نگاه استعاری بيدل
نگاه استعاريِ بيدل
چكيده
شاعران سبك هندي از ابتذال تصويرهاي تكراري گريزانند و در پي نوآوري در صور خيال ، اشياء و جهان را دوباره و با نگاهي موشكاف مي نگرند.اما در گريز از ابتذالِ تكرار به ابتذالي ديگر به نام «افراط در شبيه سازي »دچار شدهاند.
هرچند بيدل نيز متأثر از اجبارِسبك و فضاي شعر زمان، در پي تشبيه و استعاره سازي هاي افراطي است ، اما تصاوير شعريِ بيدل ، بر خلاف ديگر هندي سرايان و به ويژه خيال بندان اين سبك،كثرتهايي همخوانند كه در تعامل با يكديگر به وحدت در كثرتِ تصوير ميرسند. اين وحدت در كثرتِ تصوير، ناشي از نگاه ويژه اوست. نگاهي كه پديده ها را آن گونه كه هست نه مي بيند و نه مي خواهد . وي معمولاً شباهت سازي نمي كند، بلكه باتغيير ماهيتِ اشياء ، جهان را به جهانِ ذهني خود پيوند ميزند. نگارنده اين نگاه ويژه را كه به تغيير ماهيت اشياء مي انجامد و نام هاي مجازي، كنايي و استعاريِ تازه مي آفريند، «نگاه استعاري»ناميده است.
اين نگرش چنان شعر بيدل را فراگرفته كه بر جمله بندي هاي وي نيز تأثير گذاشته است . از نظر سبكي بسياري از عبارتهاي بيدل ، اسنادي(خبري و پرسشي) است،و در اين اسنادها، مجازي را برحقيقتي حمل مي كند. از طرفي نام هاي جديد جانشين نام هاي تكراري شده و ديوان وي را به فرهنگي از لغات مجازي، كنايي و استعاري تبديل كرده است .از همين رو يكي ازمهم ترين مشخصه هاي سبكي شعر بيدل كه «واژه سازي » است،حاصل نگاه استعاري وي مي باشد .
كليد واژه : 1ـ بيدل 2ـ استعاره 3ـ نگاه استعاري
4 ـ عبارت اسنادي 5 ـ واژه سازي
1. مقدمه
شــاعر سبک هندی از ابتذال تصــویرهای تکراری گریــزان است و در پـی نوآوری در صور خیال، اشیاء و جهان اطراف را دوباره و با نگاهی موشکاف می نگرد. اشیاء بــه تعامل با یکدیگر برمیخیزند و شباهت هایشان آشکار می گردد. اما این دسته از شاعران برای گریز از ابتذالِ تکرار بــه ابتذالی دیگــر به نام «افــراط» در شبیه سازی دچار شدند. این شباهت سازی های بی رویه تقریباً جای دیگر عناصر سازندۀ شعر را گرفت و مخاطب را در ازدحام تصویر سردرگم ساخت تا جایی که ذهن او را از عمق معنی به سطح تصویر کشاند. بی راه نرفته ایم اگر شاعران سبک هندی را شاعرانِ «شباهت ساز» بنامیم زیرا در شعرشان شباهت های طبیعی تبدیل به شباهت های ساختگی می گردد. در واقع «اجبارِ سبک هندی» آن ها را دچار بیماریِ شباهت سازی کرده است. پس به طور عام «همۀ شاعران سبک هندی نگاهی غیر معمول به پدیده های هستی دارند.»
تشبیه، استعاره و دیگر صور خیال، تکه هایِ رنگینی است که به شعر خود می دوزند تا تنۀ شعرشان را در زیورهای آن بیارایند. کم کم این تکه دوزی ها تمام ذهنیت شاعران این سبک را به خود مشغول کرد. اگر در سبک عراقی و شعر عرفانی تصویر برای یاری رساندن به معنی و همراهی با آن به کار می رفت، در این سبک، معنی هم چون کلمات قصاری شد تا محملی برای ایجاد تصاویر تازه و ابتکاری باشد. در نتیجه در اکثر اشعار این شاعران حرکت عمودی و انسجام معنایی در غزل دیده نمی شود و به همین دلیل آنان را شاعران تک بیت گو نامیده اند.
معروف ترین شاعر سبک هندی در یکی از ماندگارترین ابیات خویش می گوید:
شود ز گوشه نشینی فزون رعونتِ نَفْس سگِ نشسته ز استــاده سرفرازتر است
(صائب،272)
صائب با دقت در حالات سگ به تصویری تازه رسیده و آن را با سخنی قصار (مصراع اول) همراه ساخته، زیرا نه توانسته خود را از قید معنی رها سازد و به تصویرگریِ صرف بپردازد، و نه توانسته در فضای غزل و دیوان شعر خویش به ذهنیتی خاص و هدفمند برسد، در نتیجه با گفتن تک بیت های تفننی و گاه زیبا به آوردن سخنان حکیمانه و نکات اخلاقی ـ عرفانی دل خوش می کند.
