌ و داستانهاي‌ كشف‌ المحجوب، ترجمة‌ رسالة‌ قشيريه، بستان‌ العارفين، طبقات‌ الصوفيه، تذكرة‌ الاولياء، اسرارالتوحيد و آثار شيخ‌ شهاب‌ الدين‌ سهروردي‌ داشته‌ باشيم‌ تا به‌ اهميت‌ و نقش‌ داستان‌ در اين‌ آثار پي‌ ببريم.

‌در متون‌ منظوم‌ عرفاني‌ نيز اگر تنها به‌ شيخ‌ عطار بپردازيم، مي‌بينيم‌ كه‌ ساختمانِ‌ اصليِ‌ منظومه‌هاي‌ وي‌ را حكايت‌ و داستان‌ مي‌سازد، منظومه‌هايي‌ نظير منطق‌ الطير، الهي‌ نامه، اسرارنامه، مصيبت‌نامه‌ و... . اين‌ شيخ‌ داستانسراي‌ و حكايتگر، حتي‌ در غزل‌ نيز حكايت‌پرداز است. حال‌ آنكه‌ فريدالدين، يگانه‌ شاعرِ‌ حكايتگر نيست، مولوي‌ در جاي‌ جايِ‌ مثنوي‌ از حكايت‌ و داستان‌ براي‌ تفهيمِ‌ بهتر مطلب، سود جسته‌ است. و سنايي‌ در حديقة‌الحقيقة‌ خود، پاية‌ بسياري‌ از حكايات‌ را ريخته‌ تا دستمايه‌اي‌ شود براي‌ حكايتگران‌ بعدي.

‌با وجود چنين‌ گنجينه‌هاي‌ عظيمِ‌ داستاني‌ در ادبيات‌ قديم‌ ما، متأسفانه‌ در شناخت‌ و تحليل‌ داستان‌ نويسيِ‌ پيش‌ از انقلاب‌ مشروطه، كار چنداني‌ صورت‌ نگرفته‌ و تماميِ‌ داستانها و حكايات‌ قديم‌ اين‌ مرز و بوم‌ با اَنگِ‌ افسانه‌ بودن‌ و فاقد ارزش‌ داستاني‌ و هنري‌ بودن، مورد بي‌توجهي‌ قرار گرفته‌ است. (¬ براهنی، 1362:40)

‌همچنين، هيچ‌ اثر ادبي‌ در خلأ روي‌ نمي‌دهد، در زمان‌ و مكاني‌ نگاشته‌ مي‌شود كه‌ در ارتباطِ‌ مستقيم‌ با آثار قبلي‌ است. به‌ عبارتِ‌ ديگر هيچ‌ نوشته‌اي‌ بي‌تأثير از گذشتگان‌ نيست. در رُمان‌ و داستانِ‌ كوتاه‌ نيز اين‌ حكم، صادق‌ است. چنانكه‌ شكلوفسكي1 مي‌گويد:

‌... اين‌ اشكال‌ (اشكالِ‌ آغازين‌ داستان) كه‌ پيش‌ از تكامل‌ رمان‌ و داستان‌ كوتاه‌ وجود داشتند، ساختار مشتركي‌ با اين‌ دو شكل‌ دارند. رمان‌ و داستان‌ كوتاه‌ ريشه‌ در گزارش‌ تاريخي، حكايت‌ها، سفرنامه‌ها و اشكال‌ ديگر روايت‌ ادبي‌ دارند. بررسي‌ اين‌ اشكال‌ يكي‌ از وظايف‌ اصلي‌ نظريه‌ي‌ ادبي‌ است. (احمدی، ج1، 1370:55)

از اين‌ روي، بايد ديد داستان‌ كوتاه‌ و رمان‌ معاصر ايراني‌ ضمن‌ تأثيرپذيري‌ از ادبيات‌ غربي، چه‌ تأثيرهايي‌ از متون‌ داستانيِ‌ قديم‌ خودمان‌ گرفته‌ و براي‌ پرباري‌ وتكامل‌ چه‌ تأثيرهايي‌ مي‌تواند بگيرد. برای همین منظور در این مقاله سعی شده تا ساختمان حکایت و شکل­های مختلف آن در تذکرة الاولیاء عطّار و نیز نقش پیرنگ در ارائه حکایت­های کوتاه و تأثیرگذار این کتاب ارزشمند مورد بررسی قرار گیرد.

 

1- ساختمانِ‌ حكايت‌

‌هر داستانِ‌ شفاهي‌ يا مكتوب، خواه‌ ناخواه، داراي‌ ساختماني‌ است‌ كه‌ نشان‌ مي‌دهد داستان‌پرداز از كجا و چگونه‌ داستان‌ را شروع‌ كرده، به‌ چه‌ شكلي‌ آن‌ را گسترش‌ داده، و چگونه‌ آن‌ را خاتمه‌ داده‌ است.

‌بنابراين‌ هر داستان‌ از سه‌ بخشِ‌ آغازين‌ يا مقدمه، ميانه‌ و پايانه‌ تشكيل‌ شده‌ است. نظرية‌ سه‌ بخشي‌ بودنِ‌ داستان‌ را نخستين‌ بار ارسطو در «فن‌ شعر» بيان‌ كرده‌ است‌ (¬ زرین­کوب، 1369:125) و آقاي‌ ميرصادقي‌ آن‌ را چنين‌ بيان‌ مي‌كند:

‌آن‌ چيز را تمام‌ گوييم‌ كه‌ داراي‌ آغاز و ميان‌ و پايان‌ باشد. آغاز آن‌ است‌ كه‌ ناگزير، پس‌ از چيز ديگر نيايد ولي‌ بالطبع‌ پس‌ از آن، چيز ديگري‌ باشد. بالعكس‌ پايان‌ آن‌ است‌ كه‌ خود ناگزير - و يا برحسب‌ معمول‌ - پس‌ از چيز ديگر بيايد، ولي‌ پس‌ از آن، چيز ديگر نباشد. ميان‌ آن‌ است‌ كه‌ پس‌ از چيز ديگر بيايد و خود نيز چيز ديگري‌ در پس‌ داشته‌ باشد.(میرصادقی، 1360:80)

‌در حكايت‌هاي‌ عارفانه‌ به‌ چند ساختمان‌ و الگوي‌ مختلف‌ برمي‌خوريم، اما ساختمان‌ اكثر آنها همان‌ سه‌ بخشِ‌ ارسطو است، باتكيه‌ بر يك‌ واقعه. ‌     ‌در اينجا، براي‌ نشان‌ دادن‌ سه‌ بخشِ‌ حكايت، چند حكايت‌ از تذکرة الاولیاء را به‌ مقدمه، ميانه‌ و پايانه‌ تقسيم‌ كرده‌ايم، كه‌ هر كدام‌ پس‌ از توضيحات‌ لازمِ‌ هر بخش، ذكر مي‌شود.

