نقش ابوسعید ابی­الخیر

در تداوم زبان و فرهنگ ایرانی

دکتر محمدرضا اکرمی

چکیده:

ابوسعید ابی­الخیر (357-440 ه.ق) یکی از درخشان ترین چهره­های انسانی و عرفانی سرزمین ماست. وی با شخصیت مقتدری که داشت توانست به مقابله با تعصب های خشک مذهبی زمانه خود برخیزد و با ترویج روح آزاد­اندیشی و پی­گیری جریان عرفانی تسامح وتساهل و شعر دوستیِ بی­نظیرش، زبان و شعر فارسی را از زیر سیطره­ی زبان عربی خارج  سازد.

کلید واژه: 1- ابوسعید ابی­الخیر    2- تسامح و تساهل    3- شعر فارسی  

                4- هویت ایرانی


 

1- مقدمه: هویت ملی

پیش از آنکه نگرش ابوسعید به مقوله هویت ایرانی و چگونگی عملکرد وی در جهت تداوم آن را مورد بررسی قرار دهیم، به صورت خلاصه و فشرده سمت و سوی هویت ملی را مشخص می­نمائیم.

مهمترین پرسش در این باره این است که برای تعیین شاخصه های هویت ملی آیا باید به ایران پیش از اسلام توجه نمود یا باورها و آداب اسلامی را اساس و پایه قرار داد و یا اینکه با تلفیق این هر دو و یافتن مشابهت های ذاتی آنها که در طول تاریخ تا به امروز در ذهن و حافظه این ملت رسوخ کرده، به پاسخی قانع کننده رسید؟

دولتمردان، نویسندگان، شاعران، گروه های مذهبی و غیرمذهبی و بسیاری از افرادی که نامشان در تاریخ این مرز و بوم باقی مانده است، هر کدام به نوعی گرایش خود را به یکی از سه مورد بالا نشان داده اند، که در این مجال اندک نه فرصت بررسی و مقایسه آن گرایش ها و پیامدهای آنها وجود دارد و نه دل و دماغ و حوصله پرداختن به آن، که پژوهشی بس گسترده را می­طلبد.

به نظر نگارنده هویت ملی ایرانی تلفیقی است از فرهنگ باستانی ایران و آیین های کهن و اساطیر ملی همراه با تعالیم وحدت گرایانه اسلام. درهم تنیدگی این دو فرهنگ در آیین ها و جشن ها و سوگواری های امروز جامعه ما و نیز زبان و خط فارسی ، همزیستی مسالمت آمیزی از دو فرهنگ ایرانی و اسلامی را به نمایش گذاشته است.

 اما این همزیستی مسالمت آمیز به این سادگی ها نصیب ملت ایران نشد، زیرا خاستگاه دین اسلام، سرزمین عرب بود و با غلبه اعراب بر ایران تنها اسلام نبود که وارد این مرز و بوم شد، بلکه مسئله برتری نژادی عرب- که مخالف روح اسلام و نص صریح قرآن است1 - توسط اعراب حاکم مطرح و علنی شد. اعرابی که چندین قرن در زیر سلطه پادشاهان ایرانی دچار عقده حقارت شده بودند، اینک فرصت مناسبی یافته بودند تا در زیر لوای دین برابری و برادری اظهار وجود کنند و انتقام قرن ها عقب ماندگی و حقارت خویش را از ایرانیان- که دیگر احرار نبودند و موالی نامیده می­شدند- بگیرند.

پس مشکل اصلی در تباین فرهنگ ایرانی و دین اسلام نبود، زیرا مشابهت هائی که میان فرهنگ ایرانی و باورهای اسلامی وجود داشت، بسیار بیش تر از مشابهت های نظام قبیله ای عرب جاهلی و دین اسلام بود.

2- زبان عربی و برتری نژادی

عرب ها برای اثبات برتری نژادی خود، به زبان خویش که تنها مایه تفاخرشان بود و همواره به آن می­بالیدند، چنگ زدند. زبانی که با نزول قرآن رنگ تقدس نیز گرفته بود و زبان وحی خوانده می­شد.