در بیت معروف زیر:
بــه لحافِ فلک افتــاده شکاف پنبه می بارد از این کهنه لحاف
شاعر می خواهد بگوید: «برف می بارد.» اما در تشبیه «ابر» به «لحاف»، و «برف» به «پنبه» هیچ ذهنیت خاص و نگاهِ شناختی وجود ندارد. تصویر در سطح حرکت می کند، بدون آن که پشتوانۀ اندیشه و جهان بینیِ ویژه ای را دارا باشد. اغلب این شاعران، نگرش عمیق به هستی و جهان بینیِ منسجمی ندارند. به همین دلیل در شعر اغلب این شاعران با کثرت های ناهمخوان تصویر سروکــار داریم. آن ها هــر لحظه نگــاهشان را هم چـون دوربینــی از جایی به جایی می اندازند و چیزی را به چیزی پیوند می زنند تا تصویری تازه تر ارائه دهند.
2. نگاه استعاريِ بيدل
هر چند بیدل نیز متأثر از اجبارِ سبک و فضای شعر زمان، در پی تشبیه گری و استعاره سازی های افراطی است و شعرش را محمل خیالات رنگین و پایان ناپذیر سبک هندی کرده است، اما تصــاویر شعــریِ بیــدل، برخلاف هندی سرایان و به ویژه خیال بندان این سبک، کثرت هایی همخوانند که درتعامل با یکدیگر به وحدت می رسند. بیت زیر، در وهلۀ اول به نظر می رسد که فقط تصویرِ غنچه ای است که گلستانی در بغل دارد:
جمعیت سر بسته ی هر غنچه در این باغ زان پیش که گـل در نظر آید چمنی بود
(1/812/1)1
اما با توجه به فضای غزل، ذهنیتی خاص را به نمایش می گذارد و به معنایی ثانوی می رسد که: «هر انسانی پیش از آن که به جهان چشم گشاید، در گلستانِ جهانی دیگر بوده است.» و اگر دقیق تر بیان کنیم: «پیش از آن که در باغ جهان پا گذاریم، خود باغی و جهانی بوده ایم.» بیدل معمولاً انسجام فکری و وحدت فضای غزل را رعایت می کند که حاصل نوع تفکر و ذهنیت منسجم اوست. غزل های هنری و تصویریِ وی که آمارشان زیاد است، علیرغم کثرت تصویر، بافتی منسجم و فضایی یک دست دارند. غزل زیر، شاهدی بر این مدّعا است:
|
اینقَدَراشک به دیدارکهحیران گل کرد؟ |
|
که هزار آینه ام بر سر مژگان گل کرد |
|
عالمی را ز دل خسته به شور آوردم |
|
ناله ای داشتم آخر به نیستان گل کرد |
|
نیست جز برگ گل آیینهیکیفیت رنگ |
|
خون من خواهد از آن گوشه ی دامان گل کرد |
|
گر چنین می کندم طرز نگاه تو هلاک |
|
سبزه خواهد ز مزارم همه مژگان گل کرد |
|
ریشه ی باغ حیا، غنچه بهار است امروز |
|
زان تبسم که لبت کاشت نمکدان گل کرد |
|
نتــوانداغ تـــو پوشیــد به خاکستر ما |
|
کََچــه2 ی فاخته خواهد ز گریبان گـل کرد |
|
پرتـــوشمع فــــراهم نشود جـز به فنا |
|
رنــگ جمعیت مــا سخت پریشان گل کرد |
|
حیرتم کشت که دیروز به صحرای عـدم |
|
خاک بودم نَفَس از من به چه عنوان گل کرد؟ |
|
سعی اشکیم، دویدن چه خیال است این جا |
|
لغـــزشی بــــود ز ما آبله پایــان گل کرد |
|
غیروحشتگلی از وضع سحر نتوان چید |
|
هـر که بویی ز نَفَس یافت پر افشان گل کرد |
|
اول و آخـــر هـــر جلوه تمـــاشا دارد |
|
نقش پـــا گل کن اگــر آینه نتوان گل کرد |
|
بیدل! از منّت دامان کسی تـــر نشدیم |
|
شمـــعِ ما را نَفَسِ سوختــه آسان گل کرد |
(1/814)
غزل بالا که سرشار از تصویر و استعاره است، از همان بیت اول با تصویر چشم و اشک ریختــن آغاز می شود و تا پایــان غزل ادامه می یابد. واژگان و ترکیب هایی که تداعی گرِ اشک و چشم است در سراسر غزل مشاهده می گردد که خود به خود بافت غزل را منسجم و یک پارچه می سازد. این واژگان و ترکیب ها عبارتند از: اشک، دیدار، حیران، آینه، مژگان، شور (تداعی گرِ اشکِ شور)، نیستان (استعاره از مژگان)، خون، نگاه، مژگان، غنچه (استعاره از اشک)، نمکدان (استعاره از اشک ها)، کَچه از گریبان گل کردن (کنایه از رسوایی که تداعیِ اشکِ رسواگر است)، پریشان، حیرت، سعیِ اشک، لغزش، آینه، و تر شدن. از آن جا که کار شاعر اشک باریدن است و حاصل عمر را جز شتاب در رفتن و پرافشانی نمی داند، با بیانی فلسفی از آفرینش خود به حیرت افتاده است.
گفتــه شدکه تصاویر شعر بیدل کثرت هایی همخوانند که در تعامل با یکدیگر به وحدت می رسند. این وحدت در کثرتِ تصویر، ناشی از نگاه ویژۀ اوست. نگاهی که پدیده ها را آن گونه که هست نه می بیند و نه می خواهد. وی معمولاً شباهت سازی نمی کند، بلکه با تغییر ماهیّتِ اشیاء، جهان را به جهان ذهنی خود پیوند می زند. می توان گفت در شعر بیدل با تصاویر جهان عینی سروکار نداریم، جهان، خود را بر شعر بیدل تحمیل نمی کند، این ذهن خیال پرداز بیدل است که جهانی خیالی و وهمی می آفریند. در واقع وی ذهن و تخیلات خود را بر جهان عینی تحمیل می کند، و جهان عینی و پدیده هایش تنها دست مایه ای برای ایجاد تصاویر ذهنی و دلخواه او هستند.