الف - مقدمه:

‌‌مقدمه، آغازگرِ‌ حكايت‌ است‌ كه‌ معمولاً‌ با عباراتي‌ نظير: نقل‌ است‌ كه، روايت‌ كنند كه، حكايت‌ كنند كه، مي‌آيد كه، آورده‌اند كه، در حكايات‌ چنين‌ آورده‌اند كه، گويند كه، در حكايت‌ مي‌آيد كه، اندر حكايات‌ يافتم‌ كه، اندر آثار مكتوب‌ است‌ كه، اندر حكايات‌ معروف‌ است‌ كه‌ و... شروع‌ مي‌شود. و گاه، حكايت‌ با پرسش‌ يا درخواستي‌ آغاز مي‌گردد كه‌ انگيزة‌ مناسبي‌ براي‌ حكايتگر و راوي‌ است‌ تا حكايت‌ را شروع‌ كند. سپس‌ بسيار سريع‌ و كوتاه، تصويري‌ از صحنة‌ حكايت‌ و شخصيت‌هاي‌ آن‌ ارائه‌ مي‌شود، و به‌ سوي‌ ميانه‌ و موضوع‌ اصلي‌ حركت‌ مي‌كند.

نقل است که معروف کرخی را خالی بود که والی آن شهر بود. روزی در جــایی خراب می­گـذشت. معروف را دید نشسته و نان می­خورد و سگی با وی هم کاسه، و لقمه­ای در دهان خود می­نهاد و یکی در دهان سگ...
«تذکرة الاولیاء، ص326»

حبیب عجمی در بصره خانه­ای داشت برِ چهارسو، و پوستینی داشت که دایم آن پوشیدی. وقتی به طهارت رفت و پوستین برِ چهار سو بنهاد...
«تذکرة الاولیاء، ص62»

نقل است که ابراهیم ادهم گفت: شب­ها فرصت می­جستم تا کعبه را خالی یابم از طواف، و حاجتی خواهم. هیچ فرصت نمی­یافتم....
«تذکرة الاولیاء، ص110»

ب - ميانــه:

‌پس‌ از مقدمه‌ و آشنايي‌ خواننده‌ با صحنه‌ و شخصيت‌هاي‌ حكايت، بخش‌ مياني‌ كه‌ موضوع‌ اصلي‌ را در بر دارد با طرحِ‌ مشكل، پرسش، يا معارضه‌ و جدال‌ شروع‌ مي‌شود و معمولاً‌ با مكالمه‌ گسترش‌ مي‌يابد و حكايت‌ آمادة‌ ضربة‌ نهايي‌ و سخن‌ پاياني‌ مي‌گردد.

... خال گفت: شرم نداری که با سگ نان می­خوری؟...
«تذکرة الاولیاء، ص326»

... حسن بصری آنجا رسید. آن پوستین را دید. گفت: «حبیب عجمی آنجا بگذاشت، نباید که کسی ببرد!» آنجا بایستاد تا حبیب بیامد.
گفت: ای امام مسلمانان! چرا ایستاده­ای؟
گفت: ای حبیب! ندانی که پوستین برِ چهارسو نباید گذاشت؟ که ببرند، به اعتماد که رها کرده­ای؟...
«تذکرة الاولیاء، ص62»

... تا شبی باران عظیم می­آمد. برفتم و فرصت را غنیمت دانستم، تا چنان شد که کعبه ماند و ابراهیم. طواف کردم و دست در حلقه زدم و عصمت خواستم از گناه. ندایی شنیدم که: عصمـت می­خواهی تو از گناه، و همۀ خلق از من این می­خواهند. اگر من همه را عصمت دهم، دریاهای غفّوری و غفّاری و رحیمی و رحمانیِ من کجا رود و به چه کار آید؟...
«تذکرة الاولیاء، ص110»

ج - ‌پـايـانه:

‌پس‌ از طرحِ‌ مشكل‌ يا پرسش‌ يا معارضه‌ و جدال، و گسترش‌ آن، نوبت‌ به‌ بخش‌ پايانيِ‌ حكايت‌ مي‌رسد؛ تا شخصيت‌ اصلي‌ با انجام‌ عملي‌ يا ايرادِ‌ سخني‌ آن‌ مشكل‌ را حل‌ كند يا پاسخي‌ مناسب‌ و سكوت‌ برانگيز دهد و يا حقانيت‌ خود را ثابت‌ كند. اين‌ بخش‌ كه‌ اوج‌ حكايت‌ است‌ گاه، با تأثيرگذاري‌ بر ديگر شخصيت‌ يا شخصيت‌هاي‌ حكايت‌ همراه‌ است. در حكايتي‌ كه‌ اين‌ تأثيرگذاري‌ را نداريم، حكايت‌ در ذهن‌ خواننده‌ ادامه‌ مي‌يابد و وي‌ وضعيت‌ و حال‌ شخصيت‌ها را در ذهن‌ خويش‌ مجسم‌ مي‌سازد. در واقع‌ اينگونه‌ حكايات، خواننده‌ را به‌ تفكر وامي‌دارد، كه‌ از شگردهاي‌ جديد داستان‌نويسي‌ محسوب‌ مي‌گردد. بهرحال‌ در بيشتر موارد، نويسندة‌ آگاه‌ و ماهر، حكايت‌ را با جمله‌ يا تصويري‌ زيبا و عميق‌ تمام‌ مي‌كند، تا حكايت‌ با تأثير بيشتري‌ در ذهن‌ خواننده‌ جاي‌ بگيرد.