با ورود اسلام به ایران و با توجه به اینکه قرآن و احادیث پیامبر و بزرگان دین همگی به زبان عربی بود، فراگیری زبان عربی برای ایرانیان در شناخت بهتر دین اسلام امری ضروری می­نمود. اما این امر توسط متولیان دین تا جایی پیش رفت که زبان عربی، زبان مقدس شمرده شد و به طبع زبان فارسی، زبان نامقدس. مهمتر آنکه اعراب خود را فصیح و ایرانیان را عجم به معنی گنگ و الکن نامیدند. پیشرفت سریع زبان عربی در جامعه ایرانی و تبلیغ حکومت مردان در اشاعه آن به حدی بود که اگر بزرگ مردانی چون فردوسی نمی­بودند، زبان فارسی محکوم به نابودی می­گشت. فردوسی چه بجا و آگاهانه واژه توهین آمیز «عجم» و فعل «زنده کردم» را در بیت معروفش به کار می­برد:

بسی رنج بردم در این سال سی          عجم زنده کردم بدین پارسی

                                                      (شاهنامه، ج 5، ص 238)

زیرا ملتی که زبانش را از دست دهد، هویت و فرهنگ و استقلال یا بهتر بگوییم زندگی اش را از دست داده است. اعراب با به کارگیری واژه «عجم» به جای «ایرانی» نه تنها قصد توهین بلکه قصد نابودی و تخریب ایران را داشتند و فردوسی به واقع عجم را که محکوم به مرگ بود، زنده کرد.

اما در این بین، حکومت های دست نشانده ترک که سرسپرده و مطیع خلفای اموی و عباسی بودند به همراه فقیهان رسمی درباری، نقشی اساسی در اجرای نقشه اعراب داشتند تا با انهدام زبان فارسی و تکیه بر زبان عربی به نابودی هرچه بیشتر تمدن و فرهنگ باستانی ایران دست یابند.

علاوه بر آن با واژگونی آموزه ها و اهداف اسلام راستین، و جناح بندی های فرقه های مختلف مذهبی و جدال هایشان بر سر کسب ریاست های دینی و دنیوی که با تعصبات شدید مذهبی و روحیه انتقام جویی و خونریزی همراه شد، جنگ هفتاد و دو ملت را روز به روز افروخته تر ساخت و رفته رفته روح آزاد اندیش اسلام را به تعصب های خشک و جاهلانه مبدل کرد و همین امر مبارزات آشکار و پنهان برخی ایرانیان وطن پرست و صوفیان راستین را برانگیخت.

3- تسامح و تساهل عرفانی

نفوذ و گسترش اسلام در سرزمین ایران چنان استحکام یافته بود که حتی با وجود ظلم و بی­عدالتی های دستگاه خلافت اعراب و حاکمان دست نشانده آنها در ایران، مبارزات آشکار، همچون قیام بابک خرم دین و نهضت نظامی شعوبیه سرانجامی جز شکست نمی­توانست داشته باشد. از طرف دیگر اصالت و حقیقت موجود در تعالیم اسلام بستر مناسبی بود تا حقیقت جویان ایرانی به جای مبارزه با آن به هماهنگی اندیشه های اصیل اسلامی و اندیشه های ملی بپردازند.

یکی از اقدامات تأثیر­گذار در این باره، ایجاد ارتباط و پیوند تاریخی میان اساطیر ایران و پیشینه تاریخی ادیان سامی بود. تاریخ نویسان ایرانی و در ادامه شاعران عارف در این کار چنان پیش رفتند که پادشاهان اساطیری ایران و پیامبران سامی را همرنگ و مشابه ساختند. شباهت هایی که میان کیومرث و آدم، زردشت و ابراهیم، سیاوش و یوسف، سیاوش و ابراهیم، و جمشید و سلیمان به وجود آوردند، چنان طبیعی به نظر می­رسد که باور هم ریشگی دین اسلام و ادیان ایران باستان را نه تنها در ذهن متبادر بلکه کاملاً موجه می­کند، و این مسئله تداخل و تلفیق باورهای هر دو گروه را امری اجتناب ناپذیر می­سازد. شباهت های یاد شده تا آنجا ادامه می­یابد که در شعر حافظ جمشید سوار بر باد و شیراز ملک سلیمان نامیده می­شود و این هر دو تبدیل به یک شخصیت واحد می­گردند و هر یک در جای دیگری قرار می­گیرند:

که آگه است که کاووس و کی کجا رفتند؟

که واقف است که چون رفت تخت جم بر باد؟

(دیوان حافظ، ج 1، ص 120)

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

(دیوان حافظ، ج 1، ص 718)

بر تخت جم که تاجش معراج آفتاب است

همت نگر که موری با این حقارت آمد

(دیوان حافظ، ج 1، ص 350)

و نمرود به جای آن که در کنار ابراهیم قرار گیرد، با زردشت همراه می­شود:

به باغ تازه کن آیین دین زردشتی

کنون که لاله برافروخت آتش نمرود

(دیوان حافظ، ج 1، ص 412)

آنچه مانع این هماهنگی یا تلفیق می­شد، تعصب های دینی حکومت های وابسته به دربار خلافت و متولیان دین و فرقه های مختلف مذهبی بود که نسبت به هر نگاه تازه ای به دین، انگ کفر و بدعت می­زدند تا موقعیت خویش را استحکام بخشند.

در این میان عرفای ایرانی با شناخت عمیق این مسئله، حرکتی خزنده و بنیادین را پی نهادند تا با از بین بردن روحیه تعصب و خشونت و ایجاد روح تسامح و تساهل، ضمن پای بندی به باورهای اسلامی، راه را برای ادامه حیات فرهنگ ایرانی و زبان فارسی هموار سازند.

اما سوق دادن جامعه متعصب مذهبی به سمت جریان آزاد اندیشانه تسامح و تساهل کاری بس دشوار بود که در انجام آن بیم جان می­رفت، چنانکه بسیاری از عارفان جان خود را بر سر این کار نهادند.آنها می­دانستند تا تعصب های خشک وجود داشته باشد، دستگاه حاکم برای خاموشی هرچه بیشتر مردم مقدساتی می­آفریند تا جلو هر اندیشه پویا و حق جویی را بگیرد، زیرا تا وقتی تعصبات و جزم­اندیشی ها و مقدس مأبی ها وجود داشته باشد طریق آزادگی و حق طلبی با اتهام های ناروای کفر و بدعت و امثال آن محکوم به فنا و نابودی خواهد بود. به همین دلیل یکی از ویژگی­های جریان­های تصوف و عرفان در ایران که آنها را از فرقه­های کلامی و اسلامی متمایز می­­ساخت، روحیه تسامح و تساهل بود.

4- رابطه تسامح و تساهل و شعر دوستی ابو سعید

تنها با دمیدن روح تسامح و تساهل بود که می­شد با تقدس زبان عربی مبارزه کرد و جانی به کالبد نیمه جان زبان فارسی دمید. از همین روست که «عشق شگفت آور ابوسعید به شعر، یکی از ویژگی های مجالس سخن رانی او بود و غالباً بر سر منبر به جای حدیث پیامبر و آیه­ی قرآن شعر فارسی می­خواند، آن هم چه شعر­هایی که غالباً ترانه­های عامیانه روز یا رباعی­های عاشقانه­­ی ساده­ای بود که همه کس معانی آن را در­می­یافت و این نکته را در محضری که دشمنان وی، علیه او، ترتیب دادند و به نزد سلطان به غزنین فرستادند، به عنوان یکی از مواد اصلی جرم او و در حقیقت اولین جرم او درج کرده بودند که: «اینجا مردی آمده است از میهنه و دعوی صوفیی می­کند و مجلس می­گوید و بر سر منبر بیت می­گوید و تفسیر و اخبار نمی­گوید.» (محمد بن منوّر، اسرار­التوحید، مقدمه مصحح، ص صد و نه).