شعر سبک خراسانی و سبک هندی با تفاوت هایی در شیوۀ نگرش «طبیعت گرا» است. اما بیدل طبیعت گرا نیست، «ذهنیت گرا» است. تصاویر انتزاعی وی از طبیعت گرفته نشده بلکه بر طبیعت تحمیل شده است. نگاه شاعرانه معمولاً از دقت در محسوسات به سمت تصاویر انتزاعی حرکت می کند. بدین ترتیب که با دیدن شیئی خاص، تفکری انتزاعی که حاصل جهان بینی اوست در ذهنش نقش می بندد و خود به خود تشبیهی یا استعاره ای جان می گیرد. اما در شعر بیدل تصاویر معمولاً از ذهنی به عینی بدل می شوند. وی برای تبلور ذهنیت از پیش ساختۀ خود به دنبال عینیت ها می گردد. در واقع بیدل علیرغم آن چه نشان می دهد به دنبال کشف پدیده ها و یافتن حقیقت اشیاء نیست، بلکه ذهنیتی خاص و نگاهی ویژه دارد که به تغییر در ماهیت اشیاء می پردازد تا جهان را به رنگ ذهن خود در آورد.
با توجه به این تغییر ماهیّت اشیاء در شعر بیدل، اگر دیوان وی را فرهنگی از لغات مجازی، کنایی و استعاری بنامیم، بی راه نرفته ایم. زیرا علاوه بر فضای حاکم بر شعر سبک هندی که شاعر را به دنبال یافتن تصاویر و ترکیب های نو می کشاند، تا از ابتذالِ تکرار رها شود، نگاه بیدل به اجزای عالم هستی، نگرشی ویژه است که می توان آن را «نگاه استعاری» نامید. این اصطلاح را به صورت «نگاه فرا واقع» و یا «نگاه مجازی» نیز می توان به کار برد، اما از آن جا که سنگِ بنای ساختمان شعر هندی، تصویرسازی بر پایۀ تشبیه است و در شعر بیدل با صورت دشــوار و هنری تـــرِ تشبیه یعنی استعــاره بسیار سروکار داریم، «نگاه استعاری» پیشنهاد می شود. کثرت مجاز و استعاره در شعر بیدل از همین نگرش سرچشمه می گیرد.
استعاراتِ خیــالی چند بر هم بسته ايم عمرها شد می پرد عنقا به مژگان قدح
(1/773/11)
شاید مهم ترین مشخصۀ سبکی بیدل نه استعاره بلکه نگاه استعاری او به جهان ـ و هر چه هست و نیست ـ باشد. به همین جهت جهان را خیالی بیش نمی داند:
نقش هستی سر خط لوح خیالی بیش نیست (1/347/9)
وی با ایـــن نگرش، جهانـــی انتزاعی و استعاری می آفـریند، جنونکده ای از «استعارات خیالی»، و شعرش را «مشق جنون» می نامد:
خطی به هوا می کشم از فطرتِ مجهول در مشق جنون، خامه نوا کرده دواتــم
(2/472/4)
ای ادب! بگذار تا مشق جنونی سر کنم (2/528/3)
و خود را «جنون انشا» می خواند:
بیـــدل! از فهم کلامــــت عالمی دیوانه شد
ای جنونْ انشا! دگر فکر چه مضمون می کنی؟
(2/826/20)
اين نگاه استعاري كه بيدل را «جنونْ انشا» و ديوانش را «مشقِ جنون» ساخته، بر عبارتها و لغات ديوان وي تأثير فراوان گذاشته كه در بخش هاي بعدي به آنها ميپردازيم.
1. 2. اسنادهای مجازی
گفتـــه شد که مهم تـرین ویژگی سبکی بیدل، نگاه استعاری و واژه سازی های اوست. این نگرش چنان شعر بیدل را فراگرفته که بر جمله بندی های وی نیز تأثیر گذاشته است. از نظر سبکی بسیاری از عبارت های بیدل، اسنادی است، و در این اسناد، مجازی را بر حقیقتی حمل می کند. این گونه عبارت ها در شعر دیگر شاعران نیز دیده می شود اما در شعر بیدل بسامد بسیار بالایی دارد. وی با عبارات اسنادی – که گاه مسلسل وار فضای غزل را فرا گرفته – نگاه استعاری خود را مدام به مخاطب منتقل می کند، و با این کار نگرش خود را تعمیم می دهد. این جملات اسنادی را گاه می توان صرفاً تشبیه دانست:
گردِ به بادْ رفتگان، دستِ بلندِ مطلبی ست (2/526/17)
و گاه نیز تشبیهی در کار نیست بلکه مفهوم چیزی را آشکار ساختن است:
عالم همه یار است، به پای چه کس افتم؟ (2/597/15)
در عبارتِ «عالم همه یار است» تشبیهی صورت نگرفته بلکه شاعر خواسته حقیقت و مفهوم «عالم» را از نظر خود بیان کند.