... گفت: «از شرم نان بدو می­دهم.» پس سربرآورد و مرغی را از هوا بخواند. مرغ فرو آمد و بر دست وی نشست و به پرِ خود چشم و روی خود را می­پوشید. معروف گفت: «هر که از خدای عزّ و جلّ شرم دارد، همه چیز از او شرم دارند.»
خال خجل شد.
«تذکرة الاولیاء، ص326»

... گفت: به اعتماد آن که تو را اینجـا بازداشته است تا نگه­داری.
«تذکرة الاولیاء، ص62»

... پس گفتم: اللّهُمَ اغْفِرلی ذُنوبی.
شنیدم که: از جهان با ما سخن گوی و سخنِ خود مگوی. آن به که سخنِ تو دیگران گویند.
«تذکرة الاولیاء، ص110»

‌1-1- روایت

در كنار شكلِ‌ مطلوب‌ و معمول حکایت، شكلهاي‌ ديگري‌ نيز وجود دارد. گاه‌ دو يا سه‌ واقعه‌ كه‌ هر كدام‌ حكايتي‌ كامل‌ است‌ بدون‌ آنكه‌ ارتباطي‌ منطقي‌ با هم‌ داشته‌ باشند، فقط‌ به‌ دليل‌ يكي‌ بودن‌ شخصيت‌ اصلي، بهم‌ متصل‌ مي‌شوند و حكايتي‌ را بوجود مي‌آورند؛ اين‌ الگوي‌ ساختماني‌ شمار چنداني‌ ندارد و ساختماني‌ ضعيف‌ محسوب‌ مي‌شود و قابل‌ اعتنا و بررسي‌ نيست. دو شكل‌ ديگر، فقط‌ نقل‌ خاطره‌ يا بيان‌ گفتگو است‌ و ساختار كاملي‌ ندارند و معمولاً‌ فاقد يك‌ يا چند عنصر داستاني‌ هستند؛ كه‌ اگر بخواهيم‌ بطور مستقل‌ آنها را بررسي‌ كنيم، حكايت‌ نام‌ مناسبي‌ برايشان‌ نيست‌ و مي‌توان‌ آنها را «نقل‌ خاطره» يا «روايت» ناميد.

توجه‌ به‌ اين‌ مطلب‌ ضروري‌ است‌ كه‌ روايت‌هايي‌ كه‌ فقط‌ نقل‌ خاطره‌ يا گفتگوي‌ صوفي‌ با شخصي‌ ديگر است، هر چند به‌ تنهايي‌ ارزش‌ حكايتي‌ ندارند اما در مجموعة‌ بهم‌ پيوستة‌ حكايات‌ ارزشمند هستند، چرا كه‌ شخصيت‌ صوفيان‌ با توجه‌ به‌ اين‌ روايات‌ و پيوندشان‌ با حكايت‌هاي‌ ديگر بخوبي‌ براي‌ خواننده‌ آشكار مي‌گردد. در واقع‌ با پيوند دادن‌ لحظه‌هاي‌ مختلف‌ زندگي‌ هر صوفي‌ مي‌توانيم‌ شخصيتي‌ كامل‌ با طرز فكري‌ مشخص‌ و مستقل‌ از وي‌ را تجسم‌ كنيم‌ و پيش‌ روي‌ داشته‌ باشيم.
اینک نمونه­هایی از دوشکل­ روایت:

نقـل خاطره (روایت):

نقل است که گبری را گفتند که: مسلمان شو.
گفت: اگر مسلمانی این است که بایزید می­کند، من طاقت ندارم و نتوانم کرد، و اگر این است که شما می­کنید، بدین هیچ احتیاج ندارم.
«تذکرة الاولیاء، ص176»

بایزید گفت: به صحرا شدم. عشق باریده بود و زمین تر شده. چنانک پای به برف فرو شود، به عشق فرو می­شد.
«تذکرة الاولیاء، ص183»

یکی بایزید را گفت: دل صافی کن تا با تو سخنی گویم.
شیخ گفت: سی سال است تا از حق تعالی- دل صافی می­خواهم، هنوز نیافته­ام. یک ساعت از برای تو دل صافی از کجا آرم؟
«تذکرة الاولیاء، ص182»

روزی شبلی در مجلس جنید گفت: الله.
جنید گفت: اگر خدای غایب است، ذکر غایب غیبت است و غیبت حرام است. و اگر حاضر است، در مشاهدۀ حاضر نام او بردن ترک حرمت است.
«تذکرة الاولیاء، ص428»

یک بار در بصره خشکسالی بود. دویست هزار خلق بیرون آمدند به استسقا، و منبری نهادند و حسن را به منبر فرستادند تا دعا کند.
حسن گفت: اگر خواهید که باران آید مرا از بصره بیرون کنید.
«تذکرة الاولیاء، ص35»

نقل است که چون یکی از شاگردان سفیان ثوری به سفر شدی، گفتی: اگر جایی مرگ بینید از برای من بخرید.
«تذکرة الاولیاء، ص229»

گفتگو يا مكالمه (روايت):

نقل است که مردی پیش شیخ بایزید آمد و شیخ سر فرو برده بود. چون برآورد، مرد گفت: کجا بودی؟
گفت: به حضرت.
آن مرد گفت: من این ساعت به حضرت بودم. تو را ندیدم.
شیخ گفت: راست می­گویی که من درون پرده بودم و تو برون. برونیان درونیان را نبینند.
«تذکرة الاولیاء، ص182»

چون کارِ بایزید تمام شد و سخن او در حوصلۀ اهلِ ظاهر نمی­گنجید، هفت بارش از بسطام بیرون کردند.
شیخ می­گفت: چرا مرا بیرون می­کنید؟
گفتند: از آن که مردی بَدی.
گفت: نیکاشهرا، که بَدش بایزید بوَد!
«تذکرة الاولیاء، ص166»