بی­شک ابوسعید ابی الخیر یکی از مؤثرترین شخصیت های عرفانی در ایجاد روحیه تسامح و تساهل در میان دین مداران است. وی هم تعصبات خانقاه نشینان را در هم می­شکند و هم فقیهان و قاضیان مذهبی زمانه را مجبور به سکوت و خاموشی در قبال فعالیت های به ظاهر کفرآمیز خویش می­سازد و هم حاکمان زورگو را وادار به اطاعت از خود می­کند و هم به ایرانیان راه و رسم آزاد اندیشی و هم زیستی مسالمت آمیز با مخالفان را می­آموزد.

ابوسعید نخستین صوفیی نیست که به ترویج شعر فارسی پرداخت اما مخالفت­های رؤسای فرقه های مذهبی با مجالس همراه با شعر و سماع وی و حتی دسیسه­هایی که برای نابودی وی ترتیب دادند، حکایت از آن دارد که تأکید وی بر اشاعه شعر فارسی و استقبال مردم از مجالس وی، دشمنانش را دچار ترس و وحشت ساخته بود. در نتیجه وی را باید از نخستین بنیانگذارانِ تلفیق شعر فارسی و عرفان دانست.

دکتر شفیعی کدکنی شاعرانه زیستنِ ابوسعید را چنین توصیف می­کند: «تردیدی ندارم که هیچ کدام از بزرگان شعر فارسی، با همه­ی مقام والایی که در عالم شعر دارند، اینگونه با شعر نزیسته اند. آیا عطار و سنائی و حتی مولوی این قدر با شعر دلبسته بوده اند که وردشان شعر باشد، قرآن را با شعر عاشقانه فارسی تفسیر کنند و هر پرسش را با شعر پاسخ دهند و آخرین کلماتشان در بستر مرگ شعر باشد و دستور دهند پیشاپیش جنازه شان بجای آیات قرآن شعر بخوانند و برلوح گورشان به جای آیات قرآن و ادعیه عربی شعر بنویسند و در حالت مناجات و دعا با خدا به شعر فارسی سخن بگویند و به جای دعاهای مأثور عربی برای حرز بیمار و شفای او، شعر فارسی بنویسند؟» (محمد بن منوّر، اسرار­التوحید، مقدمه مصحح، ص صد و هفت و صد و هشت).

حکایت های بازمانده از زندگی ابوسعید در ایجاد روحیه تسامح و تساهل را می­توان از جنبه های مختلف بررسی کرد و به مقوله هایی نظیر تقدس زدائی، عبور از ظواهر دین، شکستن حرمت گناه، احترام به ادیان دیگر، و طنزهای ظریف تقسیم کرد. هرچند تأکید و تکیه این مقاله بر شعر دوستیِ ابوسعید است که هم نتیجه روند تسامح و تساهل عارفان ایرانی است و هم روحیه تسامح وتساهل را برای نسل های بعد به ارمغان آورد، اما در پایان به نقل چند حکایت کوتاه، متفاوت و تأثیرگذار از این آزاد مرد حقیقت بین که به حق چهره ای ماندگار در احیای هویت ملی ماست، بسنده می­شود.

ابوسعید در تقابل با مقدس مأبی های شخصیت های زمانه که خود را در زیر القاب رسمی پنهان کرده اند، خویش را هیچکسِ بنِ هیچکس می­خواند:

روزی شیخ ما- قَدَّسَ اللهّ روحَه العزیز- در نیشابور به تعزیتی می­شد. مُعَرِّفان2، پیش شیخ باز آمدند و خواستند که آواز دهند- چنانکه رسم ایشان است- و القاب برشمرند. چون شیخ را بدیدند، فروماندند و ندانستند که چه بگویند. از مریدان شیخ پرسیدند که: شیخ را چه لقب گوئیم؟
شیخ، آن فروماندگی در ایشان بدید. گفت: در روید و آواز دهید که هیچکسِ بنِ هیچکس را راه دهید.
                                                                         (محمد بن منوّر، اسرار­التوحید، ج1، ص 256)