در این جا بی آن که این دو مقوله از هم تفکیک گردد، شماری از اسنادهای مجازی شعر بیدل که بیانگر نگاه استعاری اوست، ارائه می گردد. این گونه عبارت ها گاه به صورت جمله ای خبری، و گاه به صورت جمله ای پرسشی نمود می یابد.
الف: عبارت های اسنادیِ خبری:
زندگی، معبدِ شرمی ست چه طاعت چه گناه عـرق جبهه همان سبحه شمار است این جا
(1/382/17)
شررهای زمین گیر است هر سنگی که می بینی (1/367/21)
هر سبزه در این دشت شــــد انگشتِ شهادت (1/342/18)
یک پــــاره ی دل است زبــــان در دهان ما (1/403/8)
دو جهـــان ســاغر تکلیفِ ز خود رفتن ماست (1/404/15)
آن چه پیش تو نگاه است خدنگ است این جا (1/404/12)
تحیـــر گلشن است اما که دارد سیر اسرارش؟
خموشی بلبل است اما که می فهمد زبانش را؟
(1/370/7)
شرارِ کاغذم، از فرصت عیشم چه می پرسی؟ (1/376/3)
شوق دیدارم، چه سود از خویش بیرون رفتنم؟
دیـــده ی یعقوبم و جا نیست در کنعان مرا
(1/358/25)
داغ عشقــم، نیست الفت با تــــن آسانــــی مرا
پیـــچ و تـــاب شعله باشـــد نقش پیشانی مرا
......................................................................
شــد نَفَس آخـــر به لــب انگشتِ حیرانی مرا
......................................................................
نیســـت غیر از لــب گشودن سیل ویرانی مرا
خلعت خونین دلان، تشریفِ دردی بیش نیست
بس بــوَد چون غنچـــه زخم دل گریبانی مرا
رازداری ها به معنی کوس شهرت بوده است
چـــون حیا از پوشش عیب است عریانی مرا
(1/401/7ـ11)
جهــان آیینهی دلدار و حیرانی حجاب من چمن صد جلوه و نظّاره نایاب است شبنم را
(1/446/16)
ای گردِ تکاپـــوی سراغ تـــو، نشان ها وامانـــده ی انـدیشه ی راه تــو، گمان ها
اشکی ست ز چشم ترِ مجنون تو جیحون لختــی ز دل عــاشق شیــدای تو، کان ها
(1/342/10ـ12)
ب: عبارت های اسنادیِ پرسشی:
چیست این باغ و این شکفتن ها؟ ســـرِ آبـــی و سیرِ روغـــن ها
(1/392/1)
دلِ گرم من آتشْ خانه ی کیست؟ نگـــاه حسرتـم پروانه یِ کیست؟
خط جام است امشب رهزن هوش خیـــالِ نرگسِ مستانه ی کیست؟
به ذوق بــــی خــودی مردیم بیدل! شکستِ رنگ، صورتْ خانه ی کیست؟
(1/635/13،14،23)
سرشکم نسخه ی دیوانه ی کیست؟ جـــگر آیینه دارِ شانه ی کیست؟
جنـــون می جوشد از طرز کلامم زبانــم لغزش مستانه ی کیست؟
دلم گـــر نیست فانـــوس خیالت نَفَس بال و پـرِ پروانه ی کیست؟
ز خـــود رفتــم ولــی بویی نبردم که رنگم گردش پیمانه ی کیست؟
(1/669/6ـ9)
به دیــر و کعبه کارت چیست؟ بیدل! اگر فهمیده ای، دل، خانه ی کیست؟
(1/669/17)
سروِ بهارِ جلوه، قدِ دلستان کیست؟ پیغامِ فتنه، بـــرقِ نگاهِ نهـــان کیست؟
نگذشته است اگر ز دلــم لشکر غمت داغ جــگر، نشانِ پــی کاروان کیست؟
انـدیشه ها به حسرت تحقیق آب شد یارب! سخن، نزاکت موی میان کیست؟
(1/672/6ـ8)
ساختار غزل زیر بر مبنای اسنادهای مجازیِ پرسشی است که به غیر از بیت نهم در هر بیتی مشاهده می شود.