نقل است که جماعتی از بزرگان پیش رابعه رفتند. رابعه از یکی پرسید که: تو خدای را برای چه می­پرستی؟
گفت: هفت طبقۀ دوزخ عظمتی دارد و همه را بر او گذر باید کرد، ناکام از بیم و هراس او.
دیگری گفت: درجات بهشت منزلتی نیکو دارد، بسی آسایش در آنجا موعود است.
رابعه گفت: بد بنده­ای بود که خداوند خود را از بیم عبادت کند یا به طمع مزد پرستد.
پس ایشان گفتند: تو چرا می­پرستی خدا را؟ تو را طمع نیست؟
گفت: ما را این تمام نبوَد که دستوری داده­اند تا او را پرستیم»؟ که اگر بهشت و دوزخ نبودی، او را طاعت نبایستی کرد؟ استحقاق آن نداشت که بی­واسطه عبادت او را کنند؟
«تذکرة الاولیاء، ص83»

نقل است که ذوالنّون گفت که: در بعضی از سفرهای خویش زنی را دیدم. از او سؤال کردم از غایتِ محبّت.
گفت: ای بطّال!2 محبّت را غایت نیست.
گفتم: چرا؟
گفت: از آن که محبوب را غایت نیست.
«تذکرة الاولیاء، ص146»

نقل است که پیری پیش شقیق بلخی آمد و گفت: گناه بسیار کرده­ام و می­خواهم که توبه کنم.
گفت: دیر آمدی.
گفت: زود آمدم.
گفت: چون؟
گفت: هر که پیش از مرگ آمد، زود آمده باشد.
شقیق گفت: نیک آمدی و نیک گفتی.
«تذکرة الاولیاء، ص237»

نقل است که یحیی معاذ رازی نامه­ای نوشت به بایزید رحمهما الله- که: چه گوئی در حقّ کسی که قدحی خورد و مست ازل و ابد شد؟
بایزید جواب نوشت که: اینجا مرد هست که در شبانروزی دریای ازل و ابد درمی­کشد و نعرۀ هَل مِن مزید می­زند.
«تذکرة الاولیاء، ص169»

2-1- توبه­نامه

ساختمان دیگری نیز در حکایات عارفانه دیده می­شود که از چند حکایت با ارتباط منطقی و موضوعی ساخته شده است. هر چند این ساختمان بسامد چندانی ندارد اما نقش مهمی در میان حکایات ایفا می­کند. این نمونۀ خاص بیانگر رشد و تحول شخصیتی است کــه از گناه و غفلت، توبه می­کند، به کسب حلال و پرهیزکاری و زهد روی می­آورد و صوفی وارسته­ای می­گردد که شخصیت اصلی بسیاری از حکایت­های بعدی می­شود. به همین جهت طولانی­ترین و پرشاخ و برگ­ترین گونۀ حکایت عارفانه است. این حکایتِ بلند – که توبه نامه­اش نامیده­ایم. – مقدمه­ای­ست برای آشنایی خواننده با این صوفی تا در حکایت­های کوتاهِ بعدی نیاز به شخصیت­پردازی او نباشد و خواننده با شنیدن نام وی شخصیتی شکل گرفته را در ذهن مجسّم سازد. این گونه حکایت­ها بویژه در تذکره­ها و شرح احوال صوفیان مورد استفاده قرار گرفته است، که در واقع، «حکایتِ شخصیت» است. شخصیت اصلی به واسطۀ حادثه­ای غیرعادی از زندگی روزمره و عادی خود توبه می­کند و زندگی صوفیانه را برمی­گزیند و در پایان با نمایش کرامت یا خارق­عادتی، دگرگونی شخصیتش آشکار می­گردد. ساختمان این دسته از حکایات معمولاً از چند واقعه تشکیل شده که هر کدام حکایتی است سه بخشی و در ترسیم بدین­گونه است:

واقعه­ای که نشانگر زندگی روزمرۀ شخصیت است ¬ واقعه­ای که به دگرگونی شخصیت و توبۀ وی می­انجامد ¬ واقعه­ای که نشانگر زندگی صوفیانۀ شخصیت و اظهار کرامت وی است.

گاهی نیز ابتدای کار صوفی و توبۀ وی به صورت نقل و روایت بیان می­شود و سپس یک یا چند حکایت مرتبۀ وی را در سلوک نشان می­دهد.

در زیر توبه­نامۀ حبیب عَجَمی از تذکرة الاولیاء نقل می­گردد:

توبه نامۀ حبیبِ عَجَمی:

حبیب عجمی رحمة الله علیه صاحب صدق بود، و کرامات و ریاضاتِ شامل داشت. و در ابتدا مالْ­دار و ربا استاننده بود، در بصره. و هر روز به تقاضای مُعامِلی3 رفتی. اگر سیم بدادندی نیک، و اگر نه پایمزد بستدی و قوتِ روز از آن ساختی.
تا روزی به طلبِ وامْ­داری رفت. آن شخص در خانه نبود. زنش گفت: من هیچ ندارم که به تو دهم الاّ گردنی گوشت مانده است، اگر خواهی به تو دهم.
آن بستد و به خانه برد و زن را فرمود تا دیگ بر نهد. زن گفت: هیزم و نان نیست.
گفت: بروم و به همین حیلت نان و هیزم آرم.
رفت و ستد و آورد. زن طعام ساخت. سایلی فرا درآمد و چیزی خواست. حبیب بانگ بر وی زد. گفت: «بدین قدر که به تو دهیم توانگر نشوی و ما درویش شویم.»
سایل نومید بازگشت.
زن چون بر سر دیگ رفت که طعام آرد، طعام در دیگ، خون شده بود. بترسید. حبیب را آواز داد و گفت: بیا و بنگر که از شومیِ ربا و آن که بانگ بر سایل زدی، به ما چه رسید!
حبیب چون آن حال مشاهده کرد، آتشی در دلش افتاد و پشیمان شد. و روز دیگر بیرون آمد تا به طلب غَریمان4 رود و سیمها بازستاند. و بیش به ربا ندهد. روز آدینه بود. کودکان در راه بازی می­کردند. چون حبیب را بدیدند بانگ درگرفتند که: «حبیب رباخوار آمد دور شوید تا گَردِ او بر ما ننشیند، که چون او بدبخت شویم».
حبیب را این سخن، سخت آمد. و برفت و توبه کرد، در مجلس حسن بصری. وعظ او در دلش تأثیری عظیم کرد و از هوش برفت. و چون از مجلس بیرون آمد، وام­داری او را دید. خواست که از حبیب بگریزد. حبیب گفت: مگریز، که تا اکنون تو را از من می­بایست گریخت، اکنون مرا از تو می­باید گریخت.
چون بازگردید، کودکان در راه بودند، با یکدیگر گفتند: «دور شوید که گَردِ ما بر حبیب تایب ننشیند، که در حق عاصی شویم».
حبیب گفت: «الهی بدین یک ساعت که با تو آشتی کردم، نام من به نیکی ظاهر کردی و طبلِ دلها بر من زدی.» پس منادی کرد که: هر که را از حبیب چیزی می­باید ستد، بیاید و بستاند.
جمله جمع شُدند و مالها که گرد آورده بود، جمله بداد. تا چنان شد که هیچ نماند. یکی بیامد و دعوی کرد، هیچ نبود، چادر زن بدو داد. دیگری دعوی کرد، پیرهنی که پوشیده بود به وی داد و برهنه ماند.
و بر لب فرات صومعه­ای ساخت و در آنجا به عبادت مشغول شد. به روز از حسن بصری علم آموختی، و همۀ شب عبادت کردی. و او را از آن عجمی گفتند که قرآن نتوانستی خواند. چون مدّتی برآمد بی­برگ و بینوا شد. زن گفت: نفقه می­باید.
حبیب به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد. و به شب بازِ خانه آمد. زن گفت: چیزی نیاوردی؟
حبیب گفت: آن کس که من برای او کار کردم، کریم است. از کرمِ او شرم داشتم که چیزی خواهم. او خود چون وقت آید بدهد. و می­گوید که به هر ده روز مزد می­دهم.
پس بدان صومعه می­رفت و عبادت می­کرد تا ده روز تمام شد. روز دهم اندیشه کرد که: «امشب به خانه چه برم؟» بدین تفکّر فرو رفت. در حال، حق تعالی- حمّالی را به در خانۀ او فرستاد با یک خروار آرد، و حمّالی دیگر با یک مَسلوخ5 و یک حمّال دیگر با عسل و روغن و جوانی ماهروی با صرّه­ای سیصد درم. و زنِ حبیب را گفت که: «این، خداوندگار فرستاده است و می­گوید، حبیب را بگوی که تو در کار افزای، تا ما در مزد افزاییم.» این بگفت و برفت.
چون شب درآمد، حبیب متفکّر و غمگین به خانه آمد، بوی طعام شنید. زن استقبال کرد و گفت: کار از برای که می­کنی؟ می­کن، که نیکو مهتری است، با کرم و شفقت. امروز چندین و چندین چیز فرستاد و گفت: حبیب را بگوی تا در کار افزاید، تا ما در مزد افزاییم.
حبیب متحیّر شد و گفت: عجب! ده روز کار کردم، با من این نیکی کرد. اگر بیش کنم، دانی که چه کند؟
پس به کلیّت، از دنیا اعراض کرد و روی به حقّ آورد تا از بزرگان مستجابُ الدّعوة گشت.
«تذکرة الاولیاء، ص59»

2- پيرنگ‌

‌پيرنگ‌ يا طرح‌ يا پلات (Plot)، كه‌ از مهمترين‌ عناصر داستاني‌ محسوب‌ مي‌شود،

‌نقل‌ حوادث‌ است‌ با تكيه‌ بر موجبيت‌ و روابط‌ علت‌ و معلول. «سلطان‌ مرد و سپس‌ ملكه‌ مرد» اين‌ داستان‌ است‌ . اما «سلطان‌ مرد و پس‌ از چندي‌ ملكه‌ از فرط‌ اندوه‌ درگذشت.» طرح‌ است. در اينجا نيز توالي‌ زماني‌ حفظ‌ شده‌ ليكن‌ سببيت‌ بر آن‌ سايه‌ افكنده‌ است.» (فورستر،113-112: 1357)

‌‌پيرنگ، نه‌ تنها به‌ پرسش‌هاي‌ احتمالي‌ خوانندگان‌ پاسخ‌ مي‌دهد - در واقع‌ جاي‌ پرسشي‌ باقي‌ نمي‌گذارد - بلكه‌ در واقعي‌ نما ساختن‌ داستان‌ نيز تأثير بسزايي‌ دارد. زيرا با وجود پيرنگ‌ قوي، هيچ‌ حادثه‌اي‌ اتفاقي‌ نيست‌ و انجام‌ هر عمل‌ يا گفتاري‌ دليل‌ و علتي‌ دارد، كه‌ داستان‌ را به‌ واقعيت‌ زندگي‌ نزديك‌ مي‌كند.