وی در طنز­حکایتِ زیر، توجه بیش از حد به ظواهر دین را مانع از رسیدن به «او» می­داند:

در ابتدای حالت شیخ ما- قدّس الله روحه العزیز- که هنوز اهل میهنه شیخ را منکر بودند؛ رئیس میهنه، خواجه حمویه- رحمـه الله- به تعصّبِ3 شیخ از سـرخس دانشمندی فاضل آورده بود تا در میهنه مجلس می­گفت و فتوی می­داد. روزی این دانشمند به مجلس شیخ آمد. کسی از شیخ ما سئوال کرد که: خون­کیک4 تا به چه قدر معفو5 است؟ و تا به چه مقدار روا بود که بازان6 نماز کنند؟
شیخ ما گفت: امامِ خونِ­کیک، خواجه امام است.
و اشارت بدان دانشمند کرد و گفت: این چنین مسئله ها از وی پرسید. از ما که پرسید، حدیثِ «او» پرسید!
                                                                      
(محمد بن منوّر، اسرار­التوحید، ج1، ص 220)

در زمانه­ای که رؤسای مذهبی دلبسته دنیا شده­اند و راستی به فراموشی سپرده شده، ابوسعید چه بجا پادشاهیِ امیرِ مقامران را تأیید می­کند تا مفهوم گناه و صواب را عمیق تر از آنچه در ظاهر است، بیان نماید:

آورده اند که شیخ ما ابوسعید- قدس الله روحه العزیز- روزی در نیشابور برنشسته بود7.  و جمع متصوفه در خدمت او. به بازار فرو می­راند. جمعی وُرنایان می­آمدند، برهنه. هر یکی اِزارپایِ چرمین8 پوشیده. و یکی را برگردن گرفته
می­آوردند. چون پیش شیخ رسیدند، شیخ پرسید که: این کیست؟
گفتند: امیرِ مُقامران9 است.
شیخ او را گفت که: این امیری به چه یافتی؟
گفت: ای شیخ! به راست باختن و پاک باختن.
شیخ نعره ای بزد و گفت: راست باز و پاک باز و امیر باش!
                                                                  
(محمد بن منوّر، اسرار­التوحید ، ج1، ص 216)

یکی از ویژگی های حکایات ابوسعید، ارزشی است که وی برای سخن قائل است. گویی همه چیز در سخن نهفته است، اگر ناشایستی با کلامی بجا و زیبا ادا شود، شایسته می­گردد؛ و برعکس، اگر شایسته ای با کلامی ناسازگار ادا گردد، ناشایست می­شود. وی در برخورد دقیق و موشکافانه با کلمه و کلام، گویی این نکته را یادآور می­شود که «کلمه، سخن، و شعر مقدس است، ارزش آنها را دریابید و سنجیده و بجا به کار برید.»

برای نمونه در حکایت زیر، برخورد نامعمول ابوسعید را با مریدی که مست و خراب بر راه افتاده، مشاهده می­کنیم. شیخ به جای توبیخ او، خدای را شکر می­کند که مریدش بر راه افتاده و از راه نیفتاده است:

روزی شیخ را گفتند: یا شیخ! فلان مریدت بر فلان راه افتادست، مست و خراب.
فرمود: بحمدالله که بر راه افتاده است، از راه نیفتاده است. 
                                               
(جمال­الدین ابو روح ،حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر، ص 104)

در آخرین حکایت این مقال، چنانکه همواره با شعر زیسته بود، وصیت می­کند تا در پیش جنازه اش شعر خوانده شود:

در بیماریِ آخرین، شیخ را گفتند که: مُقری10 پس از وفات، در پیش جنازه شما، کدام آیت خوانَد؟
شیخ گفت که: این بیت خوانند:
دوست برِ دوست رفت، یار برِ یار         خوشتر از این در جهان هیچ بُوَد کار؟
                                              