وحشی صحرای حسن، نرگس فتان کیست؟
سایه زلف که شد سرمه کش چشم جام؟
حسن بتان این قَدَر نیست فریب نظر
صدگل عیشم به دل خنده زد از شوقِ زخم
آتش دل شد بلند از کف خاکسترم
رنـــگِ بهارِ خیال می چـــکد از دیـده ام
ناز به خون می تپد در صف مژگان یار
سبحه ی دل را نشد رشته ی جمعیتی
دل زپی اش رفت و من می روم از خویشتن
از مژه تا دامنم مشقِ ز خود رفتنی ست
بیدل! اگر لعل او نیست تبسّم فروش
موجه ی دریای ناز، ابروی جانان کیست؟
خنده ی فیض سَحَر، چاکِ گریبان کیست؟
گر نه تویی جلوه گر، آینه حیران کیست؟
تکمه ی جیب امید، غنچه ی پیکان کیست؟
باد مسیحای شوق، جنبش دامان کیست؟
این گلِ حیرتْ نگاه، شبنم بستان کیست؟
بر در این میکده، حلقه ی مستان کیست؟
در تک و پوی خیال، ریگِ بیابان کیست؟
عیبِ جنونم مکن، ناله به فرمان کیست؟
اشکِ جنونْ تازِ من، طفل دبستان کیست؟
شبنم گل های زخم، گردِ نمکدان کیست؟
(1/ 743)
2. 2. واژه سازي و گسترش زبان
«استعاره یکی از طرق و احتمالاً مهم ترین طریقِ «گسترش دادن» زبان است. آن چه در استعاره رخ می دهد این است که از سطح «حقیقی» یا «لغت نامه ای» که معمولاً کلمات در آن عمل می کنند منظماً اجتناب یا حتی عدول می شود.» (هاوکس، 1380، 107)
در نگاه بیدل، جهان مجاز است و حقیقت در باطن آن نهفته است. در نتیجه هر چیزی در باطن و خاصیت و معنایی که دارد حقیقت می یابد و آن چه را که به نمایش می گذارد تمثالی از اوهــام است. ایــن انـدیشه چنان بــر ذهن بیدل سایه افکنده که هستی را به گونه ای دیگر می بیند و برای هر چیز نامی متناسب با نگرش فلسفی و عرفانی خود می گذارد. وی با توجه به نگاه استعاری خود می خواهد پرده از نقش اوهام و خیالات پوچ بردارد و رستاخیزی در این جهان مرده و خیالی به پا کند:
بیدل! نفسم کارگه حشر معانی ست چون غلغلهی صــور، قیامتْ کلماتم
(2/472/9)
قیامتی که بیدل به پا می کند، نام ها و ترکیبات جدید ی است که به معنی اشیاء و مفاهیم نظر دارد. با این کار کلمات و تعابیر تکراری و به زعم خودش مرده را حیاتی نو می بخشد و لغت نامه ای جدید می سازد. این فرایند را در ادبیات مجاز، استعاره یا کنایه می نامند.
پیشینیان هر شیء یا مفهومی را به نامی خوانده اند و این نام گذاری ها برخاسته از طرز تلقی آن ها از جهان و پدیده هایش بوده است. در این فرایند، مفاهیم ذهنی خود را به اشیاء منتقل کردند، در نتیجه می توان گفت: «هر کلمه در ذاتِ خود استعاره است.»
هِردِر، منتقد آلمانی، در این باره می گوید:
«انسانِ بدوی با نماد می اندیشد، و استعاره با آغازِ خودِ گفتار پیوند دارد. نخستین زبان «فرهنگِ لغاتِ روح» بود و در آن استعاره ها و نمادها ترکیب می شدند تا «اسطوره و حماسۀ خارق العاده ای از کردارها و گفتارهای همۀ موجودات» خلق کنند.»
(هاوکس، 1380، 61)
هر چند پس از گذشت قرن ها و هزاره ها زبان و کلماتِ معمول، خاصیت استعاری خود را از دست داده و فقط به نشانه هایی برای نامیدن و تمایز چیزها از یکدیگر تبدیل شده است، اما همین نام ها است که بر ناخودآگاه انسان ها تأثیر می گذارد و جهان بینی آن ها را رقم میزند؛ زیرا ما در جهان برساختۀ ذهنِ پیشینیان زندگی می کنیم.
جامعه و انسان دائماً در حال تغییر و نو شدن است، اما زبان و به ویژه زبانِ مکتوب با آهستگی و درنگ بسیار نو می شود. شاعران دانسته یا نادانسته به حرکت زبان در نو شدن کمک کرده اند؛ زیرا واژه های کهن محمل مناسبی برای ذهنیّت انسان معاصر در پاسخ به نیازهایش نیست. شاعرانِ خلاّق با به کارگیریِ انواع تازه ای از مجاز، کنایه، ترکیب اضافی، نماد، و استعاره دگرگونی زبان را سرعت بخشیدند. از آن جا که تحول و دگرگونی زبان یعنی تحول و دگرگونی اندیشه و جهان بینی، پس می توان نتیجه گرفت که استعاره ها و دیگر صور خیال با تعاملی دو سویه به صورت متناوب از جهان بینی شاعر نشأت می گیرند و آن را دوباره سازی می کنند. و از طرفی این جهان بینی همراه با جادوی شعر به مخاطب منتقل می شود.
اگر بیدل را یکی از واژهسازترین شاعران زبان فارسی بدانیم، بیراه نرفتهایم. وفور انواع استعاره، مجاز، کنایه، و ترکیب های اضافی که همواره «جانشینِ» نام های حقیقی می شوند، سراسر شعرش را فراگرفته است. از همین رو يكي از مهمترین مشخصههاي سبکی بیدل را میتوان «واژه سازی» که حاصلِ نگاه استعاری وی است، دانست.
نمونه ای از این واژه سازی ها در زیر مشاهده می گردد:
زین بارِ انفعال که در نام، زندگی ست بیدل! نگینم آبله ی دوشِ خاتم است
زندگی: بارِ انفعال (1/624/8)
بـــی تابیِ نَفَس، تپــشْ آهنگیِ فنـاست گردی که می کنی به تک و تاز می دهند
نَفَس: آهنگِ فنا (1/814/9)
نَفَس: گرد
فریــاد که از دل بـه حضوری نرسیدیم شب بود که در خانه ی آیینه سَحَر شد
دل: خانۀ آینه (1/811/17)
سحر شد: آشکار شد
ز نــادانی حبابِ بـاده می نـامند بی دردان به دیدار تو چشم حیرتی کز جام می خیزد
(1/847/5)
حبابِ باده: چشم حیرت (جالب است که بیدل چنان در نگاهِ استعاری خود غرق است که دیگران را در نام گذاری هایشان نادان می شمارد.)
چو گل در این چمن از بحر عبرتت کافی ست
تبسمی کــه همــان چیــن دامــن انگــاری
چین دامن: تبسم (3/821/18)
نیست منزل جز بیابانْ مرگیِ شورِ جرس (کلیات دیوان، 739، 1)3
منزل: بیابانْ مرگیِ شورِ جرس (جایی از بیابان که صدای جرس خاموش می شود.)
چراغِ حسرتِ دیدار خاموشی نمی داند تحیر ناله بود اما منِ بی هوش نشنیدم
چراغِ حسرتِ دیدار: چشم حیران، تحیر (2/552/23)
ابـــروی یــار بـــار تواضع نمـی کشد خــم در بنای تیغ، غـرور خمیده است
خم ابروی یار، و خم تیغ: غرورِ خمیده (1/575/23)
در بیتِ زیر با تزاحم واژه سازی روبروییم:
غنچـــه گردیدیم و گلشن در گریبان ریختیم
عشرت سر بسته از دل های غمگین بوده است
(1/672/4)
غنچه گردیدیم: در خود فرو رفتیم، گرفته و غمگین شدیم، در دل فرو رفتیم. دل شدیم.
گلشن: اشک های خونین
عشرت سر بسته: گریستن4
بیت بالا تأویل بردار است و معنی زیر را نیز می توان از آن استنباط کرد:
«در دل فرو رفتیم و در درون خود بهار ایجاد کردیم.»
اما با توجه به فضای غزل که چهار بیت دربارۀ اشک و گریستن دارد، معنی ارائه شده درست می نماید.
نگــار خانه ی حیرت به دیدن ارزانی خیال موی میان تو کلک نقاش است
نگارخانه ی حیرت: جهان (1/652/20)
یوسف توان خرید به مژگان گشودنی آیینه باش، جلوه متـاع است کاروان
یوسف: جمال خدا (2/664/17)
آیینه باش: نگاه کن
کاروان: جهان
یارب! امشب آن جنونْ آشوبِ جان و دل کجاست؟
آن خــرامِ ناز کــو آن عمـرِ مستعجــل کجاست؟
جنونْ آشوبِ جان و دل: معشوق (1/758/21)
عمرِ مستعجل: معشوق
عمـــدتاً این واژه سازی ها در ارتبــاط با مفهوم اشیاء است، زیرا بیدل اشیاء را آن گونه که دیگران دیده و نامیده اند، نمی بیند و نمی خواهد. او نگاه خودش را می خواهد. در نتیجه شعرش، شعرِ نگاه، تماشا، و حیرت است. بیدل در پیِ آینگی است:
چشم واکن شش جهت یار است و بس هر چه خـواهی دید دیدار است و بس
(2/296/1)
ز جــلوه ی تــو جهان کاروانِ آینه است به هر چه می نگرم حیرت است در بارش
(2/326/15)
نشئـــه ی انتظـــار یعقوبم ساغر از چشمِ باز می رسدم
(2/614/21)
یک جلوه انتظار تو در خاطرم گذشت آینــه می دمد ز سرا پـای مـن هنوز
(2/283/10)
حیرتم حیرت، ز نیرنگ بد و نیکم مپرس برده است آیینه گشتن در جهان دیگرم
(2/448/12)
گر نه ای عینِ تماشا، حیرتِ سرشار باش سر به سر دلدار یا آیینه ی دلــدار باش
(2/344/21)
بیدل بیش از آن که به شباهتها نگاه کند، به درک خویش از اشیاء نظر دارد. او در نقد پدیده های جهان از ظاهر تکراری آن ها عبور می کند و ماهیت های تازه ای را فاش می سازد. هر چند می توان ابیات بسیاری را در این زمینه ارائه داد تا حق مطلب بهتر ادا گردد، اما غزل زیر انتخاب گردید. این غزل ضمن آن که ادراک بیدل از هستی را نشان می دهد، اعتراضی است به آن چه که دیگران آراستند. زیرا در نظر وی «جهانیان همه یک نارساییِ هوشند» (2/8/8).
محفــل هستی به تحریکِ دلی آراستند دانـه ای در شوخی آمد حاصلی آراستند
ذره تــا خورشید بال افشانِ اندازِ فناست عرصـه ی امکان ز رقصِ بسملی آراستند
دل غبار آورد و چشمی گشت با نم آشنا غافــــلان هنگامه ی آب و گِلی آراستند
کعبه و بتخانه نقشِ مرکزِ تحقیق نیست هـر کجا گم گشت ره، سر منزلی آراستند
قلــزمِ دل را کناری در نظر پیدا نبود گَردِحیرت جلوه گر شد، ساحلــی آراستند
ساده بود آیینه ی امکان ز تمثال دویی مشقحقکـــردندو فردِ باطلـــی آراستند
بی نیازی ها به توفانِ عرق داد احتیاج کزنـــم خجلت جبینِ سایلــــــی آراستند
چون جرس از بس که پیشْ آهنگِ سازِ وحشتیم گرد ما برخاست هر جــا محملی آراستند
دست هر امید محکم داشت دامانِ دلی یأس تا بی کس نباشد بیــــدلی آراستند
(2/182)
سپهری نیز خسته از ابتذالِ تکرار در «صدای پای آب» می گوید:
«روح من در جهت تازۀ اشیا جاری ست.» (سپهری، 287)
و در تجربه ای صمیمی با اشیاء قراردادهای تکراری را نفی می کند و ادراک تازه ای را نشان می دهد:
«من نمی دانم
که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی ست، کبوتر زیباست.
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لالۀ قرمز دارد.
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
واژه ها را باید شست.
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.»
(سپهری، 291)
اما هر کدام به شیوۀ خود جهان را معنی می کند. جهانِ یکی، سرشار از آرامش است و در این آرامش، نسیمی همواره جاری است:
«به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
چینیِ نازکِ تنهایی من.»
(سپهری، 361)
«پنجرۀ رؤیا گشوده بود
و او چون نسیمی به درون وزید.»
(سپهری، 81)
«و نسیمی خنک از حاشیۀ سبز پتو خواب مرا میروبد.»
(سپهری، 391)
و جهانِ آن دیگر، جنونکده ای است که گردبادها می آفریند:
گردون در این بیابان عمری ست بی سر و پاست
ایــن گردباد یـــارب! دیوانــه ی کــه بـــاشد؟
(2/41/16)
گــردباد شوقــم و عمری ست در دشت جنون
خیمه ام چون چرخ بر سرگشتگی استاده است
(1/557/1)
تا هوایی در سرم پیچید از خود می روم گردبادم دارم از سرگشتگی پا در رکاب
(1/499/4)
بیدل با نگاهی استعاری نامی نو به اشیاء می دهد تا جهانی فرا واقعی و انتزاعی بیافریند. این نام گذاری ها مبارزه با قراردادها و سنّت ها و مخالفت با جهان واقعی است. نگاه بیدل مخرب است، انهدام و نیستی و «شکستِ رنگ» را می خواهد:
شکستِ رنگ باید جمع کردن که تصویر فنایی کرده ام طرح
(1/773/18)
ای خیال آواره ی نیرنگِ هوش! تا توانی در شکستِ رنگ کوش
(2/308/1)
و «پشت پایی» به عالم هستی و قراردادهای وضعیِ انسان ها می زند:
به ایــن طارم منــاز ای اوج اقبــال! که من یک پشتِ پایی کرده ام طرح
(1/773/24)
زیرا در نظر وی جهانِ رنگ، خیالی ست که ذهن ما آفریده و آشوبکده ای غبارآلود است که باید برچیده شود و طرح جهانی دیگر انداخت:
صفحه ی ساده ی هستی خطِ نیرنگ نداشت خیرگـــی کرد نظـــرها، رقمی پیــــدا شد
(2/7/2)
چه دنیا، چه عقبی، خیال است بیدل! تـــو بـــاش، ایــن و آن گــر نباشد
(2/181/12)
هر جا تویی آشوب همین دود و غبار است از خویش برآ، طـرحِ جهـــان دگـــر انداز
(2/288/13)
از طرفی حقیقت، بی رنگ است و بی رنگی در جهانِ رنگ نایاب:
دل بـــه ذوق وصـل، نقشی می زند بر روی آب
ای هوس! آیینه بشکن، سخت بی رنگ است یار
(2/261/1)
به نمـو ســری ندارد گـــل باغ کبــریایی ندمیــده ای به رنگـی که بگویمت کجایی
پی جستجوی عنقا به کجا تـوان رساندن نه سراغِ فهم روشن، نـه چــراغِ آشنـایی
(2/802/13،14)
جلوه بی رنگی و نظّاره تماشاییِ رنگ (1/433/6)
حال که به بی رنگِ نایاب نمی رسد، جهان را خراب می کند تا دستِ کم جهانِ ذهنی خود را تجسم بخشد. بیدل می خواهد عالمی دیگر بسازد، نا کجا آبادی که ما را از جهان واقع دور سازد. بیدل با این کار خداگونگی آدم را در شعرش تجربه می کند، زبان را گسترش می دهد، و به شعر خود تشخّص می بخشد.
هــر شاعری باید جهــان بینی و نگرش خاص و واژگان و تعابیر ویژه ای داشته باشد تا شاید شاعری ممتاز گردد. تفاوت بیــدل با دیگـر هندی سرایان در همین نکته است که آن ها مضمون پردازانی هستند که به یک پارچگی اندیشه نرسیده اند، اما بیدل دنیایی ویژه و تصاویر و فرهنگ واژگانی خاص دارد که از نگرش استعاری او نشأت گرفته، و در نتیجه شعرش وحدتی شکل یافته را به نمایش میگذارد.
در پایان نمونهاي از غزل وی ارائه میگردد تا شاهدی باشد بر نگاه استعاری، و وحــدتِ شکلْ یافتــۀ مضامین و مفــاهیم شعـر وی، و نیز واژه سازی های استعاریِ منحصر به فردش.
غزل زیر یکی از زاویه دیدهای معمول بیدل نسبت به انسان را نشان می دهد که اگر فقط نام ها، تعابیر و ترکیباتی را که به مفهوم انسان اشاره دارد، بشماریم، عبارتند از: عنقا سرو برگ، فقیر، هیچ، وهم، توفانِ صدا، کسوتِ عبرت، حباب، قطره، نیستی، صفر، ناموسِ حسابِ عدم، خدا، شخصِ حیا.
|
عنقا سر و برگيم، مپرس از فقرا هيچ؟ |
|
عالم همه افسانه ي ما دارد و ما هيچ |
|
زير و بمِ وهم است، چه گفتن چه شنيدن؟ |
|
توفان صداييم در اين ساز و صدا هيچ |
|
سرتاسر آفاق يك آغوش عدم داشت |
|
جز هيچ نگنجيد در اين تنگْ فضا هيچ |
|
زين كسوتِ عبرت كه معماي حباب است |
|
آخر نگشوديم به جز بندِ قبا هيچ |
|
دي قطرهي من در طلبِ بحر، جنون كرد |
|
گفتند: بر اين مايه برو پوچ و بيا هيچ |
|
ما را چه خيال است به آن جلوه رسيدن5؟ |
|
او هستي و ما نيستي، او جمله و ما هيچ |
|
يارب! به چه سرمايه كشم دامن نازش؟ |
|
دستم كه ندراد به صد اميد دعا هيچ |
|
چون صفر نه با نقطهام ايماست نه با خط |
|
ناموسِ حسابِ عدمم در همه جا هيچ |
|
موهومي من چون دهنش نام ندارد |
|
گر از تو بپرسند، بگو: نام، خدا، هيچ |
|
آبم ز خجالت، چه غرور و چه تعين؟ |
|
بيدل! مطلب جز عرق از شخصِ حيا هيچ |
(1/768)
3.نتيجه
با توجه به نگاه استعاريِ بيدل، اشياء و پديدههاي جهان تغيير شكل ميدهند تا با نگاه شاعر همسو و همسان شوند. در چنين فرايندي نام هاي جديد مجازي،كنايي و استعاري ساخته مي شود و ديوان وي را تبديل به فرهنگي از نامهاي جديد مي كند. اين امر فهم شعر بيدل را براي هر خواننده اي دشوار ميسازد.
بيدل براي نشان دادن اين نگاه استعاري ،بيش از هر شاعري، از «محور جانشيني كلمات» سود جسته، تا جايي كه درشعر وي كلمات به راحتي جانشين يكديگر مي شوند. همين امر موجب گرديده كه سرايش ناخودآگاه و جريان سيّال ذهن به راحتي در شعرش تحقق يابد و غزلش را سرشار از آشنايي زدايي و تصاوير سوررئاليستي سازد.
نكته حائز اهميت در فهم شعر بيدل، اين است كه : «جهانِ شعر بيدل واقعيتي است تغيير شكل يافته كه فراواقعي و ماورائي مي نمايد، اما اين جهانِ به ظاهر فراواقعي همين جهان پيرامون ماست كه پديده هايش تغيير نام داده است.»
برپاييِ دنياي شگرف شعر بيدل ، وبه عبارت ديگر ، آفرينش نام هاي جديد در ديوان وي ، بيش از هر سازة ديگر، بر عهدة « استعاره » است. استعاره هايي متنوع و ديرياب كه ازدحام آنها راه ورود به دنياي شعر بيدل را پر پيچ و خم و دشوار ساخته است. در نتيجه براي فهم درست شعر بيدل بايد به نگاه استعاري وي و استعاره هاي متنوع و ديريابش ، بيش از پيش توجه كرد.
يادداشت ها
1- در اين مقاله اشعار بيدل از نسخه مصصح اكبر بهداروند و پرويز عباسي داكاني نقل شده كه شماره ها به ترتيب از سمت راست، شماره جلد، صفحه و بيت را مشخص مي كند.
2- کَچه: حلقه ای باشد از طلا و نقره و غیره که بر انگشت کنند و بدان شب ها بازی کنند و کچه بازی همان است (برهان قاطع).
3- این مصراع در کلیات بیدل به تصحیح اکبر بهداروند و پرویز عباسی داکانی به صورت زیر نقل شده است:
گشت چون منزل نمایان ماند از نالش جرس (2/303/14)
نقلِ متن از نسخۀ مصححِ خال محمد خسته و خلیل الله خلیلی است.
4- در نمونه های زیر نیز، گریستن، عیش نامیده شده است:
در بهـــار گریـــه عیش بــی دلان آماده است
اشک تا گل می کند هم شیشه و هم باده اوست
(1/616/9)
چو اشک آن کس که می چیند گلِ عیش از تپیدن ها
بـــود دل تنگ اگـــر گوهـر شـــود از آرمیـــدن ها
(1/380/24)
5- در متن «رمیدن» است اما با توجه به معنی بیت باید «رسیدن» باشد.
منــابع
1- بیـــدل دهلوی، عبدالقادر (1366). کلیات دیــوان مولانا بیدل دهلوی، به تصحیح خال محمد خسته ـ خلیل ا... خلیلی، به اهتمام حسین آهی، چاپ اول، تهران: فروغی.
2- بیدل دهلوی، عبدالقادر (1376). کلیات بیدل، به تصحیح اکبر بهداروند و پرویز عباسی داکانی، چاپ اول، تهران: الهام، ج 1، 2، 3.
3- سپهری، سهراب (1363). هشت کتاب، چاپ چهارم، تهران: کتابخانه طهوری.
4- صائب تبریزی، میرزا محمدعلی (؟). کلیات صائب تبریزی، مقدمه و شرح حال به قلم امیری فیروزکوهی، تهران: کتابفروشی خیام.
5- محمدحسین بن خلف تبریزی(1342). برهان قاطع، به تصحیح محمد معین، چاپ دوم، تهران: انتشارات امیرکبیر.
6- هاوکس، ترنس (1380). استعاره، ترجمۀ فرزانه طاهری، چاپ دوم، تهران: نشر مرکز.