‌‌معمولاً‌ داستانها، افسانه‌ها، قصه‌ها و حكايات‌ قديمي‌ فاقد پيرنگ‌ و روابط‌ علت‌ و معلولي‌ در حوادث‌اند. زيرا شنوندگان‌ و خوانندگان‌ قصه‌هاي‌ قديمي، به‌ دنبال‌ شگفتي‌ها و اعمال‌ خارق‌العاده‌ بودند، نوعي‌ تمايل‌ به‌ جاودانگي‌ و ابر مرد بودن‌ كه‌ دغدغة‌ هميشگي‌ انسانها بوده‌ و در زندگي‌ واقعي‌ به‌ آن‌ نمي‌رسيده‌اند، در افسانه‌ها و اساطير و قصه‌هايشان‌ خودنمايي‌ مي‌كرده‌ است. اين‌ ميلِ‌ نهفته‌ و ارضاء نشده، و تمايل‌ به‌ لذت‌ و سرگرمي‌ به‌ وسيلة‌ اعمال‌ قهرماني‌ و آفرينش‌ شگفتي‌ها، داستان‌پردازانِ‌ پيشين‌ را بر آن‌ مي‌داشت‌ كه‌ از واقعيت‌ به‌ سوي‌ خيال‌ و تجسّمِ‌ اميالِ‌ سركوفته‌ بگريزند. در اين‌ راه، اصل، حوادث‌ شگفت‌ و تسلسل‌ آنها بود، نه‌ انگيزه‌هاي‌ اعمال‌ و روابط‌ علت‌ و معلوليِ‌ حاكم‌ بر حوادث. از اين‌ روي‌ نويسنده‌ اغلب‌ فكري‌ را بر داستان‌ تحميل‌ مي‌كرد كه‌ با روحيات‌ شخصيت‌هاي‌ داستان‌ سازگار نبود. اما خوانندگان‌ رمان‌ و داستانهاي‌ جديد به‌ دنبال‌ علت‌ و انگيزه‌هاي‌ اعمال‌ و گفتار شخصيت‌هاي‌ داستان‌اند و با وجودي‌ كه‌ مي‌دانند رمان‌ و داستان‌ كوتاه‌ زاييدة‌ تخيل‌ نويسنده‌ است‌ اما مي‌خواهند كه‌ داستان‌ هر چه‌ بيشتر به‌ واقعيت‌ نزديك‌ شود، و دلايل‌ قانع‌ كننده‌اي‌ براي‌ اعمال‌ و گفتار شخصيت‌هاي‌ داستان‌ داشته‌ باشند.

‌اما در حكايات‌ عارفانه‌ وضع‌ به‌ گونة‌ ديگري‌ست‌ چرا كه‌ حكايت‌ها برش‌هايي‌ از زندگي‌ را، آنچنان‌ كه‌ هست، به‌ نمايش‌ مي‌گذارند و زندگي‌ و روابط‌ آن‌ خودبخود داراي‌ طرح‌ و پيرنگ‌ است. اما همين‌ نقل‌ واقعيت‌ اگر بدون‌ توجه‌ نويسنده‌ به‌ روابط‌ علت‌ و معلولي‌ انجام‌ پذيرد، و نويسنده‌ از پيرنگ‌ حكايت‌ غافل‌ شود، خواننده‌ نمي‌تواند با شخصيت‌هاي‌ حكايت‌ ارتباط‌ برقرار كند و پرسش‌هايي‌ در ذهنش‌ نقش‌ مي‌بندد كه‌ چرا فلان‌ شخصيت‌ فلان‌ كار را انجام‌ داد و فلان‌ سخن‌ را گفت. نويسندة‌ آگاه‌ با ذكر انگيزه‌هاي‌ اعمال، پيرنگ‌ حكايت‌ را محكم‌ مي‌كند. در واقع، اين‌ پيرنگ‌ است‌ كه‌ حكايت‌ را به‌ سوي‌ موضوع‌ اصلي‌ سوق‌ مي‌دهد و به‌ نويسنده‌ مي‌گويد چه‌ جزئياتي‌ بيان‌ شود و چه‌ جزئياتي‌ بيان‌ نشود. حضور پيرنگ‌ در حكايات‌ عارفانه، به‌ هنر نويسندگان‌ و توجه‌ آنان‌ به‌ نقش‌ و اهميت‌ پيرنگ‌ بستگي‌ دارد. مثلاً‌ در طبقات‌ الصوفيه، بيشتر نقل‌ و روايت‌ شفاهي‌ داريم‌ تا حكايتي‌ منسجم‌ با پيرنگي‌ قوي. اما سمعاني‌ در رَوحُ‌ الارواح‌ نقش‌ و اهميت‌ پيرنگ‌ را درك‌ كرده‌ و از حكايت‌هاي‌ خامِ‌ شفاهي‌ يا حكايات‌ سادة‌ ديگران، حكايتي‌ محكم‌ و استوار مي‌سازد. سمعاني، هجويري، مستملي بخاري، عطّار و محمّدبن‌ منوّر بيش‌ از ديگر حكايتگران‌ به‌ ايجاد پيرنگ‌ در حكايت‌ اهميت‌ داده‌اند. اگر بخواهيم‌ اكثريت‌ حكايات‌ عارفانه‌ را در نظر بگيريم‌ و بر طبق‌ آن‌ حكم‌ كنيم، بايد گفت‌ كه‌ حكايات‌ عارفانه‌ - بويژه‌ در مقايسه‌ با داستانهاي‌ قديم‌ - داراي‌ پيرنگي‌ محكم‌ هستند. زيرا علاوه‌ بر اينكه‌ در اغلب‌ حكايات‌ عارفانه، انگيزه‌هاي‌ اعمال‌ و سخنان‌ شخصيت‌ها بيان‌ مي‌شود، گفتار و اعمال‌ اشخاص‌ زايد بر حكايت‌ نيست، و دليلي‌ باعث آن‌ گفته‌ يا عمل‌ شده‌ است، و نيز هر كلمه‌ و يا شيئي‌ كه‌ در حكايت‌ مي‌آيد جايي‌ بازتاب‌ آن‌ را در حكايت‌ مي‌بينيم. بدين‌ ترتيب، تمامي‌ اجزاي‌ حكايت‌ به‌ هم‌ پيوسته‌ و مرتبط‌ است، كه‌ ناشي‌ از پيرنگ‌ قوي‌ و استوار آن‌ است.