(جمال­الدین ابو روح ،حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر، ص 99)

5- نتیجه گیری

نیازی به یادآوری نیست که دین اسلام فقط به زور شمشیر وارد این سرزمین نشد، بلکه روح یکتا پرستی، عدالت، برادری، مهربانی، ایثار و .... که حقایق دین اسلام را تشکیل می­دادند با باورهای باستانی ایرانیان چنان هماهنگ بودند که جامعه ایرانی به راحتی پذیرای اسلام شد. اما حکومت ها و سردمداران مذهبی که دست نشاندگان خلفای اموی و عباسی بودند، روح آزاد اندیشی اسلام را با تعصب ها و ظاهر پرستی های مزورانه پوشاندند و در محو تمدن و فرهنگ باستانی ایران چنان کوشیدند که حتی زبان فارسی تحت الشعاع زبان عربی قرار گرفت.

ابوسعید ابی الخیر با تکیه بر جریان عرفانیِ تسامح و تساهل برعلیه تقدس مأبی ها و تعصبات حاکم بر جامعه مذهبی مبارزه ای مستمر اما پنهان را پی­گیری کرد، تا هویت ایرانی و زبان و شعر فارسی بتواند به حیات خود ادامه دهد.

شعر دوستی و شاعرانه زیستنِ ابوسعید، هم نتیجه جریان تسامح و تساهل و هم تقویت کننده این جریان عرفانی است. و در نهایت این که سخنان به ظاهر کفرآمیز ابوسعید و امثال او چون سنائی و عطار و حافظ، مبارزه با دین اسلام نیست، بلکه مبارزه با جزم اندیشی های قشریون مذهبی است که باطن ادیان را درک نکردند و به ظاهر و پوسته عرب زده اسلام تمسک جستند.

پانوشت ها

1- خداوند تعالی در آیه زیر، گرامی ترین انسان ها را با­تقواترین آنها می­داند و شاخه ها و قبیله های مختلف را بر یکدیگر برتری نمی­دهد:

یا ایُهَا الناسُ اِنا خَلَقناکُم مِن ذَکَرٍ و اُنثی و جَعلناکُم شُعوباً و قَبائلَ لِتَعارَفوا اِنَّ اَکرَمَکُم عِندَاللهِ اَتقیکُم اِنَّ اللهَ عَلیمٌ خَبیرٌ (حجرات، 13).

2- مُعرّف: شناساننده. کسی که درمجلس شاهان و امیران، واردان را به جای لایق خود نشاند و نیز حسب و نسب اشخاص ناشناس را بیان کند تا در خور آن مورد عنایت واقع گردند.

3- تعصّب: دشمنی و خصومت.

4- کیک: کک، حشره معروف.

5- معفو: بخشوده، عفو شده.

6- بازان: با آن.

7- برنشسته بود: سوار بر اسب بود.

8- ازارپایِ چرمین: گویا لباس یا شلوارِ اوباش و به اصطلاح جاهل ها و لوطی ها بوده است.

9- امیرِ مُقامران: سردسته قماربازان.

10- مُقری: قاری قرآن.

فهرست منابع

1- قرآن کریم.

2- ابی سعد بن ابی طاهربن ابی سعید میهنی، محمد بن منوّر (1366). اسرار­التوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید، مقدمه- تصحیح و تعلیقات دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، تهران: آگاه.

3- حافظ، شمس الدین محمد (1362). دیوان حافظ، به تصحیح و توضیح پرویز ناتل خانلری، چاپ دوم، تهران: خوارزمی، ج 1.

4- فردوسی، ابوالقاسم (1373). شاهنامه فردوسی، به کوشش سعید حمیدیان، تهران: قطره.

5- دهخدا، علی اکبر (52-1325). لغت نامه، تهران: سازمان لغت نامه دهخدا.

6- لطف الله بن ابی سعید بن ابی سعد، جمال الدین ابو­روح (1376). حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر، مقدمه- تصحیح و تعلیقات دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، چاپ دوم، تهران: آگاه.