حکــایتی از زنــدگی خَیْرُ النّسّاج که چگونگی نامیده شدن وی به «خَیر» را بیان می­سازد، دستمایۀ اغلب حکایت­نویسها بوده است. اما تا زمان عطّار، این حکایت بدون پیرنگی منسجم ارائه می­شد. و همواره پرسش­هایی را در ذهن خوانندۀ کنجکاو، در چگونگی و چرایی وقایع ایجاد می­کرده است. برای روشن شدن مطلب، این حکایت را از طبقات الصوفیه، ترجمۀ رسالۀ قشیریــه، کشف المحجوب و تذکــرة الاولیاء نقل می­کنیم:

و گفتند که آن را خَیرُ النّسّاج نام کردند که: چون از حج بازگشت، مردی وی را بگرفت در کوفه و گفت: «تو بندۀ منی و نام تو خَیْر است.» و او سیاه بود.
گفت: بنگریستم، خود را سیاه دیدم. دست من بگرفت و برد به کارگاه نشاند. در کارگاهِ خَز، خز می­بافتم، سالها. چون می­گفتند: «یا خیر!» من می­گفتم: «لبیّک» تا پنج سال برآمد.
روزی آن مرد گفت: من غلط کردم، نه تو غلامِ منی و نه خَیْر نامی.
وی گفت: نام من جز این مکنید، که مسلمانی مرا نام کرد، «خَیر».
«طبقات الصوفیه، ص325»

گویند نام وی محمّدبنِ اسماعیل بود از سامرّه. و او را خَیرالنّسّاج بدان گفتندی که به حج می­شد. مردی بر درِ کوفه وی را بگرفت که، تو بندۀ منی و تو خَیرنامی و سیاه بود، مخالفت نکرد. آن مرد او را فرا خَز بافتن نشاند.
چون گفتی: یا خیر!
گفتی: لبَّیک.
پس آن مرد، پس از چند سال گفت: مرا غلط افتاد و تو بندۀ من نه­ای و نام تو خَیْر نیست.
از آنجا بشد و گفت: نامی که مردی مسلمان بر من نهاد، بَدلَ نکنم.
«ترجمۀ رسالۀ قشیریه، ص69»

همی آید که وی را خَیرُالنّسّاج از آن خوانند که چون وی از مولودگاهِ خود به سامرّه برفت به قصدِ حجّ، گذرش بر کوفه بود. به دروازۀ کوفه، خزبافی وی را بگرفت که: «تو بندۀ منی و خَیْر نامی». وی آن از حقّ دید و آن مرد را خلاف نکرد، و سالهای بسیار کار وی می­کرد.
هرگاه که وی را گفتی: یا خیر!
وی گفتی: لبّیک.
تا آن مرد از کردۀ خود پشیمان گشت، وی را گفت: برو که من غلط کرده بودم و تو نه بندۀ منی.
برفت و به مکّه شد و بدان درجه رسید که جنید گفت: «خَیرُ خَیرُنا»6 و دوستر، آن داشتی که وی را «خَیر» خواندندی. گفتی: روا نباشد که مردی مسلمان مرا نامی نهاده باشد، من آن را بگردانم.
«کشف المحجوب، ص182»

در حکایت­های بالا، پیرنگ، بسیار ضعیف است. و پرسش­های زیر در ذهن خواننده به وجود می­آید:

چرا آن مرد به خود اجازه می­دهد که «خَیر» را به غلامی بگیرد؟

چرا «خَیر» در مقابل خواستۀ او، مقاومت نمی­کند و تسلیم می­شود؟

و چرا پس از چند سال، مرد از کردۀ خود پشیمان می­شود و «خیر» را رها می­سازد؟

هجویری که حکایتگری تواناست، تنها به پرسشِ دوم، پاسخِ لازم را داده است، آنجا که می­گوید: «وی آن را از حق دید و آن مرد را خلاف نکرد.»

اینک همین حکایت را از تذکرة الاولیاء نقل می­کنیم، تا قدرت عطّار در حکایت­نویسی، تلفیق حکایت­های پیشین، پرداختِ حکایت، و ایجاد پیرنگِ مناسب و کامل مشخص گردد.

و سبب آن که او را خَیرِ نسّاج گفتند، آن بود که: از مولودگاهِ خود سامرّه رفت به عزم حج. گذرش به کوفه افتاد. مرقّعی پاره پاره پوشیده و او خود سیاه رنگ بود، چنان که هر که او را دیدی، گفتی: این، مردِ ابلهی می­نماید. چون به دروازۀ کوفه رسید، یکی او را بدید. گفت: «روزی چند او را در کار کشم». پیش او رفت و گفت: تو بنده­ای؟
گفت: آری.
گفت: از خداوند گریخته­ای؟
گفت: آری.
گفت: تو را نگه دارم تا به خداوند سپارم.
گفت: من خود این می­طلبم.
پس او را به خانه برد و گفت: نام تو «خَیر» است.
او از حُسنِ عقیدت که داشت که المؤمنُ لا یَکْذِبُ7 او را خلاف نکرد و با او برفت و او را خدمت کرد. پس آن مرد خیر را نسّاجی درآموخت؛ و سالها کارِ آن مرد می­کرد. هرگاه که گفتی: ای خیر!
او گفتی: لبّیک.
تا آن که مرد پشیمان شد، که صدق و ادب و فراستِ او می­دید و عبادت بسیار از او مشاهده می­کرد، و گفت: من غلط کرده بودم. تو بندۀ من نیستی. هر جا که خواهی می­رو.
پس او برفت و به مکّه شد تا بدان درجه رسید که جنید گفت: الخیرُ خیرُنا. و او دوست داشتی که او را «خیر» خواندندی. گفتی: روا نباشد که برادری مسلمان مرا نامی نهاده باشد و من آن را بگردانم.
«تذکرة الاولیاء، ص545»

چنان که مشاهده می­شود عطّار از میان کتب پیشینیان بهترین الگو را که حکایت هجویری باشد، برمی­گزیند و با پرداختی شایسته­تر و پیرنگی کامل­تر آن را بازنویسی می­کند.

3- نتیجه

حكايت‌هاي‌ برجاي‌ مانده‌ از زندگي‌ صوفيان‌ و عارفان، نوعي‌ از حكايت‌نويسي‌ را در ادب‌ فارسي‌ بوجوده‌ آورده‌ كه‌ در اين‌ مقاله‌ به‌ آن‌ پرداخته‌ايم. از آنجا كه‌ اين‌ حكايات‌ بيانگر واقعيت‌ زندگي‌ آنهاست، نوعي‌ حكايتگريِ‌ مستند بوجود آمد، كه‌ در اين‌ واقع‌گويي‌ و مستندگرايي‌ هر چند تخيل‌ و خلاقيت‌ حكايتگران‌ نقش‌ عمدة‌ خود را از دست‌ داد، اما آنها توانستند هنر خود را در شيوة‌ نقل‌ و روايت‌ و انتخاب‌ لحظه‌هاي‌ مناسب‌ از زندگي‌ صوفيان‌ و عرفا به‌ نمايش‌ گذارند.

‌اين‌ گروه‌ از حكايات‌ با توجه‌ به‌ قدرت‌ و ضعف‌ نويسندگان، گاهي‌ ناقص‌ و عاري‌ از عناصر داستاني‌ است‌ و گاهي‌ با وجود كوتاهي‌ - كه‌ ويژگي‌ آنهاست‌ - نمونه‌هايي‌ عالي‌ از هنر داستان‌نويسي‌ را ارائه‌ مي‌كند.

تذکرة الاولیاء یکی از کتاب­هایی است که نویسنده آن با نگرش عمیق عرفانی و شناخت دقایق آن، برش­هایی تأثیرگذار از زندگی صوفیان سده­های آغازین تصوف را با زبانی ساده و موجز و بدون اظهار فضل و اطناب­های بی­جا به نمایش گذاشته است.

عطار در حکایت­هایی کوتاه، ضمن رعایت ساختمان سه بخشی حکایت، پیرنگی کامل و منسجم را – که حاکی از تبحر وی در حکایت­نویسی است – عرضه کرده است. وی که تمامی حکایاتش را از کتب پیشینیان وام گرفته، تنها به نقل آنها بسنده نکرده بلکه با دخل و تصرف­هایی هر چند اندک توانسته است بهترین نمونه­های حکایت را به ویژه در ارائه ساختمان کامل و پیرنگ مستحکم با رعایت سادگی زبان، ایجاز و کوتاهی حکایت به نمایش گذارد.

 پی­نوشت:

« V.Shoklovsky، ويكتور شكلوفسكي‌ (متولد 1893) از نخستين‌ فرماليست‌هاي‌ روسي‌ است. از آثار اوست: رستاخيز واژه‌ (1914) ، دربارة‌ نظرية‌ زبان‌ شعري‌ (1916)، دربارة‌ شاعري‌ (1919)، دربارة‌ نظرية‌ نثر (1925).» به‌ نقل‌ از: احمدي، بابك: ساختار و تأويل‌ متن، ج‌ 1، ص‌ 39.

بطّال: باطل کار، بیکار، دروغگو.

مُعامل: معامله کننده.

غریم: وامدار، بدهکار.

مَسلوخ: حیوانی که پوستش را کنده باشند.

خَیْر، بهترینِ ماست.

این عبارت در تذکرة الاولیاء به تصحیح دکتر محمد استعلامی چنین آورده شده: «المُؤمنُ لا یُکَذِّبُ (مؤمن

کسـی را دروغگوی نمی­شمارد) و در تصحیح مرحوم قزوینی چنین است: المؤمن لایکذب (مؤمن دروغ نمی­گوید).

         در عبارت نخست مقصود از مؤمن «خیر» است و در عبارت دوّم مؤمن «آن مرد دیگر» است. از آنجا که
                شخصی چون خیرالنسّاج به دیگران بیش از خویش گمان نیکو دارد، آن مرد را مؤمن می­نامد نه خود را. پس
                صورت دوّم عبارت را پذیرفته، نقل و ترجمه نمودم.


منابع

1-    احمدي، بابك. (1370)، ساختار و تأويل‌ متن، تهران: نشر مركز.

2-    انصاري‌ هروي، خواجه‌ عبدالله. (1362)، طبقات‌ الصوفيه، به‌ تصحيح‌ محمّد سرور مولايي، تهران: توس.

3-    براهني، رضا. (1362)،  قصه‌نويسي، تهران: نشر نو.

4-    زرين‌كوب، عبدالحسين. (1369)،  ارسطو و فن‌ شعر، تهران: اميركبير.

5-    عطار نيشابوري، شيخ‌ فريدالدين. (1366)،  تذكرة ‌الاولياء، به‌ تصحيح‌ محمّد استعلامي، تهران: زو‌ار.

6-    فورستر، ادوارد مورگان.(1357)،  جنبه‌هاي‌ رمان، ترجمة‌ ابراهيم‌ يونسي، تهران:  اميركبير.

7-  قشيري، عبدالكريم‌ بن‌ هوازن. (1361)، (ترجمة) رسالة‌ قشيريه، ترجمة‌ ابوعلي‌ حسن‌ بن‌ احمد عثماني، باتصحيحات‌ و استدراكات‌ بديع‌ الزمان‌ فروزانفر، تهران: انتشارات‌ علمي‌ و فرهنگي.

8-    ميرصادقي، جمال. (1360)،  قصه، داستان‌ كوتاه، رمان، تهران: آگاه.

9-  هجویری غزنوی، ابوالحسن علی بن عثمان الجُلابی. (1371)،  کشف المحجوب، به تصحیح والنتین ژوکوفسکی، تهران: طهوری.


 

Structure and plot in

The tales of Tazkerat al-aulia

Dr. Mohammad reza Akramið

 

Abstract

Attar is one of the greatest persian mystical authors who has paid special attention to tale(anecdote) in his Mathnavis and his great work Tazkerat al-aulia. Lack of attention to tale and story telling in old persian literary texts has caused mystical tales not to be seriously taken into consideration.

         This article aims at studying structure and plot in the tales of Tazkerat al-aulia. Using a simple language, Attar has composed short tales in which the three main building blocks of story telling have been taken into account. Although Attar himself is not the creator of his tales and has borrowed their themes from others, he-with a little change-could have made the plot of his tales saccessfully. Having a true understanding of tale and its structure, Attar has left impressive tales in persian literature for ever.

Keywords: Attar, Tazkarat al-aulia, Tale(Anecdote), Structure of tale, Plot.



     1ـ این مقاله برگرفته از طرح پژوهشی نویسنده با عنوان "تحلیل حکایت های تذکرة الاولیاء" است.

Email: m.r.akrami@iaufasa.ac.ir                                                                          

Assistant professor of Fasa Islamic Azad University.                                        - ð                       

m.r.akrami@iaufasa.ac.ir                                                                             Email: